حالم بهتره و آروم ترم.
پریشب سمت ماآروم بود وتا صبح خوابیدیم.دیشب باز نتونستم.
اینترنت قطعه و ازتلفات دور وبرم بیخبرم.
فردا اگه خدابخواد وزنده مونده باشیم ،میریم شمال
مادرشوهروخواهرشوهرم اعتقاددارن خطرخاصی ماروتهدیدنمیکنه! برای همین نمیان وهمسربه خاطراونا برمیگرده.
میخواستم همین جابمونم.اما هم خودم انگارزیادشجاع نیستم .هم دلواپس بچه هام.
البته دخترا ،حداقل درظاهرهنوزازجنگ چیزی نفهمیدن.چون ما ازقبل برنامه سفرشمال داشتیم واونا روزهای اول چیزی نشنیدن وماهم چیزی بهشون نگفتیم.
اما بعضی بچه های بزرگ ترخیلی ترسیدن ومیترسن.
راستشو بگم؟دلم میخواد اسرائیل باخاک یکسان شه.بایه بهونه واهی باماجنگ روشروع کرد.
مردمو آواره کرد.خونه هارو ویران کرد.کشوروبه گندکشید.حالا کی بشه که جنگ تموم شه .کی دوباره پابگیریم.
خدایا توکل برتو...
چه شبی روصبح کردیم،پرازبی خوابی ،سرآخربا قرص مسکن ساعت ۴ونیم خوابم برد.
چقدر جنگ ترس داره.مخصوصا اگربچه های کوچیک داشته باشی ومسئول باشی.
دیشب،تو ذهنم تمام ماجراهای جنگی،فیلمای جنگی و کتابای جنگی روکه خونده بودم مرورمیکردم.فیلمای جنگی مثل روز سوم،روزی روزگاری آبادان..کتاب دا،همین دن آرام که تازه خوندم.
لامصب همشونم بد تموم شده بود.
اینترنت مختل و کارت های بانکی هم مختل.طرف ما خیابون هادرحد مرگ ،خالی
امروز اومدم سمت مادرم تا ازش خداحافظی کنم که با بچه برادرکوچیکم میرن شمال.
بازسمت اونها ماشین ها متراکم ترپارک بودن وحتی مغازه ها جنس آورده بودند.
برادربزرگم باخانوادش رفتند کرج.برادرکوچیکم میره تا دختر۹سالش روبه همراه مادرش بذاره شمال وبرگرده تا کنارزنش که کادر بیمارستانیه باشه.زنش قراره گاهی روزها توپناهگاهی که بیمارستان براشون توهمون محیط ،ساخته بمونه وگاهی بره خونه.
خون گریه میکردکه دخترش رو داره تنها راهی میکنه.من هم باهاش گریه میکردم.
کی مصبب روزهایی هست که میگذرونیم؟
ساک های ماهم مجددا پرشدودم در گذاشته شده است.
مردد بین رفتن وموندنیم.شبهای ترسناکی رومیگذرونیم.
ازاون وراگه بریم ،دیگه اصلا معلوم نیست بتونیم برگردیم.
یاد اوکراینی ها وجنگ اوکراینم.همه راحت رفتن که زود برگردندو حالا،هفت سال روهم رد کرده.
حالم حال مضطرب ،طعم دهنم تلخ.
باید خونسرد ترباشم.
ازترافیک شمال بیخبرم.
پمپ بنزین های تهران خلوت ترشدن ومیشه باکمی تاخیربنزین زد.
بعضی ازکسایی که رفته بودن برگشتن ودوباره وسیله جمع کردن که برند.
بیشتری ها ،زن وبچه روگذاشتن شهرهای اطراف و خودشون برگشتن.
این چاره کارنیست...
تو آپارتمان ۹واحدیمون ماموندیم ویک خانواده توطبقه دوم که نمیشناسیمشون.
نمیدونم...
خدا آرامشی برگردونه..
جنگ شد به همین عریانی وناباوری.
آدم برای دشمنشم چنین روزی نخواد.
چندروزی شمال بودیم وبرگشتیم.به قدری ازدحام رفتن مردم به اونجاست که راه هاهمه قفل شده.
چندشب بی خوابی..همین امروزکه برگشتم تهران ،ظهرتونستم بخوابم.
شهرخالی ،اونقدرخالی که آدم میترسه.
نمیتونستم اونجابمونم.وقتی پدرو مادر وبرادرا و خانواده هاشون اینجاهستن.
تا توویلا بودیم تپش قلب شدید داشتم.چون ازدور اخبارومیشنیدم.الان تو مرکزماجرا،آرومم.
من اصلا آدم رفتن نیستم.
هرچه خداخواست همان میشود....
