سلام
۲۶ام مرداد.
یه چیزیو مدتیه میخوام بگم.یعنی صفحه روبازکردم که روزمرگی بنویسم ولی یادبعضی وبلاگ نویسان افتادم گفتم احساسمو براتون بنویسم.
مثلا همین پارسال یه وبلاگ نیمه تعطیل یهو خیلی فعال شد،صاحبش میخواست عروسی کنه.انگاربااطرافیان واقعیش زیادراحت نبود.خلاصه ازوقتی عقد کردتاعروسی,منظم نوشت.ازماهم بابت هرچیزی مشورت گرفت ازخرید جهیزیه تالباس عروس،تالارو..تقریبا ،حداقل به نسبت قدیم،خیلی زیاد نوشت تا اینکه گفت مثلا دوروز دیگه عروسیمه وحجم زیادکامنت های تبریک،بعد عروسی واقعا نمیدونم چندوقت بعد،تیتر زد:ناراحتی دوستم و..که دوستش ناراحت شده بود چرااونو عروسی دعوت نکرده.بعد ازاول پاییزتا حالا ننوشت.حتی زحمت نکشید کامنت های حبس شده رو آزادکنه.بفهمیم سالمه یانه.
تویی که همه کارهاتو باما پیش بردی،همه حس های خوبتو ازماگرفتی،همه انرژیتو،یابخش زیادشو ازما گرفتی،من واژه ای براش پیدانمیکنم جزاینکه بگم:خرت که ازپل گذشت ماروفراموش کردی.
وبلاگ های اینطوری زیادن،مثلا یه وبلاگ خیلییی معروف ،چندین سال پیش یادمه نوشت ۴۵یا۴۶ساله شدم.اون موقع من تودهه ۳۰عمرم بودم یادمه گفتم اوهههههه اصلابهش نمیاد.بعد پارسال اعلام کرد که چندروزدیگه۴۳ساله میشم.یعنی بعدازگذشت ۱۰سال از۴۵سالگیش،تازه۴۳ساله شد.چجوری میشه؟من نمیفهمم
به نظرم گاهی آدمهای خیلی عجیبی تو این وبلاگ هاهستن.مثلا طرف یک سال نمینویسه بعد دوتاپست میذاره که دیگه منظم مینویسم بازیک سال نمینویسه.من برام سواله،گرچه نوشتن یه کاراختیاریه ،ولی وقتی تعهدی ایجادمیکنی چطوربهش عمل نمیکنی واینکه این آدمها توزندگی واقعیشون چطورین؟
آیا مشکلاتی که بعضا توزندگی هاشون بهش اشاره میکنن،ازهمین بی حالی یابی برنامگیشون نمیاد؟
بگذریم
برای بامزه تخت خریدیم.هورا هورا.ازمحصولات ایکیا.تا شوئه ،ابعادشم مابین تخت کودک ونوجوان،نه زیادکوچیک نه بزرگ.دست دومه ولی شیکه،یه کم بیشترازبودجه ای که درنظرگرفته بودم شد ولی فدای سرش.
درضمن اشاره کنم بامزه جان هنوز خیلی خیلی شیطونه.اصلا گاهی دلم میخواد ازدستش بشینم وگریه کنم.
تامام
بامزه درآخرین لحظات ،پشیمون شدورفت مهد.تاچنددقیقه قبلش بهونه میگرفت که مهدبی مزست وحداقل امروز نمیره ومیخوادباآبجیش بازی کنه.
ازصبح دوتا تخم مرغ نیمرو کردم وخورد.دیروزعصرم دوتا.کلا اگه بهش روبدی،همش درحال تخم مرغ خوردنه.خودمم بچگی خیلی دوست داشتم.ولی اون موقع یعنی تا۶سالگیم،تخم مرغم کوپنی بود.فکرکنم ماهی ۱شونه،اونم بعدچندساعت صف ایستادن.خانواده ماهم که ۶نفربود.۶نفرکه یه دخترکوچولوی عاشق تخم مرغم توشونه.
داشتم فکرمیکردم،یعنی مدتیه که این فکرو دارم که این برش اززمان،بهترین دوره ی عمره.وقتی که من وهمسرنسبتا جوان وسالمیم ونسبتا از هم راضی هستیم،بچه هاکوچیک وشیرین وحرف شنو هستن وازهمه مهم ترپیشمونن،پدرومادروبقیه اعضای خانواده،سالم وزنده ان،درآمدی هست ومیشه خرجش کرد.توکشورخودم وتومحله ای ازشهرکه دوست دارم زندگی میکنم و..
خداروشکر..
تقریبا دیگه دوستی ندارم.نمیدونم شاید آدم دیگه وقتی چهل واندی میشه زیاددوستی نخواهد داشت.
