چه هفته سختی روگذروندیم.سخت ترینش بیدارشدن صبح گاهیه.چای گذاشتن .لقمه های انگشتی درست کردن.لباس حاضرکردن.صدازدن دخترکوچولو وپدرش،راهی کردنشون..ولی بازخداروشکرکه پارسال واسه همین کارای ساده چقدرمنت عمو رومیکشیدیم.
ازغذای بیرونم بدم اومده،مضاف براون که گرونم درمیاد. وگرنه یه پیتزایی سرکوچمون بازشده،میشه یه روزایی پیتزاگرفت.باورکنیدماقبلا ازجای دیگه خریدمیکردیم.این مغازه که بازشد گفتم جهت کمک به رفاه اهالی محله!فقط ازاین خریدکنیم.اوایلم کیفیتش خیلی خوب بودالان اومده پایین که البته بهش حق میدم قیمتاش پایینه ونمیصرفه خیلی باکیفیت پیتزا بزنه. انی وی بازبه همون سفارش میدیم.ولی وقتی میری به دیدنش یاازکنارش ردمیشی،غم عالم توچشاشه،انگارانتظارداشته یه صف طولانی ازآدم جلوی مغازش باشن ونیستن.دستشو میزنه زیرچونش،آه میکشه..اوه چه وضعی.
بامزه هم جیغ زدن یادگرفته چیزی به نفعش نباشه یه جیغ بنفشی میزنه بیاوببین.نسبت به پارسال همین موقع۳کیلو کمترشده.خیلی لاغرشده.تقریباهم حرف میزنه البته شبیه ربات.جمله بندیاش خنده داره.مثلا قراره ازهاپو وپیشی بترسه(آقاچاره نداریم بعضی وقتا خیلی شیطونی میکنه واصلا پلیس ودکترو ..نمیشناسه انگار .دیگه دستم باهاپو وپیشی رسید)
ولی دیشب میگه هاپو گفته میام تو سوارتاب تاب شو من هلت میدم.بذار تاب خشک بشههه،آهان تاب خشک شد.(درلحظه)بشین من هلت میدم.
آقای هاپو اینو گفتنا
این تاب خشک بشه هم بابت اون روزایی که بارون اومدو تاب وسرسره خداروشکرخیس بودن ونمیشد بازی کردوخیلی ذهن بچه رودرگیرکرده بود.
ولی دیگه رو درودیوار نقاشی نمیکنه.
دخترکوچولو هم چندتایی دوست تومدرسه پیداکرده.معلمشم دوست داره.خدابه معلمش قوت بده۳۷تا دانش آموز ویه معلم.
پارسال ۱۶نفربودن بادومعلم.
هرروزم شعریاقصه جدید براشون داره.
بوفه مدرسه روهم کشف کردولی خجالت میکشه خریدکنه.روزاول پول روداد دوستش وبرای هردونفرشون خریدکرد.روزدوم قراربود دوستش خریدکنه که نکرد ماهم گفتیم شریکی نخروخودت برو خریدکن .ولی گویا روش نشده وپول توجیبی های بچم دست نخورده میادومیره والکی میگه دلم نخواست یاهوس نکردم.دلم میخوادخودش جسارت خریدداشته باشه.بیرونم که میریم بعضی وقتا کارتمو میدم بره داخل مغازه خریدکنه ورمزکارت بگه واینا.
باچندتا مادرهم دم درمدرسه تقریبا آشناشدیم.گفتم که دوست پارکیم هم دخترش نه تنهاتومدرسه دخترکوچولوست که دخترش هم کلاسی دخترم هم هست؟
همون مادرنیکاکه دکتراقبول شده بود.(برای دوسه سال پیشه)ولی هنوزدخترادوباره باهم دوست نشدن.مادرنیکاهم یه پسرآورده.۶ماهشه.
یه محصول جدیداستفاده میکنم گفتم اسمشو بگم بلکه به کارکسی بیاد.من کرم ضدآفتاب سی گل میزدم .گاهی رنگی گاهی بی رنگ.باکرم پودر جنس خوب،کرم پودرام گرون میشدن.البته این اواخراسنس میزدم که ازامارات میخریدم به پول ما ۳۰۰اینابودولی خوب پوستم جوش میزد.این باردیدم داروخانه کرم ضدآفتاب سینره،رنگی داره۲۵۰چوب .قیمت سی گل۱۵۰ست.اینوخریدم.واقعا باکیفیته،حجمشم خوبه.دیگه کرم پودرم نمیخواد،جوش هامم خوب شدن.
