ساعت10روز دوشنبه30تیر
امروزتولد داداش کوچیکست،کلا تیرماه برای من بمباران تولده
2تیر عروس کوچیکه،5ام بامزه،12مادرشوهر،18ام مادرم،20ام دوست صمیمی،30ام برادرکوچک
عوضش مردادوشهریور کلا خبری نیست.
باباچه خبرتونه،همش ازاول ماه استرس دارم که تولد یکیشون یادم نره.ازاین تولد به اون تولد .البته کادو مدتیه برای برادروخانومش نمیخریم واونهاهم برای ما،به دوستمم فقط زنگ میزنم،چندسالی هست همو ندیدیم ولی بازازصمیمی ترین دوستهاست.
الان بامزه مهده.یه ظرف غذاهم بهش دادم برده.گفته برام ماکارونی درست کن .دوروز پیشم ماکارونی خورده بود.دیروزم پاستا خورده بود.دیگه براش درست کردم.
بچم بعدازاون داستان کهیر،ازشدت خوردن سردی جات یا اثرداروهای ضدحساسیت،این بار،گلاب به روتون اسهال شد.چندروزم درگیراون بودیم.انقدرم کم طاقت شده بود،همش گریه زاری میکردوجیغ وداد.
خیلی اذیت شدم.
گاهی میگم اونایی که بچه ندارن راحت ترن یاما؟
تردیدم واسه اینه که خوب ماگاهی لحظات خوب وناب،باوجود بچه ها داریم که اونا ندارن.
ولی درعوض اوناهم خیلی وقتا آسایش،آرامش وسکوت دارن که ما نه.
مثلا خانوم همسایه،یه زن ویه مرد.والا ازدیوارصدا درمیادازاینا نه
حتی آقاهه وقتی ازسرکارمیاد خودش کلیدمیندازه ومیره تو
البته من باهاشون زیادخوب نیستما،به همون دلایل قبلی(شکستن کالسکه،زدن ماشین وفحش کاری)ولی درکل ،زمان جنگ آشتی کردیم چون آقاهه که واسه اون ارگان خاص بود،طفلی یکی دوتا از فامیلش روازدست داد چون اوناهم برای همون ارگان بودن ،ماهم هی میرفتیم برای عرض تسلیت.تااینکه اوناهم زودترازمارفتن شهرشون.
خانومشم یه روز اومد دم دروگفت هیچی مهم ترازجان آدم نیست.تو دوتا بچه کوچیک داری،مسئولشونی،بردارشون وازشهربرو.
خلاصه اینطوری،فعلا که گذشت.
ساعت۱۱هم باید دخترکوچولو روببرم کلاس سفال
فکرکنم بایدهمون جا بشینم .پریروز که همسرماشینو برده بود من چندبارپیاده،این راهو رفتم وبرگشتم ،تااینکه بالاخره گرمازده شدم هنوزم حالم کامل جانیومده.بامزه روبردم مهدو برگشتم.دختروبردم کلاس ورزش وبرگشتم.دوباره رفتم دنبال دختر.دوباره رفتم دنبال بامزه
خوب درآخرازروزصفرآبی بگم.این روزااین حرف داغ شده.
خدابهمون رحم کنه.باید زودترازاین یه روش جایگزین برای تولید برق پیدامیکردیم که ازهمون روش سنتی مصرف آب برای تولید برق استفاده نشه
البته بعضی شهرامیدونم که این کاروکردن.مثل استفاده ازباد یاخورشید
ولی انرژی اتمی هم برای تولید برق خیلی کمک میکرد.
چقدرکارداشتم این روزها،هی بدوبدو .البته شکربابت اینکه دوباره سرمون شلوغ شد.والبته قسمت بدش مریضی بامزه خانوم که تازه امروزبهترشده.
بامزه میره مهدجدید .هم مهدجدید هم قبلی وابسته به شهرداری بودن ساعتشونم دوشیفت یا۸تا۱۲یا۱۲تا۴.یااگه بخوایم هردوشیفت.قیمتاشون خیلی بهترازمهدای خصوصین.الان من برای صبح تاظهرش حدود۲تومن میدم .خصوصی گفت ۷تومن میگیره برای همین صبح تا ظهر.برای تمام وقت هم اون گفت۱۴تومن.این یکی میشه ۴تومن.