گزارش چندتا چیز:
طلای بچه هارو اواخرماه پیش وقتی که طلا ازحالت نزولی خارج شدو اولین روزهای صعودش بود خریدم وخیالم راحت شد.پولشون ۹تومن شده بود .یه گوشواره یک گرم واندی خریدم و یه آویز فوق سبک.تازه طلای کم اجرت.معیارمم ازخربد فقط حفظ پولم بود وگرنه بچه
هاگوششون سوراخ نیست و قصد سوراخ کردن هم نداریمگردنبندم نمیندازن.
خداروشکر ماشینم خریدیم.یه مدل پایین ترازاون چیزی که داشتیم.وام وهمه چی روجورکردم ولی این وسط خونمونو فروختیم و ازپول اون خریدکردیم.
خونه ی ما،مورد اختلاف چندساله من وهمسربود.من میگفتم تومحله خوبیه ونوسازه ومتراژش خوبه ازش استفاده کنیم.اون میگفت چون چندسال گذشته وسندش نیومده ورفته کمیسیون ماده صد بهتره بفروشیمش،آخر سرم فروختش،نظرمن این بودکه دیریازودسندش میاد.البته سازنده هم پول بده به شهرداری نبود.خلاصه سرطانی شده بود برای خودش.
باپیگیری ورفت وآمدزیادیه خونه دیگه خریدیم.البته توتهران نیست ولی خوب برای حفظ پول.
مقداریم پول مونده همسرمیگه میندازم توکار،ببینم واقعامیندازه یاهدرمیره.دیگه رها کردم.
تواون خونه من حداقل نصف پولو داده بودم.پول خونه دوران مجردیم .ماشینم و طلاهام بود.
به این نتیجه رسیدم من هرچی بیشترکارکنم وبیشترپول جمع کنم بیشترازدستم میره.نه بگم الان همسرم پولا روگرفت وگفت بذارتجارت کنم،وقتی مجردم بودم،همش داشتم به خواهروبرادرا پولای زیادقرض میدادم .اصلا انگارقراربود من کارکنم تا عده ای حال کنند.
عقلم نمیرسید،چه کنم
درهمین راستا ،کار مورد ذکر روهم کنسل کردم.چراخودمو بچه ها درسختی ورفت وآمد وآوارگی باشیم؟
دیگه چی؟
برای تولد دختر،یه کیک پختم ودیزاین کردم که به نظرم بدنشد.
خامه رواین دفه بهترزدم.شکلاتم آب کردم ریختم روش،با مروارید خوراکی و گلهای قندی هم تزیینش کردم.یه تاپر پری دریایی چوبی هم برای روش گرفتم.تزیینات دیوارها هم فرشته های دعاخون بودند.
خودمون چهارتایی تولدگرفتیم.
چیزهایی که بامزه خانوم نیازداره:سه چرخه جدید،تخت. تواین مدت تودیوارگشتم که یه دست دوم خوب،ازهرکدوم براش پیداکنم.اتفاقا پیداهم کردم ولی انگارآدم خرید جنس دست دوم نیستم.سختمه برم تا اون آدرس ها،چک کنم.آیا آدرس درست باشه یانباشه آیا جنس مثل عکس باشه یانه.بعدم وانت گرفتن وآوردن که کارمن نیست.همسرهم میگه باشه بعد.تازه بدون دادن بیعانه میگه باشه بعدانگاریارو منتظرما میمونه همین طوری.
دیگه سرآخرهردوروفکرکنم نو بخرم.
خودمم یه میز کوچیک آشپزخونه میخوام.
این مدت که تعطیلات شروع شده دختراباهم زیاددعوامیکنن.مثل این زندونیا روزها رومیشمارم که کی تابستون تموم میشه .ولی میدونید چیه؟هنوزشروع نشده که بخوادتموم شه.
برای همین امروز دوباره یه کلاس دیگه دخترو نوشتم.
هی برو هی بیا
راستی چندتا دکترهم رفتم.بعدچندسال،دکترپوست مثلا .چکاپ هم دادم.شکرخدا سالم بودم.
دندونپزشکی هم رفتم.گفت دندونی که اذیتم میکرد،کارخاصی براش نمیشه کردوکمی خرابه که فعلا نباید بهش دست زدودندونام وضع خوبی دارن خداروشکر.ازوقتی این حرفاروزد احساس کردم همه دندونام سالمن.تاقبل اون فکرمیکردم انقدرخرابن که حتی نمیتونم غذاگازبزنم!
راستی باهمسرهم یه دعوای جانانه ،ازاوناکه یک سال ونیم یه بارمیکنیم،کردیم.ولی آشتی کردیم بعدش .الانم باهم خوبیم.البته اون آشتی کردبه من که بود هزارررر سال قهرمیموندم.
