سلاملیکم
یه روز نسبتا خنک شهریوری
3روزمونده تا بازگشایی مدارس
دخترکوچولو بالاخره موفق شد نمایشگاه لوازم تحریر بره که تومصلی برگزارمیشد.
خدامیدونه چقدرخوشحال بود وروابرا، که به جایی به اون بزرگی رفته واون همه غرفه دیده وصف وایستاده وخرید کرده و..
چون خیلی منظم ومرتب شده برای خودش یه لیست تهیه کردوهمسرمیگفت اونجالیستشو درآورد وطبق اون خرید میکرد.راستی پدرمم پول روزده بود ،نمیدونمگفتم یانه.
خلاصه طبق لیست،نسبتا چیزای معقولی خریده بود وبرای خواهرشم خریدکرده بود.
ازاون شب تاحالا هم داریم قصه رفتن به نمایشگاه میگیم.حتی برای بامزه.چون اونم دلش میخواست بره ولی بهش گفتم اگه بری خسته میشی وپاهات دردمیگیره.اونم بااینکه توچشماش خواستن بود قبول کرد ولی انگارخیلی تودلش مونده وشبا میگه قصه ملوسک (همون گربه موردعلاقش)روبگو که بامامانش رفته نمایشگاه لوازم تحریر! یا قصه ساراکوچولو که رفته وپاهاش دردگرفته.
دیشبم برادرکوچیکمو مهمون کردم.طبق معمول سختم بود.البته دروغ نگم این بارراحت تربود.چون مدتیه خونمون مرتب تره ولی خوب دیگه بازم مهمونی دادن ساده نیست.ولی دلم میخواست برادرزادمو که خیلی وقتا توخونه تنهاست ،چون مادرش بیشتروقتا شب کاره رو خوشحال کنم.
یک ماهیم هست که ورزش نمیرم.مربی و بچه هاوفضا رودوست دارم ولی ورزشاش خیلی سختن خدایی،من ایروبیک نوشته بودم ولی الان شده فانکشنال.خو بدنم نمیکشه ،ازطرفی به مربی قول دادم بعدیک ماه برگردم .حالا چه کنم؟
یه چیزیم بهتون معرفی کنم یعنی یه جایی رو .جای خوب ومفیدیه.
اونم مزرعه گردشگری احیای،آب وخاک
انگارچندجا زدن یکی توجاده قم،یکی توشهر ری
چندتا مهندس کشاورزین که مزرعه ای زدن که باسفارش شما اداره میشه یعنی مثلا یک بره میخری ازشون واونا طبق سفارش شما بزرگش میکنن وهزینه نگهداری ازتون میگیرن.باتغذیه مناسب
یا کندوی زنبورعسل میخری و هزینه نگهداری میدی ،سال بعدمیری وبرداشتش میکنی.
یادرخت پسته میخری باشرحی که رفت وسال بعدخودت میری محصولش رومیچینی.
آخرهفته هاهم میتونی بری به مزرعه سربزنی وگوسفندتو ببینی مثلا!
تازه گوسفندا سالی یه بچه میارن انگار،میتونی گله خودتو داشته باشی
یعنی عشق من این کارا
یعنی دلم میخوادبیکارباشم همش توچنین جاهایی بچرخم ودرختی بکارم یایه کاری برای آب یاخاک بکنم.
مخصوصا فکرکنم برای خانواده های بچه دارجای خوبی باشه.
اینم برای اینکه امروزتون بادیروزتون یکی نباشه
بامزه روازمهدگرفتم.الان که هواخنک ترشده میشه یه طرف مسیر روپیاده رفت یه طرفو باماشین برگشت.یعنی صبح باماشین میبرمش وماشینو همون جامیذارم.ظهربادخترم پیاده میریم وبامزه وماشینو برمیداریم.
چشم انتظاربارونم.بارونای زیادوسیل آسا.الانم توشمال بارون شدیده.خوش به حالشون
راستی:عیب می جمله بگفتی هنرش نیزبگو
ازخوبیای قطاربگم
مامیخواستیم با هواپیما ،طبق معمول بریم ،ولی بلیطاخیلی گرون بودوکنسلی هم نداشت،،هرطرف نفری۴ونیم.یعنی حداقل دوبرابر زمستان پارسال.
