که هنوز

میخوایم بریم شمال ،به قول دختر،شمال دور،به گیلان میگه چون خیلی دورتره ازمازندرانه.

به همسرگفتم چمدون اصلیمو ازبالای کمدبیار،گفت خیلی بزرگه نمیخوادواینا.گفتم نه بیار،هم وسایل خودمومیذارم هم وسایل شما رو.

آورد..غم دنیا نشست تودلم‌.خیلی ازخاطرات تلخم زنده شد.

چمدونی که باهاش میرفتم امارات بود.چقدروقتی میخواستم برگردم اونجا پرش میکردم هرچیز مرتبط وغیرمرتبطی روتوش میریختم.چقدروزنش میکردم.چقدراضطراب،سردرگمی،ناامیدی ،احساس شکست ،احساس حماقت،احساس پیروزی حتی،داشتم اون روزها

حتی بوی همون موادضدعفونی مخصوص اون کشورم میده.

اون وقتا وقتی می اومدم ایران،تاج خوشبختی رو ،روسرمردمش میدیدم.اغراق نباشه.ولی خوب امکاناتی که برای مردم ما عادی وحتی حق طلبی شده،اونجا باید باقیمت گزاف میخریدیم.

توفکرم وقتی برگشتم ازسفر،چمدونه رو ردکنم‌.نمیخوام همش چشمش بهش بیفته.البته میتونم همون بالای کمدبذارمش بمونه.

یادمه باخودم قرارگذاشته بودم اگه برگردم،ازتک تک لحظه هام لذت ببرم وفقط برای خودم وخانواده چهارنفری مون انرژی بذارم.نباید یادم بره.



چندروزفشرده


چندروزفشرده مهمونی رفتن و دادن روگذروندیم

پنجشنبه بعدچندسال توخونه دوست میدون خراسونیم قرارمهمونی دوستان دانشگاه بود.

حقیقت اگه فقط منو دوستمم بودیم کفایت میکرد .بابقیه زیادحال نمیکردم.مخصوصاکه سرتولد بچه دومم هم نیومدن.منم که کینه ایییی

حالافکرنکنیدچرااینقدرگیرمیدم به این مراسمات.آخه مثلا خونه یکیشون شهرری بود ومن برای هرمناسبتی که داشت رفتم وکادو بردم و..تازه شهرری که رفتنش خیلی سخته وآدم جاییش روبلدنیست.خوب منم میتونستم بگم سختمه ونرم‌.

حالابگذریم.تازه مادرمم دعوت بود.چون مامان دوستم باهاش دوسته.خلاصه هماهنگ کن که بامامان بری،فکرکه بچه هاروببرم یانبرم.سوغاتی چطوری جورکنم چون تقریباهرچی داشتمو تاحالا داده بودم رفته بود.

خلاصه تصمیم گرفتم همگی باهم بریم.وقت رفتن مامی گفت کفش پاشنه بلندبپوش(تنهاکفش پاشنه بلندی که دارم)اماگفتم نه صندل راحت بپوشم که برم تومیدون خراسون بگردم.یادش بخیرزمان دانشجویی چقدرازاونجاردمیشدم.یه پاساژی داره طبقه اولش طلافروشیه.زیرزمین لباس فروشی طبقه بالاش مانتوفروشی ،انقدرخوبه ،به نظرم قیمتاشونم مناسبه همه چی،تازه بیرونشم بازسیسمونی فروشی وطلافروشی های بی کارمزد.

ولی چه خیال باطلی.اصلانشدبرم بیرون.

دوستامو دیدم .خداروشکرهمه موفق،همه کاره ای شدن.خداروشکرکه نسل ما،حداقل هم دانشگاهی هامون همه به جاهایی رسیدن.

ولی خوب اصلا احساس میکردم حرف خاصی نداشتم باهاشون بزنم‌.حوصلمم خیلی سررفته بود.بچه هامم همین طور.اصلاانگاردنیام عوض شده بود.مثلا یکیشون رفته بود پیاده روی اربعین ومیگفت عربای عراقی چقدرباغیرتن،ولی عربای عربستان چقدربدن.اوف

میتونستم ساعتها باهاش صحبت کنم وبگم اینطورهست یانیست،یادرمورد اینکه هرکشورعربی مردمش چطورن وکم وبیش فهمیدم صحبت کنم ولی چون حال نداشتم فقط گفتم آهان وخلاص