البته خصوصی صبحانه وناهارم میده این یکی روخودت بایدببری.
تجربست دیگه،سردخترکوچولو این جاهای نیمه دولتی رواصلا قبول نداشتم.میگفتم باکلاس نیستن .خصوصی کلاسای فوق برنامه داره .همه بچه ای نمیره اونجا و..
بعدکه بامدیرمهددختردعوام شدوبالاجبارگذاشتمش یه مهدنیمه دولتی دیدم اوه چقدربهتره،چقدرباکیفیت تره.اگه فاکتورغذادادن رو درنظرنگیریم که البته مهمه،همه آموزش هاوبرخوردهای مهدای شهرداری بهتربود حتی کتابخونه هم میبرنشون وبرنامه آشپزی و..هم دارن که اون یکی مهدانداشتن.
خلاصه مهد اول بامزه تو تابستون تعطیل بود.بالاجبارجابجاش کردیم.الان راهمون دورتره ولی مربیش خیلی خوش برخورد تره.
مربی مهدقبلی ازشیطنت هاش خیلی کلافه میشد ولی این یکی باخنده همه روردمیکنه.البته احساس میکنم بچه هم آروم ترشده.
بعدهم اینجا اکثراپسرن،یه دخترهرچی ام شیطون باشه به پای یه پسرشیطون نمیرسه.به نظرم
هفته پیشم دخترا روسه ساعتی باپدرشون تنهاگذاشتم خودم رفتم ملاقات مریض،وقتی برگشتم بامزه ظرف شکلاتای فندقی که بهشون حساسیت داره روپیداکرده بودوپنج تایی ازش خورده بود ،همینطوری تنش میخارید.حسن ختام هم پدرش رفت نذری گرفت که توش فلفل سیاه بودکه بامزه به اونم حساسیت داره.اونم خورد و یهو بچه ترکید.
جوری کهیر زدکه توعمرش ندیده بودیم انقدرخطرناک که رفتیم بیمارستان.
یک هفته پرهیزکامل،تزریق،کلی دارو.هنوزم درگیریم .خودمونم برای اینکه اون دلش نخوادغذاهای پرهیزی میخوریم.دکترکه گفته فقط برنج سفید ومرغ سفید بخوره ،میوه هم فقط سیب.
اورژانس بیمارستان بازدستمونو بازترگذاشت.گفت بقیه میوه های غیرقرمزرنگ رومیتونه بخوره.
بچه داری گاهی چه سخته.مخصوصا که باید به اون یکی بچه هم برسی.
بگذریم
ازورزش،پاهام دردمیکنه.ازپله نمیتونم بالابرم.
سریال وقتی زندگی بهت نارنگی میده رومیبینم.(کره ای)بازی مادر دختره رو چقدردوست داشتم.
برای فراموش کردن جنگ خوبه.ماسعی درفراموشی داریم.
اگه دیگران بذارن البته...
دیشب اولین شبی بودکه تا صبح خوابیدم.یعنی بیدارمیشدم ولی بازخوابم میبرد .بامزه هم که کنارم بودهمین طور .جالب اینکه تمام این شبها،اون هم مثل من خواب ناآرام داشت.شب ادراری داشت.دیشب ولی نه
یعنی این بچه که اغلب اوقات مشغول شیطنتشه و چیزی نمیگه و حتی بهش نگفتیم که جنگ چیه وموضوع کدومه؟چیزی فهمیده بوده؟مثل دختربزرگم که ازروز اول همه چیز رو فهمیده بوده ولی تاروز دهم چیزی نگفت .واون هم وقتی گفت که من توماشین گریه میکردم ولی میگفتم بچه ها شماناراحت نباشید آشغال رفته توچشمم واون گفت مامان من دارم میترکم ،دروغ نگو من ازروز اول همه چیز رو میدونم ولی برای اینکه شما استرس نگیرید سکوت کردم.