بعدقطاروکوپه چهارنفره سرچکردیم اونم نفری۲ملیون.کوپه ۶نفره نفری۱ونیم.تازه مادونفربودیم وحتما غریبه هاهم به کوپه مون می اومدن.خدایی گرون نیست؟
۱۱ساعت توراه باشی نفری۲ملیونم بدی؟
بعداتوبوس سرچکردیم که نبودکلا(یادمه قدیمابود)بعدم قطاراتوبوسی که اونم بود.اونم چی؟نفری۴۰۰یعنی هرجورحساب کنی خیلی ارزونه.که توهواگرفتیمش
تازه زده بودتوقف فقط درشاهرود ونیشابور.
آخرین بار۷سال پیش قطارکوپه ای نشسته بودم.که تازه تواین سفرفهمیدم اهمیت تختخواب اون رو
.تازه تلویزیونم داشت.
خوبی قطاربرای من این بودکه شهرای مختلفو میبینی،مثلا من تواین سفربا روستا یاشایدم شهرکوچکی به اسم جاجرم آشنا شدم که خیلی مزارع زیبایی داشت.ازاونجایی که من همه چیزو کامل سرچ میکنم درمورد جاجرم هم ازتاریخچه شهربگیر تا قیمت زمین های کشاورزی،زبان مردم و..سرچکردم .به نظرم خیلی زیبا بود.ودلم خواست یه دفه برای سفر،جداگانه به این نقطه برم.
تواین سفربرای اولین بارمزارع نی شکرروهم دیدم.یعنی اول دیدم که چقدرمزرعه ذرت بعدگفتم نمیشه که این همه ذرت باشه.چرااینقدرباید ذرت بکارن؟
بعدترفهمیدم اینا نی شکرن.وای برام خیلی جالب بودچون قبل ازاین فقط توفیلمای آمریکایی نی شکردیده بودم.
لازم به ذکره که بگم برگشتو جهت جلوگیری ازدق کردن بنده با هواپیمابرگشتیم.
بچه اومد تواتاق تمرکزم کلا بهم ریخت.
راستی دیروز جلسه اول مدرسه دختربرگزارشد که معارفه معلم بود.فقط ۵نفرازهمکلاسی هاش تو کلاس جدیدش هستن.بازاین خوبه دوستش که توکلاس بغلیه تک وتنهاست.کلا انگارپنج تا شش کلاس دوم دارند.
خوب تمرکزم یه کم برگشت
خراسان چقدر مزرعه گندم ونی شکرداشت ،چه دامداری خوبی داشت،چه قطب اقتصادی خوبیه.چقدرم که زائرو توریست داره.به نظرم مااگه نفت هم نفروشیم بااین ظرفیت هامون تو کشور، دیریا زودمیتونیم اقتصادمونو بچرخونیم.تازه آفتابم زیادداشت برای انرژی خورشیدی میگم.
آهان یادم اومد کارخونه نان رضوی هم اونجاست.نمیدونم تو کمک به کم کردن کسری بودجه به دولت کمک میکنن یانه
امروز روزه ام.دومین روز بعدماه مبارکه که روزه گرفتم.قراره ۵روزو حداقل بگیرم.۱۲,روزم تو همون رمضان گرفتم.بقیشم کفاره شو دادم.
جوونی کجایی که یادت بخیر.
خیلی عذاب وجدان دارم ازکاری که کردم.
خواهرم ازپارسال بهم میگفت اگه خواستید سفردونفره برید ،من دوسه روزی میام تهران ،بچه هارونگه میدارم شما برید.
ماهم خیلی ذوق داشتیم که دوتایی سفرمیریم.
دیگه امسال همسرگفت ازفرصت استفاده کنیم.گفتم دوروزه بریم کاشان یا طالقان(تاحالا نرفتم) که اگه بچه هاهم همکاری نکردن بتونیم برگردیم ولی همسربلیط مشهد گرفت.همون دوسه روزه.
