سوم شهریور

وای بیخواب شدم باز،خدابه فردام رحم کنه.

مادرم اومده پیشمون والان روکاناپه خوابه.آنژیو قلب کرده وبعدشم فنرزده.این باربراش سخت انجام شد.راستش ترسیدم.ولی خداروشکرابن بارم به خیرگذشت.

من مسافرت بودم که این اتفاق براش افتاد.رفته بودچکاپ دوره ای تو بیمارستان،که همون جانگهش داشتن وبستریش کردن.

خداروشکرکه شبکه بهداشتمون ازخیلی کشورهابهتره.

باردومه که فنرمیذاره تویکی ازرگهای قلبش

من بهش خیلی انتقادهادارم توزندگیم ولی اون روزیه آن فکرکردم اگه نباشه چی؟وچقدردنیای بدون اون ترسناک بود.

خدابه همه پدرومادرها عمرطولانی ،پرازسلامت بده.

دیگه چی؟رفتیم سفروبرگشتیم،جای شما سبز

بچه هاخوشحال شدن.به من سخت میگذره،چون همون روستا وویلا رفتیم‌چون ویلاخالیه،خیلی هربارتمیزکاری میخواد،صفرتاصدهمه چی باخودمونه.

این باربرق وآبم میرفت .نه که هواشرجی بود ،هلاک میشدم.خیلی قطعی برقش ازتهران سخت تربود.

بامزه یکی دوروز قبل سفر،اگه کاری میکردیم که مطابق میلش نبود تهدیدمون میکردومیگفت:اگه دخترخوبی نباشید شمارونمیبرم مسافرت.انگارکه اون قراره ماروببره.

چندوقت هم هست که معنی قصه روفهمیده وبیچارم میکنه.همش میگه یه کوچولو،اندازه انگشت من،ببین چقدرکوچولوئه،همین قدریه قصه برام بگو.بعدکه شروع میکنم که همشم باید قصه یه گربه ویه دخترکوچولو باشه،دیگه ول نمیکنه وباید چهارپنج تابگم.

یه باربه شوخی قصه یه گربه خیلی چاق که خیلیییی غذامیخوردوازچاقی نمیتونست راه بره  روبراش گفتم ،اسم‌گربهه روهم گفتم حاج جعفر(گربه های قبلی به درخواست خودش همشون اسمشون ملوسک بودن)حالا خوشش اومده وتوخونه راه میره ومیگه حاج جعفر،زودباش قصه حاج جعفرو بگو!

ازاینهاکه بگذریم،روزهای روحی سختی روگذروندم.راستش جدیدا خواهرشوهرم انگارداره اذیتمون میکنه یاصبرمن کم شده ونمیتونم همه چیزو دایورت کنم.

ایشون چندهفته پیش یه خونه اطراف تهران خریدکه برای خرید این خونه همه کمکش کردن،برادرش ازخارج پول فرستاد،مادرش طلاهاشو فروخت،حتی فکرکنم همسرمن هم پول دادکه البته گردن نمیگیره.خودش که صاحب ملک بود،خیلی کم طلافروخت.بازکمی پول کم آوردن که همسرم ماشین خواهرشوهروفروخت که یه پراید داغون بود.علت داغونیشم این بودکه یک سال بودکناردیوارخونشون پارک شده بودوازش استفاده نکرده بودوخوب ماشینم که یه جابمونه وحتی استارت نخوره میخوادچی بشه.

چندباریم که رانندگی کرده بود یه بارسپر روزده بود یه باردر رو.خلاصه پرازخط وخش.

علت رانندگی نکردنش هم به گفته خودش این بودکه میگفت دکترم گفته رانندگی برات ضررداره!برای کبدت بده.بایداین ماشینوعوض کنی ویه ماشین اتومات بخری.انی وی

ماشینو فروختن.خونه روخریدن.صفرتاصدشم همسرمن رفت.

ازگشتن دنبال خونه تاهمه چی

حالا بماندکه خاطرات قدیمی من زنده شدکه وقتی محردبودم وخونه خریدم همه ی کارهاشوخودم کردم ازجمع کردن پول تاگشتن ،تاگرفتن وام تاخرید.تازه بعدخرید،خواهروبرادرام فهمیدن.

باخودم میگفتن پس چراهیچکس به من کمک نکرد؟این توناخودآگاهم هی تکرارمیشد.

خلاصه ازوقتی ماشینشو فروخته.که همین ماشینم اینابراش خریده بودن وخودش یک ریال پول نذاشته بود،هرهفته به بهونه ای زنگ میزنه ومیگه میام ماشینتونو بگیرم ،ببرم فلان کاروکنم.آخه من خیلی ماشین لازمم!

هرجایی که بااسنپ نمیشه رفت،بایدباماشین شخصی برم.


خداییش بگم یه بارکلابهش قرض دادیم .که همونم برف پاک کن ماشینو خراب کرد،یه خطم روی یکی ازدرها افتاده بود.عروسکشم خراب شده بود.

ولی بازباپررویی،هفته بعدشم زنگ میزنه.بعدی هم همین طور.حتی همسریه  باربهش گفته بود،خانومم هرروز چندجا باماشین می‌ره،گفته بود من برای زنت اسنپ میگیرم،بهش بگو ماشینو میام میگیرم ازش.


ولی یه اعصاب خوردی جدید واسه ما اضافه کرده.متاسفانه ازاول امسال خیلی اخلاقش بدترشده وچندین دعوا باما واون یکی برادروحتی دوستانش کرده.درآستانه ۴۰سالگیه ومجرد.شاید تنهایی بهش فشارآورده.ولی من دلم نمیخواد جمع خانوادگیمون توش هیچ بحثی باشه .اگه بذاره.


چقدرماشین ماشین کردم.

تودام سریال های کره ای افتادم هههه