ماسالمیم ولی دیگران چی؟
انقدرناراحتم که دست ودلم به نوشتن نمیره.
گفتم اطلاع بدم که فعلا نمینویسم.
چون همیشه انتقادداشتم به وبلاگ نویس هایی که بی خبرمیرن.
امیدوارم که رفع غم واندوه بشه ازهمتون به بهترین وجهی
سلام
تاچندشب پیش سریال هیو لای مهران مدیری رومیدیم.اگه دیده باشید مهران مدیری که خلاف کاره باچه لحنی هی میگه خداروشکرر
الان منم تامیگم خداروشکر،، قیافه ایشون میادجلو چشمم
ولی جدی شاکر هستم.
بابت باران وبرف های غرب کشور وجنوب کشور.پرشدن سدهای اون مناطق،اینکه توبعضی مناطق آبخیزداری کردن وجواب داده.شمال کشورم برف وبارون.ازجنوب استان قم تا وسطای کشورم برف.
بازم خداروشکرررر
ولی این وسط فقط ما بچه زن بابا بودیم؟پ ما چی؟همینطوری ابرای سنگین میان آسمونو میگیرن ونباریده رد میشن.دروغ نگم پریشب یه نمه بارون اومد.خیلی مختصر
البته شاید بگید نیاوران برف باریده وشمیران .ولی ماکه اونجاهانیستیم.
یه ابر درست ودرمون بیاد کاملا سایز شهر،ازجنوبش تاشمالش ،اگه برفه برای همه برف،اگه بارونه برای همه بارون،یکسان بباره وبره.یعنی چی دوگانگی؟:))
حالا مردمم هی نگران که سدهای تهران پرشد یانه؟مسئولینم هی میگن نه بابا
وقتی ازآبان به آذر رسیدیم ومن دماوندو پرازبرف دیدم ،نمیدونم شاید برای بعضی هاقابل قبول نباشه ولی خودم این احساس روکردم که زیادی حرص وجوش خوردم.من فقط یه عنصرم تواین دنیا،این دنیا صاحبی داره،خودش نظم وقانون وقاعده ای داره،یه قدرت بزرگ تری داره.من مثل خیام ،میام ومیرم.زیادی نباید خودمو درگیرکنم.
دیگه چی؟
این روزها خیلی درگیربودم کارداشتم.خواهر اومد،روز مادرشد.مادرشوهرگفت که تولددخترشو خونه مابگیرن .چون خودش بی حاله.
منم اصلا دل خوشی ازخواهرشوهرنداشتم وندارم ولی به احترام همسرم قبول کردم.دوباره تمیزکاری ومهمون داری،البته همسرغذاازبیرون گرفت .ولی خوب دیگه
راضی نبودم تولدکسی که تویک سال اخیرخیلی باما بدشده واذیتمون کرده روبگیرم که باز گذشت،ولش کن.شایدم دست خودش نباشه،اعصابش دیگه کشش نداره...شاید...
ازلحاظ اقتصادی خیلی گرونی ها وقیمت دلاروطلا هم فیزیکی هم روانی به همه فشارمیاره به ماهم.به نظرم گرونی اصلی روی موادخوراکیه که مابه خاطربچه هاخیلی مصرف داریم.هربارخریدازفروشگاه اگه همسربره بالای ۱ملیون اگه من برم زیر۴۰۰,۵۰۰نمیشه تازه خیلی وقتا بیشتر.
خیلیم بابچه هاصحبت میکنم که کمترخریدکنن و میگم باصرفه جویی تواین خریدهامیتونیم چیزای بهتری بخریم ولی زیادمتوجه نیستن.
مثلا من پریشب یه قابلمه سایز۲۰جنس نسبتا خوب ایرانی خریدم۶۴۰ولی همین ۶۴۰رواگه ببرم فروشگاه یه ماست ویه پنیر ویه شیر وچندتا خنزرپنزرمیشه.یا حتی لباس ها هم ازخوراکی هاارزون ترشدن.
راستش میخوام دختربزرگه کم کم اوضاع رودرک کنه مضاف براینکه خرید زیادکیک وکاکائو وشیرکاکائو و..برای سلامتیش هم خوب نیست.
حالا فعلا اوضاع کشوراینطوریه دیگه،تاکی میخواداینطوری پیش بره نمیدونم.این خواب خرگوشی دوستان اگه تموم شد وخواستن بادلسوزی به امور کشوربپردازن،ماروهم خبرکنن.
تازه ماکارمند نیستیم.دلم برای کارمندهای باحقوق حداقل که خونه.
ازاینم بگذریم...
دیگه چی؟سریال هاوفیلمهایی که این مدت دیدیم:
هیولا،دراکولا،ویلای من ازمدیری،به خاطرطنزش واینکه بچه هابامامیشینن اینارودیدیم.