من بهش گفته بودم که چون امسال خیلی گرمه ،گفتن هرکی میتونه بره شمال یامیگفتم این سروصداهاو تصاویرتلویزیون،مانورارتشه که خدای نکرده دشمن بهمون حمله نکنه.اون هم همه روتاییدمیکرد وگاهیم میگفت چه جالب!
نگو تو دلش داره به ریش ما میخنده.
بهم گفت معلممون تومدرسه، درمورد جنگ باهامون صحبت کرده بوده!!
نمیدونم ازاین اتفاق باید خوشحال باشم یاناراحت.
من میخواستم بچه ازجنگ هیچی ندونه ولی معلمش درمورد جنگ،موشک،اسرائیل وپیروزی باهاشون حرف زده بوده.حالا بازخوبه گفته بوده نترسیدماحتما پیروزمیشیم.اونم کی تو فروردین واردیبهشت که خبری نبوده
نمیدونم چی بگم.این که بچه بدونه خوبه یابد؟خودم باندونستن موافقم.
شاید اگرغیرانتفاعی ثبت نامش کرده بودم ،چنین معلمی سرکلاسش نمی اومد.البته معلمش فوق العاده مهربون ودلسوز وپیگیربود.خوبیشم بگم.
شاید یه دلیل خواب دیشبم نبودن همسروندیدن اخباراینترنشنال بود.
به نظرم همه باید این شبکه روتحریم کنیم.بجزاسترس ودل آشوب چیزی نیست.
یادمه دوشنبه پیش بااطمینان میگفت مردم: جنگنده های آمریکایی قطعا وارد جنگ مستقیم باایران میشن ومن اون شب باچه استرسی خوابیدم.صبح پاشدم دیدم صلح شده.
ای توبمیری،چراانقدر بذرترس رومیکاری.
یامیگه زندانیا بعد خراب شدن زندان اوین اذیت شدن ولی نمیگه کی زندان که یه مکان ممنوعه برای حملست روزده که بعدش اتفاقات بعدی افتاده.
بگذریم
بامزه رومهد جدیدنوشتم مثل چی خوشحالم.ازبس که این بچه شیطونه ودقیقا ازدیوارراست بالامیره.خودمم بیشترکلاس ورزش میرم وبه کاهش استرسم کمک کرده.دخترخانومم که الان کلاس ژیمناستیکه.
آباد باشی ایران..
فعلاهمین..
بفرمایید :این ساعتها ازخواب بیدارمیشم وتامدتی خوابم نمیبره اینم یادگاراون دوران که واسم مونده فعلا.
آهنگ علاج چاوشی رو گوش میدم وگریه ام میگیره بایادآوری خاطرات.
همش میگن همه چی تموم نشده ومنتظرباشید که احتمالا دوباره جنگ بشه.خوب نمیدونیدبااین حرف چه استرسی به همه واردمیکنید.
ازاون ورترامپ دیوونه هرروزیه حرف میزنه ازاین ورهم همش رجز خونی جنگ شده.
بابا بذارید مردم به آرامش برگردند.بابت همین حرفا هنوزبعضیا ازشهرایی که رفتن برنگشتن.
باشگاه خلوت بود.پارک هم نسبتا خلوت.البته هواهم خیلی گرمه وخفه است.۴۰درجست.
نگران بی آبی وبرقی توتابستون بودن.یهو۶ملیون ازشهرخارج شدن مشکل ناترازی حل شد!البته موقت.
یه چیزای خنده داری یادم میاد.مربی بامزه خانوم،یه گروه تو پیام رسان بله زده بود.وقتی جنگ شدوهرکی تونست ازشهررفت،ایشون نرفت گفت بابت شغل شوهرم نمیتونم برم.منم که رفته بودم وموقت برگشته بودم.
خانوما توگروه ازش میپرسیدن اوضاع شهرچطوره؟سروصداها خوابید؟میشه برگشت؟
حالاوقتیه که دیگه ازشب ونصفه شب زدن ،به زدن ازصبح تاشب رسیده وما مدام دراسترسیم.
ایشون گفت بله فقط صدای سکوت میادوگاهی صدای پدافند!میتونید برگردید.