دیگه چی؟جمعه هم قراربود دوستمون بیادخونمون.یعنی اولش قراربود مادرشوهروخواهرشوهربیان که پیام دادن که هردومریضن ماهم چون خریدامونوکرده بودیم زنگ زدیم دوستمون .ظهرجمعه خواهرشوهرم زنگ زدکه کسالت!برطرف شده ومابیایم که گفتیم مهمون داریم ولی بیاید.خلاصه هردوگروه اومدن وبه نظرم ترکیب دوگروه چیزجالبی نشدولی خدایی منم حال نداشتم هی مهمونی بگیرم .ترکیبی کارکردم رفت.غذاهم هویج پلو وسالادالویه بودکه گویا دوستان هویج پلو دوست نداشتن درحالی که ماخانوادگی عاشقشیم .شاهدشم یه قابلمه پرهویج پلوئه که هنوزتویخچاله.

راستش من به اول اسم همسردوستم آقا اضافه میکنم همسرهم دوستمو بااضافه کردن خانوم فلانی صدامیکنه ولی اونا مارو بااسم کوچیک بدون هیچ پسوندوپیشوندی صدامیکنن.تازه اون وقت که مادرشوهرمم بود دوستم میخواست صمیمی ترنشون بده.به اسم همسرم یه جان هم اضافه کرد وگفت بیاباهم سفره روبندازیم.(البته من بهشون گفته بودم سفره روبندازید)

ازاینم هیچ خوشم نیومد.مگه مااحترام نداریم؟خلاصه توفکرکم کردن  رابطه ام.

دیگه شنبه روگفتم استراحت کنم که مامان زنگ زدوگفت خانم شکری داره میادوگفته فاطمه وبچه هاشم بیان ببینم.سرزده.حیف که خانوم شکری روخیلی دوست دارم.یه پستم درموردش نوشته بودم.خلاصه دم غروب بامزه به بغل، رفتم دیدنش.زورم می اومد اسنپم بگیرم ،سواره پیاده رفتم .آخه خیلی اسنپ گرون شده.

طفلی چقدرپیرشده بود.موهاشم دیگه قرمزنبود.یه کیک دارچینیم پخته بود که دادبهم.

اوه بازم خیلی حرفامونده ولی بامزه بهم آویزونه ونمیذاره تایپ کنم

فعلا



فیلم

دوتافیلم دیدم ،به قول همسرازاون فیلماکه توش هیچ اتفاق خاصی نمی افته.

یکیش بهترین نیات ،محصول کشورسوئد۱۹۹۲,جایزه کن روداشت.به زبان سوئدی بود و زیرنویس فارسی داشت .خیلی دوسش داشتم .مخصوصاچقدراززبان سوئدی خوشم اومد.بعدتحقیق کردم دیدم ریشه هندواروپایی داره.حتی یکی دوکلمشون بامامشترک بود.انگارانگلیسی فشرده تودماغی حرف میزدن.

داستان فیلمم دوست داشتم.البته لامصب نزدیک ۳ساعت بود.طی دویاسه روزدیدمش،ولی بازجاداشت که طولانی ترباشه چون چندسال اززندگی رونشون میداد.

بعدیه چیزی هنرپیشه زن داستان خوب بودا ولی ازاون خوشگل ترخیلی هست مخصوصاکه تقریبا آرایشی نداشت وپیشونیش چین می افتاد و سنشم کم نبودولی توفیلم بهش میگفتن پرنسس بسیارزیبا.آخه کجاش زیبا بود؟نکنه توسوئد زن خوشگل کمیابه.یااحتمالا توداستان فیلم این بوده ودیگه زن زیبای خاصی پیدانکردن بیادبازی کنه.حالاداستانشو لو نمیدم یابدم؟


دومی هم خانم چاتر جی علیه دولت نروژ،محصول۲۰۲۳هند

این فیلم خیلی ناراحتم کرد.داستانش درموردزن وشوهرهندی که به نروژ مهاجرت میکنن وهمون جاهم دوبچه میارن.ولی اداره بهزیستی اونجابه بهونه های نه چندان قوی بچه های اینارو میدزدن ازشون وبه پرورشگاه میبرن و خانومه نزدیک ۳سال تلاش میکنه وبه هردری میزنه تابچه هاشو پس بگیره.دادگاه های مختلف اروپا و نروژو حتی هند

داستانشم واقعی بود.خیلی گریم گرفت چون به عینه دیدم چقدر هنوزم نژاد سفیدواروپایی به چشم تحقیربه رنگین پوستها نگاه میکنه واصلااوناروآدم حساب نمیکنه.چرایه آدم بایدواسه حق طبیعی خودش اینقدربجنگه؟

اتفاق توسال۲۰۱۱افتاده،انگارازاین پرونده هاتونروژ زیاده وخانواده های دیگه ای هم هستن که این اتفاق براشون افتاده واکثراهم نتونستن بچه هاشونو پس بگیرن.