سریال کره ای که دختردیگه گیرداده وول نمیکنه که بایدببینیم:نوش جان اعلیحضرت،ریپلای۱۹۸۸.
این دومی روتازه شروع کردیم وای چه خوبه حداقل این اولاش.نوستالژیکه مثل ماکه سریالهایی درمورد دهه۶۰میسازیم .اینم همونه.قشنگمعلومه اوناهم یه نسلی دارن مثل دهه۶۰ای ما وحسابی دارن حال میکنن بایاد آوری این خاطرات.
ماجرای چندخانواده نسبتا فقیره.بعدچه
قدرفرهنگشون به مانزدیکه دقیقا مثل اون زمان ما که میرفتیم دم خونه همسایه پیازسیب زمینی قرض میکردیم یا اگه غذای خوبی بودبه خونه همسایه هم میدادیم،اینطورین.یا مثل زنای ماکه دم کوچه مینشستن چندساعت حرف میزدن ایناهم زناشون همش دم درشون نشستن.
خلاصه ازاون مدلاست که من دوست دارم فعلا.میگم فعلا چون چندتا سریال دیدم زدن آخراشوخراب کردن ومن ندوست.
خوب فعلا
هفته خوب وپرازبرکت وشادی ای داشته باشید.
سلام
شکربرای بارون هایی که بارید وتقریبا تادیروز،هرروزبارون داشتیم وبعضا شدید هم بود.
ولی ازدیروز هوا چه سردددد شده یخ زدیم.دوباره برای هرباربیرون رفتن باید دویست هزارتا لباس بپوشیم.بچه هانفری دوتا شلوارودوتا بلوز،کلاه ودستکش وکاپشن وکلاه کاپشن.
خودمم شال بافت ومانتوی زمستونی وشلوارلی و.. درحالی که تاهمین هفته پیش شلوارجین کاغذی گشادتابستونه ومانتوی خنک میپوشیدم.
خلاصه... ولی خداروشکرکه هوا خوب شد وبادیخ میخوره به صورتم
ولی صبح بیدارشدن هاخیلی سخته.هواهم تاریک،چی میگه؟میگه بخواب عزیزم چرابیدارمیشی
جمعه پیش برادرشوهرم ومادرشوهراینا اینجا بود.این جمعه پدرو مادرم وبچه برادرم.دیروز خواهرم اومدتهران،گفتم دیگه اونو دعوت نمیکنم،قرارشد برم خونه مادرم دیدنش.
خدایی افرادی توفامیل داریم که اگه بچه کوچیک داشته باشن اصلا مهمونی نمیگیرن،گاهی چندسال،باورکنید.
حالا من چرابابچه های کوچیک انقدربه خودم سختی میدم نمی دونم.البته همین رفت وآمدها روحیه خود آدمو هم بهترمیکنه.
یادم اومد یه روزم دوستم ظهر اومدخونمونو وماشالله تاهفت بعدظهرنرفت .دیگه کف کرده بودم انقدر حرف زده بودمفشارم افتاده بود.چون دوستم رژیم داشت وچیزی نمیخورد منم خجالت میکشیدم حتی کمی بیشتر میوه بخورم.دیگه اززمین وزمان گفتیم.آخرش دیگه واقعا حرفی نداشتیم بزنیم.بعدرفتنش دخترکوچولو باهام قهرکردکه این چه مهمونی بود که نمیرفت من خیلی اذیت شدم که حق داشت نتونسته بود کارتون ببینه .یا یه کم پیشم بشینه.
خواهشا جایی میرید مهمونی دیگه ساعت مناسب پا شید.
همین دوستم برادرش شرکت داره ،دایی هاش چندتا شرکت دارن،خواهرش یه مرکز پزشکی محدود زده.چندبار توصحبتام ازش خواستم که اگه میشه بیمه منو ازیکی ازاین جاها ،باهزینه خودم رد کنه به عنوان مشاورمالی که برای بازرسی بیمه هم مشکلی پیش نیاد،خیلی رک میگفت نه نمیشه،آخرش گفت باز میپرسم که اونم توهمون معنی های نمیشه بود.
مردم اینطوری رک وراحتن.
دیگه چی؟امروز تومهد بامزه جشن یلداست که من این بارثبت نامش نکردم .هم هزینش بالاست هم نمیدونم تواین جشنا چرارقص وآوازبی معنی میذارن که واقعا بچه های کوچیک نمیفهمنش.
دفعه پیش برای روز کودک۶۵۰دادم.اولش یه نمایش عروسکی بود که خوب بود.بعدیهو چراغا روخاموش کردن اینا هم بچه های مهد کودکی همه کوچولو،گفتن میخوایم آهنگ کردی وترکی وشمالی و..بخونیم.