منم پشت سرش پیام دادم خانوما منم تهرانم فعلا برنگردیدخطرناکه
خو مریضی؟چون خودت نمیتونی بری دیگرانم میخوای برگردونی؟فقط صدای سکوت میاد؟
مورد دومم همسررفته بود نون بگیره وتو صف بود.موبایل یه آقازنگ میخوره واون ورازش اوضاع رومیپرسه .میگه جواب میداد اینجاخیلی خوب وایمنه.شهرخلوت شده و دیگه همه چی رومیارن دم خونه هامون تحویل میدن.مثلا گوشت،آب معدنی،مرغ .حتی نون رومیارن دم خونه تحویل میدن.
منم الان توصف نونواییم .ولی خودم خواستم .چون توخونه پام گرفته بود گفتم بیام یه قدمی بزنم.
آدم دلشم میسوزه.طفلی نمیتونه باورکنه بدی اوضاع رو..
دیگه همین به امید آرامش وصلح..صدای پرنده هامیاد.خداکنه خوابم ببره...
واقعا زمان یک مفهوم نسبیه،فقط ۱۲روز بود.تازه روز دوازدهم هم آتش بس شد ولی انگارچقدر طول کشیده ،هریک روز انگارچند روزبود.هرساعت ،چندساعت.
خدایا شکرت
ولی آه ازآن رفتگان معصوم بی بازگشت..وای ازدلهای بازماندگان که تا آخرعمر باید نبود آنها روتحمل کنند.ازکودکان معصوم کشته شده.ازجنین ۸ماهه،نوزاددوماهه..کودک ۷ساله..
چقدر خوشحال شدم ازتوان نظامی ایران.
منی که درزمره مخالفینم..منتقدینم..منی که برای همین مخالفت مهاجرت کردم،چقدرخوشحال شدم که مثل لبنان نشدیم.که خونمون.کوچمون سالم مونده.
کاش این روزهارونمی دیدیم.این روزهانمی اومد..شاید اگرازسالها پیش تدبیربیشتری می داشتیم.حرفهای بهتری میزدیم.خودی هاو دلسوز ها روبامرزبندی های عقیدتی ازخودمون دورنمیکردیم وکوچ نمی دادیم.
ولی ولی ولی..
بازخوشحالم که زود تموم شد وبه همسرمی گم وقتشه مردم نفس بکشند.مردم ترسیده.مردم فراری...خداکنه تحریم هابرداشته بشه.
مردم آزاد وراحت ،باسلامت روان زندگی کنند.
خواهرکه معرف حضورتون هست.همون که برای شرکت درانتخابات چقدردعوام کرد.همون که میگفت اسرائیل بیادومارونجات بده.روزهای اول که ایران دفاعی نمیکرد به من زنگ میزد ومیگفت چی شد؟من اینترنت ندارم و بیخبرم.چرانمیزننشون؟یعنی باید بمیریم؟یعنی نمیتونیم موشکی شلیک کنیم؟
به قول داریوش(خواننده)که چندماه پیش این حرف روزد:درکوله ی هیچ سربازخارجی،برای شما آزادی نیست.
چقدرمردم مازندران این مدت محبت ومهمون نوازی کردن.
چقدرمردم باهم همدلی کردند.
واقعا اشک آدم درمی اومد..
چقدراین مدت دعاکردیم..
چقدرایرانیان خارج ازکشور برای عزیزانشون بی تابی کردند.
چقدربرای برادرم وهمسرش که تهران مونده بودندو دخترشون که دورازاونهابود وترسیده،دعا،استرس,،ترس ،بیقراری تجربه کردم.
چقدربرادرم بی خوابی کشید ازصدای ،این روزهای آخرکه مداوم شده بود چقدر خودش وزنش ترسیده بودند.
ودرآخر این رضا رشید پور چه دلسوز وباهوش بود وچه سریع یک برنامه ساخت و هرشب پخش کرد ودراوج استرس همه خندید و امید تزریق کرد.
پراکنده نوشتم.عقاید خودمو نوشتم.عقاید دیگران هم محترم