البته بابقال وچغال و و و دوستم درحد سلام علیک واحوالپرسی.
الان تو سنیم که بابرادروخواهرهم ارتباط خاصی ندارم.انگارتهش به این میرسی،تنهایی وتنهایی،تنهایی ومسئولیت انتخاب هایی که کردی.
اوه راستی تومسابقه بدمینتون گروه ورزش محله شرکت کردم
.هنوززمان ومکان مسابقه مشخص نیست.بجزاون چنددقیقه ای هم که توسفرا بدمینتون بازی کردم،چندسالی میشه بدمینتونم بازی نکردم.
حالا برم یه توپ پری خوبم بگیرم.ههههه خندم میگیره من که یه زمانی بامدیرای سطح اول بانک های کشورقرارملاقات داشتم ،الان توروزمرگی یه زن خانه دارم.
البته شاید این،ازاون بهترباشه.
دیگه چی؟دوتا میزعسلی فلزیم امروز میرسه.به همسرقول دادم تاچندماه ،خرید آخرم همینه.
خندم می آیه
تازه ازاون بیلبیلکا که میزنی به دیواردستشویی ودمپایی رو توش میذاری هم خریدم.
من هیچ وقت توقیدوبند اسم هانیستم همه روسرهم بندی میگم.اون وقت اون روز ،بامزه روازمهد گرفتم وبهم میگه هروقت ترامپولین درست شد،مامیریم روش بازی میکنیم.
یه کم فکرکردم ترامپولین چی بود؟بعد یادم اومدآهان همون که من همیشه بهش میگم بپر بپر.اون وقت بچه سه ساله اسم خارجیشو میگه اونم باتلفظ درست.
پیشنهاد:آهنگ چالوس از روزبه بمانی
روزها میگذره سعی میکنیم مفیدبگذرونیم.
کتاب ازکتابخونه میگیرم دروغ نگم خیلی وقتا نصفه نیمه میخونم وتمدیدمیکنم بازهمت نمیکنم تمومش کنم وپس میدم وکتاب جدید.
این سری کتاب تاثیراسلام دررشدتمدن اروپا روگرفتم.خیلی کتاب مفیدی بود.بخش بخش بود .مثلا بخش مکانیک،یا ستاره شناسی یا...هرکدوم ،تاریخچشو اول تو اسلام بعد تواروپا میگه.تو اروپای تاریک بی تمدن اون زمان.نویسندشم یه خانم دکتر آلمانیه.
ولی بازانقدرقطوره که فکرکنم باید یه دور ،حداقل،پسش بدم وبعدها شاید دوباره بگیرمش.
راستی ازبین اروپاییا ،اون طورکه کتاب نوشته،آلمانیا ازهمه بی تمدن تربودن.چون دورتراز دریای مدیترانه و ..بودن.یه زندگی ابتدایی داغون داشتن.اسپانیاییا خوب بودن.ونیز هم خیلی سعی کرد تجارتشو نجات بده.
یه جاهایی کشورای اروپایی سعی داشتن باتجارت با مسلمانا یه گردش پولی ایجاد کنن و یه رونقی به زندگی حتی غذاهاشون بدن،چون حتی ادویه روباید ازآسیامیگرفتن .اما مذهبیون افراطی میگفتن نباید بامسلمانا تجارت کرد وحتی مجازات سخت وضع کرده بودن وبه این ترتیب مردم خودشونم به فنا دادن.اونم برای حداقل چندین نسل.
بگذریم
چقدر گرونی شده.
گاهی وقت خرید احساس میکنم اشک تو چشام جمع میشه ازبس که یهو قیمتا عوض شده.درسته که شکرخدا پول هست ولی همش انگارخرج روزمره میشه.
مثلا نوار.بهداشتی چراانقد گرون شده؟دقیقا هرماه مبلغ قابل توجهی میره روقیمتش.اسپری،کیک ولبنیات؟
برای ماکه بچه داریم وهرروزخرید داریم ،بیشترملموسه.
دلم میخواد به این چیزها فکرنکنم وبی دغدغه زندگیمو بکنم.
تواین هفته یه بسته پستی که شامل کادوبرای تولد بچه هابود به دستمون رسید.فرستنده واقعاخیلی زحمت کشیده بود.ولی وقتی بازکردم دیدم چیزایی که فرستاده همشون برچسب قیمت روشون هست.حقیقت یه کم بهم برخورد.البته اگر برچسب قیمت نبودنمیفهمیدم که یه بشقاب ملامین شده ۱۲۰هزارتومن مثلا.