کاش آدم وقتی به جایی مهاجرت میکنه همه جوانب مهاجرت روبررسی کنه.

گذشته ازاون چقدرنروژ قشنگ بود.

نروژی هاهم رفتن تولیست کشورهای نه چندان جالب درذهن من،کنارچینی ها

۱۲سال بردگی روهم دیدم اونوفکرکنم دیگه همه دیدن من تازه وقت کردم ببینم.

سریال خا تون روهم دیدم.دلم برای اشکان خطیبی مجددا سوخت.امیدوارم بتونه برگرده ایران

 

همینا دیگه

این قسمت :نگین

والا من حالم خیلی خوبه شکرخدا.یه پیک نیک اطراف تهرانم رفتیم که چون خیلی دوربودویه نمه صخره نوردیم داشت من وهمسرهنوزدردوران نقاهتیم!همسرازبس رانندگی کرده من انقد بچه به دوش ازکوه وکمرکشیدم بالا.البته دوستامونم کمک بودن ولی خوب مسوولیت باما بود.

بامزه هم اول کاری توماشین شکوفه زد،گلاب به روتون.لباسای خودشو بخشی ازلباسای من روبه فنادادوچقدرهمون اول سفری کهبشوروبساب کردیم.البته تقصیرباباش بودکه ناشتابهش یه لواشک پذیرایی داده بود!


دراین سفرمطمئن ترشدم که بامزه ازطبیعت خوشش نمیاد همونقدرکه دخترکوچولو عاشق طبیعت وسفره.اصلا بایه حال چندشی به این تغییرات روزمره  وآب رودخونه و..نگاه میکرد.دریاهم که میبرمش همین طوره وهمش میگه بریم بریم.حالاشایدم اقتضای سنشه.هرچندکه دخترکوچولو ازبدو تولد!عاشق سفرو طبیعت بود. 

ادامه مطلب ...

تابستونی که میگذره

دیگه یه مرحله ای ازسن وسال رسیدم که گذر روزها نه،گذرفصل هاهم برام تندشده.قضاوت کمترمیکنم.حرف کمترمیزنم.ولی کماکان اشتباه میکنم.اشتباهات ریزودرشت.

چندروز پیش سربحث وزرای انتخابی میگفتن یه آقایی هست که سرخواستنش دعواست.این میگه بیا این وزیر شو، اون میگه نه بیا اون یکی وزیر شو.

خوب خوش به حالش

من که سرنخواستنم دعوا بود.

داشتم فکرمیکردم که سرکارم منو نخواستن.انقدر دوستم نداشتن که بعدتولد فرزندم یه تبریک هم برام نفرستادن.

بعد که رفتم خارج فهمیدم خانوادم هم زیادمنو نمیخواستن.

اوه چه دنیایی برای خودم درست کرده بودم‌.یه خانواده که دوستت داره وقراره همیشه پشتت باشه که بهشون میتونی تمام عمرت دلگرم باشی.همکارایی که حتما دوستت دارن.چون چندساله باهاشون معاشرت کردی و همسفره وهم هدف بودی‌.

این چندساله خیلی بهم فشاراومد.خواسته نشدن.دوست داشته نشدن.

ازجهات مختلف

انقدر بی اعتمادبه نفس شدم که وقتی همسر گفت یه ماشین انتخاب کن ،اگه تونستیم بخریمش باخودم میگم من چرانظربدم؟مگه من مهمم؟


هعییی

حالا ناشکری نباشه ها.ولی خوب واقعیته دیگه،مثل سیلی سخت خوردن میمونه.

حالا بماندکه روزتسویه حسابم میگفتن برگرد یااگه الان نمیخوای برگردی وداری ازبیمه بیکاریت استفاده میکنی،هروقت تموم شدیه خبربه مابده.

آدم به جایی که دلشو شکستن برنمیگرده.

جایی که فکرمیکنن بی سواد وناتوانی