بیست وسوم شهریور

بامزه روازمهدگرفتم.الان که هواخنک ترشده میشه یه طرف مسیر روپیاده رفت یه طرفو باماشین برگشت.یعنی صبح باماشین میبرمش وماشینو همون جامیذارم.ظهربادخترم پیاده میریم وبامزه وماشینو برمیداریم.

چشم انتظاربارونم.بارونای زیادوسیل آسا.الانم توشمال بارون شدیده.خوش به حالشون

راستی:عیب می جمله بگفتی هنرش نیزبگو

ازخوبیای قطاربگم

مامیخواستیم با هواپیما ،طبق معمول بریم ،ولی بلیطاخیلی گرون بودوکنسلی هم نداشت،،هرطرف نفری۴ونیم.یعنی حداقل دوبرابر زمستان پارسال.

بعدقطاروکوپه چهارنفره سرچ‌کردیم اونم نفری۲ملیون.کوپه ۶نفره نفری۱ونیم.تازه مادونفربودیم وحتما غریبه هاهم به کوپه مون می اومدن.خدایی گرون نیست؟ 

۱۱ساعت توراه باشی نفری۲ملیونم بدی؟

بعداتوبوس سرچ‌کردیم که نبودکلا(یادمه قدیمابود)بعدم قطاراتوبوسی که اونم بود.اونم چی؟نفری۴۰۰یعنی هرجورحساب کنی خیلی ارزونه.که توهواگرفتیمش

تازه زده بودتوقف فقط درشاهرود ونیشابور.

آخرین بار۷سال پیش قطارکوپه ای نشسته بودم.که تازه تواین سفرفهمیدم اهمیت تختخواب اون رو.تازه تلویزیونم داشت.

خوبی قطاربرای من این بودکه شهرای مختلفو میبینی،مثلا من تواین سفربا روستا یاشایدم شهرکوچکی به اسم جاجرم آشنا شدم که خیلی مزارع زیبایی داشت.ازاونجایی که من همه چیزو کامل سرچ میکنم درمورد جاجرم هم ازتاریخچه شهربگیر تا قیمت زمین های کشاورزی،زبان مردم و..سرچ‌کردم .به نظرم خیلی زیبا بود.ودلم خواست یه دفه برای سفر،جداگانه به این نقطه برم.

تواین سفربرای اولین بارمزارع نی شکرروهم دیدم.یعنی اول دیدم که چقدرمزرعه ذرت بعدگفتم نمیشه که این همه ذرت باشه.چرااینقدرباید ذرت بکارن؟ 

بعدترفهمیدم اینا نی شکرن.وای برام خیلی جالب بودچون قبل ازاین فقط توفیلمای آمریکایی نی شکردیده بودم.


لازم به ذکره که بگم برگشتو جهت جلوگیری ازدق کردن بنده با هواپیمابرگشتیم.

بچه اومد تواتاق تمرکزم کلا بهم ریخت.

راستی دیروز جلسه اول مدرسه دختربرگزارشد که معارفه معلم بود.فقط ۵نفرازهمکلاسی هاش تو کلاس جدیدش هستن.بازاین خوبه دوستش که توکلاس بغلیه تک وتنهاست.کلا انگارپنج تا شش کلاس دوم دارند.

خوب تمرکزم یه کم برگشت

خراسان چقدر مزرعه گندم ونی شکرداشت ،چه دامداری خوبی داشت،چه قطب اقتصادی خوبیه.چقدرم که زائرو توریست داره.به نظرم مااگه نفت هم نفروشیم بااین ظرفیت هامون تو کشور، دیریا زودمیتونیم اقتصادمونو بچرخونیم.تازه آفتابم زیادداشت برای انرژی خورشیدی میگم.