دوستم بهم پیشنهادرفتن به سرکارجای خودشو داده هرچی میگم اون کارسنگینه ونمیتونم حرف خودشومیزنه.یادش می افتم عصبی میشم.این شرکتم ،یادتون باشه سررود بایستی رفتم واینقدرماجراشد.یعنی این بارمیتونم نه بگم؟یایه باردیگه گندمیزنم به زندگی خودمو وبچه ها؟
یه کمم ازاطرافیان دلگیرم.بماند
سلام
دختربه مدرسه میره وشکرخدا دوست داره این رفتن رو
صبحهاپدرش میبره وظهرهامن بامزه ،باماشین میریم دنبالش.قبلش هم باید بامزه رویه دورپارک ببرم تابازی کنه.
شبهاکمی زودترمیخوابیم که دوست دارم.البته هنوزهم از۱۱زودترنیست.من برای رشد بچه هادوست دارم ساعت ۹یانهایت ۱۰بخوابن.ولی چون عصرهم میخوابن.معمولانمیشه.البته خودم توبچگی همین ساعتهاخوابیدم وقدخاصی هم نکشیدم.متوسطم
فعلاهمینا دیگه
چه سرده هوا
چندشبه برنامه همرفیق میبینیم.تو دوران کرونا ضبط شده.چقدراین دوران به نظرم دیرو دور میاد.هرمهمونی میاد درموردش صحبت میکنن.برنامه بازیگرمورد علاقم سارابهرامی رودیدم ومیترا حجار وچندتادیگه.
چقدرمیتراحجارباسواد بود.مهاجرت معکوسم کرده .والا من قبلا زیاددوستش نداشتم سرهمون سریال پلیس جوان که سراسر استرس بودبرام.
ولی الان چقدرپرانرژی،البته برنامه برای حداقل سه سال قبل بود.به گروه موسیقی هم گفت آهنگ،دلم برات تنگ میشه روبخونن که خیلی قشنگ بود برام..درموردمهاجرته ازگروه بمرانی
بگذریم
دیروز جشن شکوفه های دخترکوچولو بود.دعامیکنم هرکی آرزوی داشتن بچه داره به نحواحسن به آرزوش برسه وبالندگی بچشو ببینه.
فکرکنم به دخترکوچولوخوش گذشت.البته اون وسط گریه هم کرد چون کلاسشو پیدانکرده بود وبعدم بهونه نداشتن کیفشو گرفته بودوگریه.ولی درکل راضی بود وانگارمعلمشو دوست داشت.
خواهرم میگفت جایی خونده آدمهایی که به دنیا میان خودشون اومدنشونو انتخاب کردن.خودشون برای اومدن جنگیدن.
یه وقتی میشه که دنیا اومدن مثل اومدن دخترکوچولو ،براش بامبارزست .مثل وقتی که تو چهارماهگی بارداری،کیسه آبش سوراخ شد(گرچه تقریبا ترمیم شد)و اون تاآخربارداری ،شایدبه طور غریزی خطرروفهمیده بودویه گوشه میموند وده شب به ده شب،یه تکون خیلی کم به خودش میدادکه بفهمیم سالمه.
ازمن میپرسه برای مدرسه رفتن شماهم جشن گرفتن؟روزاول مدرست چطوربود؟
آره حتماکه جشن گرفتن.
یادمه همین طوربچه بودکه ازدرودیوارمدرسه بالامیرفت.کلاس های شلوغ،نیمکت های سه نفره.بچه های جیغ جیغو.امکانات درحدصفر.
البته من دیگه اینا روبراش تشریح نکردم.
دیگه اینکه درحال دیدن فیلم درحال و. هوای عشقم.یه فیلم هنگ کنگی که بازیگرای چینی داره البته.اینم برنده جوایزی ازکن درسال۲۰۰۰شده.کلا یک ساعت ونیمه .حالایه کم بیشتر ولی انقدرکه هیچ اتفاقی نمی افته من سه چهارروزه میبینمش و هنوز نتونستم روزی بیشترازچنددقیقه ببینم
.چقدرهنگ کنگ قدیما چرک وچروک بوده.چه خونه های خرابه ای ،کوچه ها ازاون بدتر.همه درحال خوردن نودل بی کیفیت.