تاریکی اتاق ما وبامزه خانوم که ظهرنخوابیده و الان تلاش میکنه بخوابه.
صدای کولرآبی وخنکی ملایمش که ازصداهای موردعلاقمه.
مهد بامزه خانومو رو تاآخرخردادتمدیدکردم.چون خواهرش تعطیل شده بود وتوخونه باهم نمیساختن..دخترکوچولو روهم امروز بعدبررسی های میدانی زیاد !توباشگاه خودم ،ژیمناستیک نوشتم.
یه کلاس سفال باچرخ هم پیش ثبت نامش کردم.بامزه رو بعدخردادنمیدونم چه کنم.این مدت خیلییی لج بازی وبداخلاقی میکرد.گوش شیطون کر،چندروزیه که بهترومنطقی ترشده.امیدوارم بارسیدن به ۳سالگی،لجبازی هاشم دود شن برن هوا
یک هفته هم هست که کارمو اوکی کردم.قراربود یک روز ونیم درهفته باشه ولی اون روز که بالاخره حسابدارسابقشون اومدکه کارو تحویلم بده دیدم که خیلییی کاره.منم حقوقمو زیادبالانگفتم بس که توجلسه بهم گفته بودن کارش کمه وواسه شماچیزی نیست.
الان حالم گرفتست.درواقع دوست دارم نرم.مخصوصاکه حسابدارشونم کارو نصفه تحویل دادوگفت بازیه جلسه دیگه باهم بذاریم.یعنی همش دلم میخواد زنگ بزنم بگم نمیام.خاطرات گذشته برام زنده شده.
میگم اخلاقی اینه که چون جواب مثبت دادم برم ولی بعدمیگم چه اخلاقی اوناهم باید واقعیت روبهم میگفتن.
خوب برگردیم به خانواده.بامزه مهربون ترو بهترشده.مثلا چندماهی بودکه اصلانمیگذاشت بوسش کنیم و اگرباهزارزحمت میبوسیدیمش،اولا باچندش جای مورد نظر روپاک میکرد بعدم دعوامون میکرد.
الان بهتره.
گاهیم خواهرشو نصیحت میکنه .مثلا چندروز پیش دم رفتن به بیرون،دخترکوچولو توپ روبرداشت کمی بازی کنه بامزه بامهربونی رفت وتوپ روازش گرفت وگفت آبجی الان وقت این کارنیست!
از محل بخوام بگم با سوپری خیلی دوست شدیم مودبه.البته ازاولم بود ولی میگفتم شاید تظاهره ولی به مرور دیدم نه واقعا خیلی مودبه.
ازخانوم گل فروش دیگه خریدنمیکنم.بابا خیلی گل بهم فروخته.یعنی حداقل پنج تاگلدون توبالکن دارم یه دونه هم یواشکی بردم گذاشتم لای گلدونای همسایه ها تو حیاط.
چندتا دسته گل وگل تکی شاخه ای هم بهم فروخته.من بیشتربرای کمک به وضع مالیش یا خیریه بهش پول میدادم ولی این اواخردیگه ول کن نبود.مثلا میگفتم پول نقد ندارم میگفت ازاین به بعدپول نقد توکیفت بذار.یامیگفتم جاندارم،یاگل تودستم خراب میشه میگفت خرابا روبنداز دوربیا ازم گل تازه ببر.برای هرحرفم یه جواب داشت.منم اهل رودربایستی ...
ازهمسایه هابخوام بگم متاسفانه همسایه بغلی هیچ خوب ازآب درنیومد.البته تقریبا آزاری برای ماندارن.(اگه اون دفعه که زدن کالسکه بامزه رو شکستن و اون دفه که توپارکینگ سپرماشین ماروزدن وچشمی خونه ما رونمیدونم چه انگولکی کردن که خراب شدو یه دفه هم ازاینکه چراما ماشینو بردیم توپارکینگ شاکی بودن،چون معمولا ماشینو بیرون میذاریم واونا گشاد ماشینشونو پارک میکنن،داشتن پشت سر مافحش میدادن که شنیدیم، رونادیده بگیریم)
ولی درکل آقاهه انگارقرص اعصاب میخوره وخانومه هم به شدت دروغ گوست.اغلب هم پشت چشمی مارونگاه میکنه که گاهیم شرح نگاه کردناشم به مامیده.
آدم کلا معذبه.
کاش ازاون همسایه هاداشتیم که مهربون وخوش دل وخوش رو بودن.بچه کوچیکم داشتن که بچه هامونم برن باهاشون بازی کنن.
پراکنده نوشتم