پریروز هم مهمون داشتیم که بازم مهمون زحمت کشیده بود وبرای بچه هالیوان سرامیکی خریده بود.بازبابرچسب قیمت روش،به ماتحویل داد.
خوب درسته که گرونیه.ولی نمیدونم این کارقشنگه یا نه.
الان که فکرمیکنم.منم میتونستم وقتی سرسفره نشستیم، بهای تمام شده غذاها روبهشون بگم
.
پراکنده گویی میکنم ولی راستشو بخواید هنوزم تو دلم ترس شروع مجدد جنگه.
نمیدونم دیگران هم چنین ترسی دارن یا نه ولی من خیلی صدای انفجارشنیدم .چون یه جورایی مرکزشهربودیم.وقتی تو نیمه جنگ ازشمال برگشتیم تهران ،یادم میاد که ازارتفاع به سمت پایین می اومدیم وجایی که به شهرمشرف بودیم،ستونهای دود بود که ازجاهای مختلف بالا می رفت.آدم انگارباورنمیکرد تهران جنگ زده رو.
انگارترسش تودلم مونده.میدونم که حرفم تکراریه ولی حس پنهان دلم اینه.
بااینکه هرکی ازم میپرسه به نظرت بازم جنگ میشه یانه؟میگم معلومه که نمیشه:مادرم،بچه های باشگاه،بچه هام،خواهرم.
اما به همه اینها برای این اینطورمیگم که میدونم ازمن مضطرب ترن ،میخوام آرومشون کنم.
امیدوارم همه چیز خوب وخوش تموم شه.حداقل به خاطربچه های کوچیکمون.
طرفمونم کاملا وحشیه آخه.
ولی خدای مابزرگ تروقدرتمندترازاونه...
روز نو مبارک باشه اومدنت،هم برای ما هم برای همه مردم
دیروز،طبقه پایین کمد دخترم رو مرتب کردم.اولا که چقدرمتاسف شدم که چقد دیر ووسطای تابستون تازه این کاروکردم.
آخرین بار اولای بهارلباسای زمستونی روبهش اضافه کرده بودم وهربارنگاه میکردم فکرمیکردم فقط هموناست.
دیروز دیدم پشت لباسای زمستونی کلی تی شرت وبلوزمجلسی ،حتی،ازسال پیش مونده که انقدردیررفتم سراغش برای دخترم کوچیک شده.
ولی خوشبختانه برای بامزه اندازست.چون اینا دارن ازنظرقدی به هم میرسن وکسی اگه ببینه فکرمیکنه تفاوتشون مثلا دوساله.
خلاصه برای بامزه خوب شد.چون تی شرتای اونم به سر کمرش رسیده بودو من این سایزی اصلا دوست ندارم بچه لباس بپوشه.
یه سری هم بلوز کراپ داشتن که مادرشوهروخواهرشوهروحتی پدرخودم براشون خریده بودن که هیچکدومو نپوشیدن و گذاشتم بدم به فقرا
خوشبختانه دخترابه خودم رفتن
وکراپ وامسالهم ولباسای تنگ و..دوست ندارن.حتی مثل خودم شلوارلی جذبم اصلانمیپوشن.
نمیدونم خانواده شوهر چراتاحالا دوسری لباس باله!واسه ایناخریدن.یه سری دوسال پیش که نپوشیدن یه سری هم پارسال که بازنپوشیدن.
چقدم دامناشون قشنگه
خلاصه متاسف شدم که چراحافظم سروقتش یاری نکرده.
الان عصره ومن صبح که خودم رفتم کلاس ورزش،ساعت ۱۱هم دختراروبردم گذاشتم کلاس ومهد.ساعت۱۲یکیشون وساعت۲دومی روگرفتم واومدم خونه.
خوب ازاونجایی که مدتی بود دوست پیر پیدانکرده بودم
یکی دوجلسه ست به عهد خود وفاکرده وبامادربزرگ یکی ازبچه های کلاس ژیمناستیک دوست شده ام.
تازه بعدکلاس هم تا دم خونه میرسونمشون.
البته مادربزرگ سرحالیه ،فکرکنم حدود۶۰داشته باشه.بازنشسته فرهنگی هم هست.
ازدست خودم ناراحتم که تواین گرمای العطش همش توخیابونام ،میخوام شهریورو به خودم استراحت بدم.حالاکه چندروزیه هواخنک شده تازه به فکراستراحت افتادم.تواون گرمای ۴۲درجه همش درحال فعالیت بودم.
هییی چی بگم.
البته آدم کارفیزیکی داشته باشه بهتره تا استراحت کنه و فکرای منفی بیان سراغش.