آهان یادم اومد کارخونه نان رضوی هم اونجاست.نمیدونم تو کمک به کم کردن کسری بودجه به دولت کمک میکنن یانه


امروز روزه ام.دومین روز بعدماه مبارکه که روزه گرفتم.قراره ۵روزو حداقل بگیرم.۱۲,روزم تو همون رمضان گرفتم.بقیشم کفاره شو دادم.

جوونی کجایی که یادت بخیر.



کاراشتباه؟

خیلی عذاب وجدان دارم ازکاری که کردم.

خواهرم ازپارسال بهم میگفت اگه خواستید سفردونفره برید ،من دوسه روزی میام تهران ،بچه هارونگه میدارم شما برید.

ماهم خیلی ذوق داشتیم که دوتایی سفرمیریم.

دیگه امسال همسرگفت ازفرصت استفاده کنیم.گفتم دوروزه بریم کاشان یا طالقان(تاحالا نرفتم) که اگه بچه هاهم همکاری نکردن بتونیم برگردیم ولی همسربلیط مشهد گرفت.همون دوسه روزه.

باخواهرمم هماهنگ کردم گفت اوکی،به بچه هاهم گفتم،گفتن به شرطی که خاله ماروببره خانه بازی ودوساعت کامل بمونیم باشه.


خلاصه همه چی اوکی بود تاشب رفتن که هردو انقدر بی تابی کردن که نگو .یکی گریه میکرداون  یکی ازم آویزون بود.دلم کباب شد.

باخودم گفتم کارواجبی که نبود کاش نمیرفتم.

هنوزم سرماخوردگیشون کامل خوب نشده بود.خودمم هنوزبعدچندروز تب و آبریزش داشتم.

خلاصه کندم ورفتم.رفتنمون باقطاربود.میتونستیم دیرتربریم چون حرکتمون ۱۲شب بود اما همسرهمون ساعت ۹ماشین گرفت.

دروغ چرا؟میخواستم بازمجردی ودونفره بودن که تقریبا تجربش نکرده بودیمو(چون ازماه اول ازدواج بارداربودم)روتجربه کنم.اما دخترکوچولو تاساعت۱شب گریه کرده بود.

قطارم خیلی اذیتم کردکلا بدم میاد ازقطارمخصوصادر مسافت های طولانی.

درکل فکرمیکنم اشتباه بدی کردم باید بالاسربچه هامیموندم یابااونهامیرفتم.دیگه مسئولیتیه که قبول کردم ووسطش نمیشه درجا زد.

همسراما خیلی خوشحال بودکه زوجیم وبه خیلی ازکارهاهم راحت رسیدیم مثل خرید یازیارت.

که ازاونجایی که هتلمون دورتراز حرم بود ،بابچه هارفتنمون خیلی سخت میشد .ولی ازشانس نزدیک هتل یه شهربازی کوچیک بودکه همش منو یاد اونهامینداخت وحتی توهتل هم خانه بازی داشت که دیگه بدتر


خلاصه .مدل بچه داری من هم باخواهرم متفاوته.مثلا بچه ها هرروز حداقل یک لیوان شیرمیخورندکه خواهرچون خودش اهلش نیست،جزیه وعده فراموش کرده بود این کاروبکنه.

یا غذای تکراری سعی میکنم بهشون ندم که اون بافکراینکه غذاهای تویخچال حیفن بهشون داده بود یااینکه برای آبریزش بامزه هیچ دارویی نداده بود،بلکه بهش انگورم داده بود.یا چون گرماییه تمام مدت کولر روشن بود.

شاید چیزهای ساده یاقابل گذشتی باشه وکارخواهر که خونه زندگیشو ول کرده واومده برای نگهداری بچه هاواقعا قابل تقدیره ولی من به عنوان یک مادرنباید این کاروبکنم.


خلاصه اگه مادرید ودرآرزوی یه سفردونفره بی بچه،بدونید که اگه برید هم چندان خوش نمیگذره .حداقل تابچه ها کوچیکن.


همین فعلا...