ولی آخ اززن بازیگر چه زیبا چه جذاب .وای وای چه لباسای خاصی
دیگه چی؟
پاییزداره میاد مستحضرکه هستید.نظرمنم درموردش می دونید.
چندتاعددبه نظرم برام عددشانسن.یکیش 24که فرداست،تو24ام ها برام اتفاقات خوب افتاده.فرداهم سالگردازدواجمونه
چندتاکارکردم یکی اینکه مدتیه دارم رانندگی میکنم.واقعا بایدازاسنپ تشکرکردکه کرایه هاشو افزایش دادوخوب ماشین شخصی برای بچه هابهتره.صندلی کودک داریم و کلی آت وآشغال همیشه دنبالمونه.
البت هنوزباامانتی بودن ماشینمون مشکل دارم ولی خوب ایشالله که راضیه صاحبش
راستش انگاراولا اعصابم نمیکشید.خیلی ضعیف شده بود ولی الان کم کم ترمیم شده ومیتونم بشینم پشت فرمون
یکی دیگه اینکه مدتیه کارت چاپ کردم برای کارپاره وقت حسابداری وکمی هم پخش کردم.دوتا ازدوستام فعلا بهم یه اوکی هایی دادن .
ولی خوب انگارازوقتی گفتن شاید جورشه،، استرس گرفتم که چطور ازگوشه امنم بیرون بیام؟من که حقوق دارم.دخترکوچولو تازه کلاس اولی شده.بامزه روهنوزازپوشک نگرفتم وخوب حرف نمیزنه وتو مهدشاید دچارمشکل شه و..
آخه بگو پس چرا کارت چاپ کردی وپیگیر شدی؟
دیگه اینکه من وقتی حالم خوب باشه دوکارمیکنم،۱,کوفته می پزم. دو،بافتنی وخیاطی میکنم
تو امارات هیچ کدوم ازاین کارها رونکردم.اینجا چندوقت پیش دخترکوچولو گفت برام کوفته درست میکنی؟هی گفتم قبلا درست کردم نخوردی گفت نه این بارمیخورم.توکارتون یا فیلم دیده بود.دیگه شروع کردم و بامزه هم تواتاقشون خیلی نازززز داشت بازی میکرد دستم بندبودهی میگفتم بامزه خراب کاری نکنی،می اومد جلوی در یه دستی تکون میداد و بازمیرفت تواتاق.البته دیدم کشوی لباسارو بیرون کشیده وداره پخش وپلاشون میکنه ولی دستم بندبودوگفتم تاهمین حدعیبی نداره.دیگه بعد دوساعت یابیشترکه رفتم تواتاق دیدم.مدادشمعی نارنجی روبرداشته بوده و میزتحریروکمددیواری وکشوی تخت رو کاملا خط خطی کرده.رو ام دی اف سفید.لامصب پنهان کاریم میکرد.
خلاصه کوفته پخت وآوردم برای دختر یه قاشق زد وسطش وا شد دید وسطش خرماست گفت نه من فکرکردم مثل تخم مرغ شانسی وسطش چیزای مختلف درمیاد! ای مصبتو شکر
ازبافتنی هم بگم که دارم یه چیزایی میبافم باکاموای صورتی روشن ترکیب با بنفش،قشنگه به نظرم.
دیگه اینکه این روزا مرورگر جی میلم گاهی عکسای یک سال پیش روبرام میاره ومن میبینم واعصابم خوردمیشه.عکس ها میگن دخترتازه رفته بوده مدرسه وداشته سختی میکشیده وما بیشتر.
احساس میکنم بهم ظلم شده هم ازطرف فامیل هم ازطرف خودشوهرم.هم خودمم ناآگاه و بلاتکلیف ومنفعل بودم.عصبانی میشم وقتی یادم میاد.آدم انگارمجبوره به قوی بودن وقوی موندن وگرنه دیگران میان وازسروکولت بالامیرن وبعدم گردن نمیگیرن.
همینا فعلا
سلام.روزبه خیر. به به چه روزخوبی آفتاب کم جون وبادملایم.
مردم ازسفربرگشته و دوهفته تا پایان تابستان.
ماهم رفتیم و برگشتیم وخداروشکرخوب بود ولی ۷ساعت راه رفت و۷ساعت برگشت بابچه های کوچیک توماشین خیلی سخت بود.
مخصوصااگه یه بچه ای توماشین بالاهم بیاره.