باخواهرمم هماهنگ کردم گفت اوکی،به بچه هاهم گفتم،گفتن به شرطی که خاله ماروببره خانه بازی ودوساعت کامل بمونیم باشه.
خلاصه همه چی اوکی بود تاشب رفتن که هردو انقدر بی تابی کردن که نگو .یکی گریه میکرداون یکی ازم آویزون بود.دلم کباب شد.
باخودم گفتم کارواجبی که نبود کاش نمیرفتم.
هنوزم سرماخوردگیشون کامل خوب نشده بود.خودمم هنوزبعدچندروز تب و آبریزش داشتم.
خلاصه کندم ورفتم.رفتنمون باقطاربود.میتونستیم دیرتربریم چون حرکتمون ۱۲شب بود اما همسرهمون ساعت ۹ماشین گرفت.
دروغ چرا؟میخواستم بازمجردی ودونفره بودن که تقریبا تجربش نکرده بودیمو(چون ازماه اول ازدواج بارداربودم)روتجربه کنم.اما دخترکوچولو تاساعت۱شب گریه کرده بود.
قطارم خیلی اذیتم کردکلا بدم میاد ازقطارمخصوصادر مسافت های طولانی.
درکل فکرمیکنم اشتباه بدی کردم باید بالاسربچه هامیموندم یابااونهامیرفتم.دیگه مسئولیتیه که قبول کردم ووسطش نمیشه درجا زد.
همسراما خیلی خوشحال بودکه زوجیم وبه خیلی ازکارهاهم راحت رسیدیم مثل خرید یازیارت.
که ازاونجایی که هتلمون دورتراز حرم بود ،بابچه هارفتنمون خیلی سخت میشد .ولی ازشانس نزدیک هتل یه شهربازی کوچیک بودکه همش منو یاد اونهامینداخت وحتی توهتل هم خانه بازی داشت که دیگه بدتر
خلاصه .مدل بچه داری من هم باخواهرم متفاوته.مثلا بچه ها هرروز حداقل یک لیوان شیرمیخورندکه خواهرچون خودش اهلش نیست،جزیه وعده فراموش کرده بود این کاروبکنه.
یا غذای تکراری سعی میکنم بهشون ندم که اون بافکراینکه غذاهای تویخچال حیفن بهشون داده بود یااینکه برای آبریزش بامزه هیچ دارویی نداده بود،بلکه بهش انگورم داده بود.یا چون گرماییه تمام مدت کولر روشن بود.
شاید چیزهای ساده یاقابل گذشتی باشه وکارخواهر که خونه زندگیشو ول کرده واومده برای نگهداری بچه هاواقعا قابل تقدیره ولی من به عنوان یک مادرنباید این کاروبکنم.
خلاصه اگه مادرید ودرآرزوی یه سفردونفره بی بچه،بدونید که اگه برید هم چندان خوش نمیگذره .حداقل تابچه ها کوچیکن.
همین فعلا...
شاید توپست بعد درمورد مشهد واصطلاحات مشهدیا ودوستای کاریمون نوشتم.شایدم نه
جمیعا مریضیم.من وبچه هاسرماخورده،همسردستش ازکتف خیلی دردمیکنه.
بامزه ازمهدمریضی روآورد ،دوروز تب شدید و بعدعلایم سرماخوردگی،بعدشم من ودخترکوچولو گرفتیم.دخترم اولین باره که تب شدید کرده.صورتش کامل قرمزشده بود.
خسته شدم ازاین به اون برس ،ازاون یکی به این یکی
بامزه میگه این چه بچه ایه که شما آوردید(خودشومیگه)همش مریض،برید وبایه بچه سالم عوضش کنید.آخه من تازه مریض شده بودم.
بهش میگم عیبی نداره دخترکوچولو وحتی خودم توبچگی خیلی مریض میشدیم ولی بعدکه بزرگ شدیم دیگه خیلی کم مریض شدیم.اما بازعذاب وجدان داره.
کلا خودشو مقصرخیلی ازاتفاقات میدونه مثلا آبریز یخچال خراب شده بود،باباش داشت ازم میپرسید چجوری این شکسته؟
بامزه درحالی که تواتاقشون مشغول بازیه دادمیزنه من خرابش کردم.درحالی که اصلا نمیدونه درمورد چی داریم حرف میزنیم.