بچه ها
ترسیده،صداها بلند بعدهی میگه جیغ وهورا بکشید.من که خوشم نیومد.پاشدم اومدم بیرون .درجواب مربیشم گفتم بچه ام ازاین سروصداهاچیزی نمیفهمه هنوزخیلی کوچیکه ،سالنتونم خیلی تاریکه.
حالااگه آدم اعتراض کنه میگن شما مخالف شادی هستید یاشادی کردن بلدنیستید.
افتادم رودنده غر ..برم بهتره..
چه هوای خوبی،بعد چندوقتی،توخونه ورزش کردم.پنجره ودربالکن روبازگذاشتم.باخیال جمع دختر رومدرسه فرستادم وکارهای ساده اینچنینی که باعث آسودگی خیاله.
دیروزبعدمدتها چندساعتی توخونه تنها بودم.هردو دختر نبودند.
ببینم امروز هم میشه؟
بااینکه مهدازوسطای آلودگی بازشد ولی من بابت شیوع آنفولانزا بامزه رویه خط درمیون میفرستم.
نمیدونم دخترکوچولو وقتی این سنی بود،اندازه بامزه مریض میشد یانه
به گمونم نه .
چون توکرونا بودوماخیلی بیشتررعایت میکردیم وشربت تقویتی هم میخوردوهمه هم ماسک داشتن.مهدشم به صورت محدود بازبود.چه میدونم.احساس میکنم درحق بامزه ظلمکردم ،کم کاری چیزی که الان انقدرمریض میشه.مثلا چون وزنش خوب بود هیچ وقت،جزاین اواخرکه بازم خودش نخورد،بهش شربت تقویتی ندادم.اون شاید بدنشو محافظت میکرد.
الانم که میخوام بدم میگه نه بذارهروقت مریض شدم ازاینا بیار.تازه تومریضی هم دارونمیخوره.فقط شلغم وروتارین و این داستانها.
وای حرف مریضی نزنم دوباره سراغم نیاد.
خانوم الف پلف گفت ازبامزه بگم.بهشم درجواب گفتم که نمینویسم نکنه رهگذری بخونه ودلش بچه بخواد.هرچندکه به رهگذران میگم ان شالله خداهرچی که صلاحه قسمت وروزیتون کنه.واقعاآدم نمیدونه بچه دارشدن به نفعشه یاضررش.
ولی بازبه احترام شمامینویسم خانوم:
بامزه اگه مریض باشه،مطلقا چیزی نمیخوره ولی اگه سالم باشه غذاهای موردعلاقشو خیلی بانمک میخوره.مثلا چندوقتی بودمیگفت ماهی بخرید بخورم.من ازپارسال که یه ماهی بدمزه خوردم وبه گمونم مسموم شدم دیگه ماهی نمیخوردم .مگه کمی تن ماهی.پدرشم که ماهی خورنیست.
دیگه دید مانمیخریم.گفت گوشیتو بده برای بابا ویس بدم ماهی بیاره.
خلاصه شب پدرش ماهی دردست وارد شد.حالامااگه گفته بودیم حداقل یک هفته ای طول میداد.
سرتونو دردنیارم ،چون بچه خیلی هوس داشت قبل ازآماده شدن شام برای اون یک تکه سرخ کردم وخورد.باشام ما هم یک تکه خورد.بعد رفت روی میزناهارخوری نشست ،تامسلط باشه بهمون ورصد کرد که کی ماهیش بزرگتره ومیتونه بهش قرض بده و به این نتیجه رسیدکه ماهی هرسه نفرما ازماهی اون بزرگ تربوده!وازهرسه نفرمون باز غذا گرفت!دیگه نگران سلامتیش یاسردی کردنش بودم که شکرخداآخ نگفت.خیلی هم بامزه وباتکون دادن سرش وبه به گفتن غذامیخورد.
درحالی که اگه غذایی رودوست نداشته باشه وقتی میگیم بیا بخورمیگه من خودم خیلی رشد کردم الان دیگه غذانمیخورم!
این ازاین
درکل خیلی راضیم که بین تولد دوبچه فاصله ننداختم و اونقدری هست که بتونن باهم همبازی بشن.
هرچندکه انرژی واعصاب خیلی زیادی ازمن رفته .
حتی روی قیافه م هم احساس میکنم تاثیرگذاشته.
بازاما، کارهای ساده وکوچیکی برای بازگشت به گذشته روشروع کردم.
راستی جاری رفت.اون روز توشهربازی نشسته بودیم ومثل دوتاپیرزن،اون ازمریضی هاش میگفت،من ازمریضی هام میگفتم.بماندکه اون طفلی خیلی مریض تره.الان کمی قلبشم درگیرشده.البته میدونیدکه سالها نه هیچ کنترلی رووزنش داشته نه غذاش نه ورزشی کرده .ولی خوب من که همه این هارورعایت کردم هم احساس میکنم دقیقا بعدازچهل سالگی ،سال به سال افت کردم وانگاریهو بدنم ضعیف شد.همون طورکه وقتی ۱۰سالم بود یادمه یه شبی به مادرم گفتم مامان ببین انگشتام دارن کشیده میشن ومادرم گفت داری نوجوون میشی،الان هم تغییروافتی رواحساس میکنم که خودم توش نقشی ندارم وانگارجزیی ازروند زندگیمه.