یعنی کپی بچگی های خودم.یادمه من پنج شش ساله بودم وبهم قرص ماشین میدادن ولی به بچه دوساله فکرنکنم بشه قرص داد.
خلاصه که توراه خیلی اذیت شدیم ولی مابین سفرخوب بود.جای شماسبز
کمی هواشرجی بود.گرمم بود.ولی فامیلو بعدچندسال دیدم.
چه غذاهای خوشمزه ای خوردم.بامزه هم باهمه دوست میشد .برخلاف دخترکوچولو که خجالت میکشید.
منطقه آزادتجاری هم برای اولین باررفتیم(جای خجالت داره که تازه اولین بارمون بود.)
چه شیک وباکلاس بود.
یه شبم توخونه متروکه شده خاله خوابیدیم که اونقدراهم بدنبود.البته اکه گرمای خونه رودرنظرنگیریم.چون کولرنداشت تلویزیونشم دیگه کارنمیکرد.پنکه سقفی بود توخونه ای که مدتهاخالی مونده وگرماخورده .دیگه ببین چی میشه.
خلاصه بگذریم.به قول دخترخاله بزرگم تابچه کوچیک داری بهتره بشینی خونت وهیچ جانری وگرنه دستت همش به بچه بنده
راستی بچه دخترخاله کوچیکه هم ۳۱مرداد به دنیا اومد.مثل بچه اول نصفه شب وناگهانی.به قول خودش :شب زاست
این یکی هم دوکیلو وخورده ای .بازدخترخالم ازدسترس خارج شده.سربچه اول هم تایکی دوسال نه درست وحسابی موبایلشو جواب میدادنه تلفن خونه نه رفت وآمدخاصی میکرد.به قول خودش غرق دربچه داری میشد وواقعاهم میشد.عاشق بچست وبچه براش اولویت اوله.
الانم تا روززایمان هم تلفناشو جواب دادبعداون دیگه تعطیل،
درمورد خانوم همسایه هم بگم وبرم که رو دلم مونده
روزاربعین ما یه نذری کوچیک داشتیم.درشونو زدم ونذری رودادم.بامزه بامن بود.دخترکوچولوهم باباباش رفته بودغذاپخش کنه.
کلی حال واحوال کردو گفت بذارم بامزه باهاش بره توخونه بهش شکلات بده تا باهاش آشتی کنه چون یه دفه چندوقت پیش دیده بودشو بی هوا لپ بامزه رومحکم فشارداده بودو اون گریه کرده بودبه قول خودش میخواست ازدلش دربیاره
خلاصه من گفتم غذادستمه ومیخوام برم به همسایه هابدم یه وقت دیگه ولی دست بامزه روگرفت برد توخونه
یه کم وایستادم بعدصداکردم گفتم خانوم همسایه بچه رومیارید؟میخوام برم غذاپخش کنم جواب نداد.
برعکس ازپشت بادستش زد درم کیپ کرد.درزدم جواب نداد.
منم گفتم تواین فاصله برم غذای طبقه دومی هاروبدم.رفتم دادم دوباره در زدم گفتم بامزه بیابیرون .خانوم بچه روبیارید.سکوت مطلق
ترسیده بودم گفتم به همسرزنگ بزنم.بگم بیاد بچه روبگیره!
بعدگفتم بذارطبقه سومی هاروهم غذابدم ودوباره بیام دربزنم.
به سومی هاکه نذری دادم وبرگشتم دیدم بامزه روآورده دم در یه دستبند اهورامزدا بسته به بازوش ،چندتاشکلات هم دستشه.
گفتم کجابودید؟خیلی درزدم هیچی نگفت وخداحافظی کردودرو بست.
آهان دستبندم گفت ازسفرمشهدخریده.دستبنده روکه کندم انداختم دور
ولی نمیدونم بابچه داشت چه کارمیکرد،چراجوابمونمیداد.خونه یه وجبه حتماصدامومیشنید.
به بامزه میگم داشت ازت عکس میگرفت؟میگه آره آره
ولی بامزه بیشترجواباش آره آرست.
توخونش یه تابلوی بزرگ مریلین مونرو درحال کشیدن سیگار روی دیواربود.بقیه وسایل خیلی ساده ومختصر.
نمیدونم چه میکرد ولی ازاون روز،ازدستش خشمگینم،شایدم زیادی حساسم
سریال ارباب حلقه هاروشروع کردم