خیلی چیزای دیگه هم که خراب میشه بدوبدو میادومیگه من خراب کردم یاتقصیرمن بوده.نمیدونم چرااینطوریه.البته خودشم خراب کاری های مبسوط داره.مثلا دیروزکه دیگه شکرخداحالش خوب شد یه قیچی ازم گرفت که مثلا کاردستی پروانه درست کنه وباهاش کلی ازصفحات دفترنقاشیشو ریزریزکرد و توخونه پخش کرد.بهشم میگی میگه دارم تمرین میکنم.بعدکه یادگرفتم،یه پروانه میدم بهت بزنی رویخچالت(وعده هم بهم میده!)
خلاصه که گلودردوسردردو اینا دارم.
همسرم که وسط مریضی مامیگه دستم دردمیکنه وشرح کامل میده.بعدکه میگم خوب دکتربرومیگه نمیخوادخودش خوب میشه.خداکنه خطرناک نباشه وخودش خوب بشه.
این مدت وسایل خونه هم زیادخراب شده.یخچال وجاروبرقی ازجملشن
ولی بازخداروشکربرای همه این روزهامون.
دیروز دخترکوچولویا باباش رفت سرکارش وبامزه هم بعدچندروز رفت مهد،حالابماندکه مریضی دخترکوچولو توهمون چندساعت خیلی بدترشد ولی خوب چندساعتی که بعدمدتها تنها بودم خیلی برام خوب بود.
موهامو حنا گذاشتم.بعدازچندسال،باورتون میشه دوساله میخوام این کاروبکنم ونمیتونم؟یعنی وقت نمیکنم.نمیدونید سرم وبدنم کلا چقدر خنک شدن.یعنی انگارحرارت بدنم گرفته شد.خیلی حال داد.
بعد،مدتها بودمیخواستم به قرص آهن بخرم ووقت نمیشد ،رفتم خریدم.یعنی حدود۶ماهی میشد.
شایدبگیدبا بچه هابرو.ولی ماشالله انقدحرف میزنن وذهنو مشغول میکنن آدم توبه کارمیشه.
ازطرف مدرسه دخترم هم توشاد بهمون پیام دادن که مدارس قطعا حضوریه.چندروز دیگه هم قرارشده بریم برای کلاس بندی وآشنایی بامعلم.
خداکنه همین طورباشه که میگن.
آسیه خانوم ممنون بابت معرفی فیلم مردی به نام اوه.هم ازفیلمش خوشم اومد هم منو به فکرفروبرد.یعنی منم باید بیشتربه گل فروش برسم؟وخداکنه من وبچه ها باعث حتی کمی،شادی اون شده باشیم.
درآخر:
خبردارید امسال نمایشگاه لوازم تحریربرگزارمیشه یانه؟
احساس خوبی دارم.باورکنید ازدیدن سریال های ساده کره ایه.
پرازنور ورنگ و غذاهای به ظاهرخوشمزست وپرازوفاداری.حداقل اونهایی که من دیدم.
چه خوب اگه همه مینشستن وسریالهای ساده کره ای میدیدن.
یه کاموای کلفت ومیل بافتنی شماره 4,5هم گرفتم که یه پانچو ببافم.کاموای قرمز روشن وسبزکله غازی.
اینو واسه اعصابم واینکه کمترگوشی دست بگیرم شروع کردم.کلا دوتاکلاف خریدم و بعیدمیدونم بس باشه ولی فعلا باهاش سرگرمم.
شهریوراومده وتوایجادحال خوبم بی تاثیرنیست.روزهاکوتاه تروخنک ترن.
اگه مدارسم حضوری شن که عالی میشه.
سیاست همش مارومیترسونه،اما نمیشه که زندگی نکرد.پس بیایم همه رودایورت کنیم.
تاکی زندگی نکنیم؟
خیلی وقته گرفتاریم.تحریم.کرونا،بدبختی وبی اعصابی.جنگ،دیگه باید زد تو خط بی خیالی
کمترازیک ماه دیگه تولدمهامسال به همه ،یعنی به خانواده خودم هی تولدمو یادآوری می کنم.خودمم میخوام برای خودم یه پازل حداقل۴۰۰تکه بخرم.