راستش برام خیلی سنگینه چنین چیزی، وفکرمیکنم زود بود پیرشدن
ولی خوب تازه میفهمم چراوقتی به مراکزدرمانی میریم اول سنمونو میپرسن.
بعد مثل این پیرهای دانا !!دارم به این فکرمیکنم که فرصت شکوفایی وسلامت وتوانایی چقدرکوتاه بود.ازالان دیگه باید مراقب خورد وخوراک سالم و ورزش و چکاپ دوره ای واین داستانها باشیم.
حالاشمای خواننده هم اگه زیرچهل سال سن داری ،سعی کن کارهای مهم زندگیتو انجام بدی،
دیگه من نمیگم چرااا،معلومه دیگه چرا
خوب من برم
نمیشه هرروز بارون بیاد؟
چیزهایی نوشته بودم که پاک کردم.نوشتنشم مایه ی سردرده.
امروز نیمه ی آذره و15روزدیگه زمستان میاد.
بایدازروزهالذت ببریم.مثل اون راننده تاکسی که سروش صحت تعریف میکرد ومیگفت چون میدونست به علت مریضی زیاد زنده نیست ازهرروزش داشت لذت میبرد.
ممکنه بگید چه لذتی..
اگه مثل من یه پنجره روبه خیابون داشتید و فروغ واربه ازدحام کوچه خوشبخت نگاه میکردید! میدیدید چیزهای لذت بخش هنوزهم هستند.
کلی آدم باروحیات مختلف وماجراهای مختلف ردمیشن.
اکثرا هم دستشون خریدی چیزی هست یابچه ای که دنبالشونه،ماشینایی که توفضای کوچیک جلوی خونمون سعی درپارککردن دارند.
خلاصه که روزهامیگذره .گاهی دلم پرازغمه.مثل چندروز پیش که درصدگوگرد پالایشگاه هاو تاثیرش مخصوصا برسلامت بچه هاروفهمیدم
ولی بازدلمو راضی کردم که صبح میشه این شب...
این هفته قراره خیلی بارون بیاد،ایشالله.آیا به قدرکفایت میباره؟آیا اگه اومد مدیریتش میکنند؟
فعلاکه امروز وفردادبستان ها،مجازی شدن.
اوه اوه یادم رفت بگم جاری جان ازدوشنبه اینجاست یعنی تهران.خوشبختانه امسال مریض نبودن.روزی که رسیدن تهران همسرودخترکوچولو رفتن دنبالشون.چون برگشتنشون دیرشد من وبامزه رفتیم خونه مادرشوهرم دیدنشون.بعد ازمدتها توی شب رانندگی کردم.شاید به نظرشما کارساده ای باشه ولی برای من بعدچندسال،سخت بود.
خونه مادرشوهر نگو، بگو آبگرمکن.خیلی گرم بود.منم حجاب داشتم پختم.نمیشه اعتراضیمکرد انقدردلیل میارن بیچاره شی،ماالان باخانواده شوهرم شاید یک ماه ونیم یا دوماه یک بارارتباطی داشته باشیم.یعنی تقریبا فصلی یک بارکه همون بهتر،متاسفانه یاخوشبختانه.
بچه ها انقدرشیطونی کردن که خدابدونه،خداروشکربابت شادی بچه ها.
نمیدونم گفتم یانه ولی برادرشوهرسال پیش حسابی کم آورد.ورستوران وکافی شاپ هاشو فروخت.امسالم خونه بزرگشونو فروختن.خیرههه ایشالله
این دنیا،دنیای عمل وعکس العمله دیگه.
الان مستاجرهستن وهمسایه یک خانواده ایرانی که باعث شده پسربزرگ جاری،براثرمعاشرت باپسرهای ایرانی،حسابی فارسی یادبگیره انگارپسرهای همسایه مشتی هم هستن چون پسربزرگه یه خط درمیون بالهجه خاصی بهمون میگه نوکرتمممم
وخیلی جالب بود این پسرعیدکه ایران بودتقریبادیگه نمیتونست فارسی حرف بزنه ،صحبتش درحدیک سلام گفتن بود الان کلا باهامون فارسی صحبت میکنه.البته لابلا کلمات انگلیسی هم داره.
خوب دیگه برم بامزه خیلی بهم آویزون میشه تمرکزمو برده.
خدایا زندگی هامونو به دستت میسپارم.انگارماجزتو زیاد دلسوزی نداریم...