اوه یادم اومد دوهفته پیش باهمسررفتیم فیلم پیرپسر رودیدیم.سه ساعت وده دقیقه بود،خونتون آباد.نمیتونید فیلم یک ساعت ونیمه بسازید؟اونم واسه من که یه جا طولانی نمیتونم بشینم.
ولی عجیب خوش ساخت وروان بود.آخرشم ترسناک.دیگه نیم ساعت آخرمن همش دلم پیش دخترابود.بااینکه به مادرم گفته بودم فیلم طولانیه واون گفته بود بی استرس بشین وببین.ولی خوب باز دل نگران بودم دیگه.ازاین ورم فیلم ترسناک.
کارگردانم ،پسر یه نویسنده معروف بودخودشم فیلمنامه رونوشته بود.
مصداق :پسرکو ندارد نشان ازپدر...
چقدرخسته ام وتقریبا همه جام دردمیکنه ازچشم چپم بگیر تا شکم ودست وپا وپشت و..کوفتگی ورزش .گرم وسرد شدن.
خوشبختانه تابستون داره می افته تو سراشیبی،بگم چندروزمونده؟۵۷روز
حالاممکنه بگید کدوم سراشیبی که باید بگم تابستان ما ازاول خرداد شروع شده بود.
منتظرم مدرسه هابازشه تادخترکوچولو شادشه.بعد ترسی تودلم میادکه میگم نکنه مدرسه هاباز نشه.جنگ شه یا هرچیزی
وای الان دقت کردم حتی پلک هامم دردمیکنن.
تواین هفته ای که گذشت دوسه تا دلخوری داشتم.ازخواهرم،دوستم(همون تازه عروس سابق),,وخانواده همسر
هرکدوم خیلی اذیتم کرد.
حالانمیگم که دلم بیشترنسوزه.
درعوض ازدیجی جونم برای خودم یه دراور سه کشوی قشنگ سفارش دادم که وقتی اومد انقد قشنگ بودکه گذاشتیمش گوشه پذیرایی.سفید رنگه.روشم یه گلدون سفید وصورتی،باگلای ارکیده صورتی گذاشتیم خیلی خوشگل شد.
دوتا میزعسلی فلزی هم خواستم سفارش بدم حتی سفارشمو ثبتم کردم ولی بعد کنسلش کردم.یادم اومدهنوز برای بامزه تخت نخریدیم.گفتم که سه چرخه خریدیم؟اونم نو؟حدود۲تومنی شد.
ماه پیشم آخرین حقوق بیمه بیکاریمو گرفتم.بیمه هم رفتم و گفت بهتره ازاین به بعد بیمه ت شرکتی پیش بره تا خویش فرما.
حالا پرس وجو کردم ازیکی دوجا ببینم میشه ازاونجاها فقط اسمم رد شه وخودم حق بیمه روپرداخت کنم؟که دیدم حداقل ماهی ۴تومن ،حق بیمه ۳۰درصدم میشه.
که دیگه باید پرداخت کرد.
حیف شد میخواستم خرج کنم پولمو.
درماهی که گذشت،۳تا تیشرت،یک مانتو،یه مقدارلوازم آرایش،دوتاکفش برای بچه ها،یه ماهیتابه چدن،همین دراوره،یه لاک وچندتا اسباب بازی بزرگ برای بچه هاخریدم.
نمیدونم چرادکمه کنترل خریدم خراب شده.دقیقا حقوق آخرمو به جای پس اندازتاقرون آخرخرج کردم وتازه خرسندم هستم.
خوب یه کم ازدلخوری ازخواهرمو بگم.خواهرم تقریبا تمام عمرش مشکل کم پولی داشته .یه بخشیش بابت کارنکردن شوهرش ،یه بخشیش بابت پرتوقع بارآوردن بچه هاش ویه بخشم بد خرج کردن خودش.
همیشه هم باما درحال درددل و حتی قرض گرفتن که البته همیشه به موقع پس داده.
حالابعد عمری همسرش یک زمین به قیمت تقریبا دومیلیارد فروخت.ماهم انقد خوشحالللل که زندگی اینا تکونی میخوره.حداقل جای ماشین بسیار خرابشون ماشینی میخرن.یا مثلا وسایل مستهلک شده خونشونو عوض میکنن.ولی یکی دوباری که باذوق زنگ زدیم که چی شد وچه کردید؟
بهم فهموندکه این یه مساله شخصیه و نباید ازمن بپرسی باپولم دارم چه کارمیکنم.
حالامن یک عمر(دقیقا یک عمر)یاربی پولی هاش بودم تابه پول رسیدگفت ازم بازخواست نکن که دارم پول روچه کارمیکنم.تازه حرفای بدتری هم زد.چه میدونم شایدم ..اصلا یادش می افتم قلبم میشکنه.
بگذریم..