خیلی هم دلم میخواد یه فرصتی پیش بیاددوباره برم دانشگاه وآبخیزداری بخونم.خودم یه تنه میخوام مشکل بی آبی و عدم مدیریت بحران آب رودست بگیرم
.
دخترا شیرینی واعتبارزندگی ما ان انگار.
اون روز دخترروگذاشتم کلاس ژیمناستیک وخودم رفتم دمپایی روفرشی بخرم.
یه جایی بود دوتا خانواده که هرکدوم دوتا بچه کوچیک داشتن اومده بودن.فروشنده ها مشغول اونابودن.من یه گوشه بودم وداشتم دمپایی های مختلفو تست می کردم.هیچکی نیومد بگه خرت به چند؟
باخودم گفتم ما هم بابچه هامون میریم این ور واونور وبه اعتباراونا همه همیشه تحویلمون میگیرن یا حداقل باهامون خوش اخلاقن .
چندوقت پیش پدرم گفت برای دخترمیخوام لوازم تحریربخرم.ولی دخترم میگه امسال منوببرید نمایشگاه خودم ببینم وخریدکنم.همینوبه پدرم گفتم اونم گفت پس من پولشو برات میفرستم.۳تومن میزنم به کارتت.
منم به همسرگفتم بابامیخواد۳تومن بزنه به کارتم بیا به جاش برای بچه هاسرسره بخریم.که خریدیم.وآوردنو و..
بعدپدرم هنوزپول نزده
الان فراموش کرده؟
عیب نداره پول یارانمون بودکه جمع شده بود.
دیگه چی؟ازاهالی محل بگم
تو اربعین باخانوم گل فروش تبادل نذری کردیم.یه کمی صمیمی ترشدیم.
بعد یه روزبرام تو ایتا یه غذافرستادوگفت اینومیتونی برام درست کنی؟پام دردمیکنه ونمیتونم برم خرید،کنجکاوم که تستش کنم.
اسم غذا حیس بود.باخرماوکشک وروغن حیوانی.غذای عربی بود.
منم گفتم باشه بذاربرم سفربرگشتم موادشومیخرم ودرست میکنم.بعد خیلی پیگیربودخیلی بهم یادآوری میکردکه حیس من چی شد؟
دیگه من هرروز یاد حیس بودم تا پریروز موادوخریدمو درست کردموبردم براش. انقد خوشحال شد.۳۰۰چوبم بهم داد.ولی من ۱۰۰تاشو برداشتم اونم برای اینکه ناراحت نشه.واقعا هم همونقدر شده بود تقریبا.چون جای روغن حیوانی کره ریختم.
یه کمم خودم تست کردم.سوخت موشک بود.خیلی مقوی بودبه نظرم.
اول فکرمیکردم خیلی سن داره ولی الان میبینم زیر۷۰ساله ،ولی خیلی تنهاست،یه دکترنمیره.کمرش کمی خم شده وپاش داغونه.فقط یه دخترداره که دیربه دیربهش سرمیزنه.
خوب چرایه دکترنمیری؟چندبارتاحالابهش گفتم.احساس میکنم یکی ازخانواده باید هلش بده.اینجاست که تعداد فرزندان بیشتروکمکی که میتونن بکنن خودشو نشون میده.البته شاید..
بگذریم.
ساعت کلاس ژیمناستیکو عوض کردمو دیگه اون یکی حاج خانومو نمیبینم ونمیتونم برسونمش،اسنپم انقد گرون شده.دلم میسوزه.البته به جاش یه دختردیگه رومیرسونم.دخترسوپری محل رو!بادخترم همکلاسیه.به سوپری که گفتم دخترتونو میرسونم گفت باشه دستت دردنکنه.خوب حداقل یه شماره تلفن ازم میگرفتی.حتی اسممو نمیدونه.فقط چهره ای میشناسه.
اگه دخترشوبدزدم چی؟
فعلا همینا
هفته خوبی پیش روتون باشه.