شاید توپست بعد درمورد مشهد واصطلاحات مشهدیا ودوستای کاریمون نوشتم.شایدم نه

مریضی

جمیعا مریضیم.من وبچه هاسرماخورده،همسردستش ازکتف خیلی دردمیکنه.

بامزه ازمهدمریضی روآورد ،دوروز تب شدید و بعدعلایم سرماخوردگی،بعدشم من ودخترکوچولو گرفتیم.دخترم اولین باره که تب شدید کرده.صورتش کامل قرمزشده بود.

خسته شدم ازاین به اون برس ،ازاون یکی به این یکی

بامزه میگه این چه بچه ایه که شما آوردید(خودشومیگه)همش مریض،برید وبایه بچه سالم عوضش کنید.آخه من تازه مریض شده بودم.

بهش میگم عیبی نداره دخترکوچولو وحتی خودم توبچگی خیلی مریض میشدیم ولی بعدکه بزرگ شدیم دیگه خیلی کم مریض شدیم.اما بازعذاب وجدان داره.

کلا خودشو مقصرخیلی ازاتفاقات میدونه مثلا آبریز یخچال خراب شده بود،باباش داشت ازم میپرسید چجوری این شکسته؟

بامزه درحالی که تواتاقشون مشغول بازیه دادمیزنه من خرابش کردم.درحالی که اصلا نمیدونه درمورد چی داریم حرف میزنیم.

خیلی چیزای دیگه هم که خراب میشه بدوبدو میادومیگه من خراب کردم یاتقصیرمن بوده.نمیدونم چرااینطوریه.البته خودشم خراب کاری های مبسوط داره.مثلا دیروزکه دیگه شکرخداحالش خوب شد یه قیچی ازم گرفت که مثلا کاردستی پروانه درست کنه وباهاش کلی ازصفحات دفترنقاشیشو ریزریزکرد و توخونه پخش کرد.بهشم میگی میگه دارم تمرین میکنم.بعدکه یادگرفتم،یه پروانه میدم بهت بزنی رویخچالت(وعده هم بهم میده!)

خلاصه که گلودردوسردردو اینا دارم.

همسرم که وسط مریضی مامیگه دستم دردمیکنه وشرح کامل میده.بعدکه میگم خوب دکتربرومیگه نمیخوادخودش خوب میشه.خداکنه خطرناک نباشه وخودش خوب بشه.

این مدت وسایل خونه هم زیادخراب شده.یخچال وجاروبرقی ازجملشن

ولی بازخداروشکربرای همه این روزهامون.


دیروز دخترکوچولویا باباش رفت سرکارش وبامزه هم بعدچندروز رفت مهد،حالابماندکه مریضی دخترکوچولو توهمون چندساعت خیلی بدترشد ولی خوب چندساعتی که بعدمدتها تنها بودم خیلی برام خوب بود.

موهامو حنا گذاشتم.بعدازچندسال،باورتون میشه دوساله میخوام این کاروبکنم ونمیتونم؟یعنی وقت نمیکنم.نمیدونید سرم وبدنم کلا چقدر خنک شدن.یعنی انگارحرارت بدنم گرفته شد.خیلی حال داد.

بعد،مدتها بودمیخواستم به قرص آهن بخرم ووقت نمیشد ،رفتم خریدم.یعنی حدود۶ماهی میشد.

شایدبگیدبا بچه هابرو.ولی ماشالله انقدحرف میزنن وذهنو مشغول میکنن آدم توبه کارمیشه.

ازطرف مدرسه دخترم هم توشاد بهمون پیام دادن که مدارس قطعا حضوریه.چندروز دیگه هم قرارشده بریم برای کلاس بندی وآشنایی بامعلم.

خداکنه همین طورباشه که میگن.


آسیه خانوم ممنون بابت معرفی فیلم مردی به نام اوه.هم ازفیلمش خوشم اومد هم منو به فکرفروبرد.یعنی منم باید بیشتربه گل فروش برسم؟وخداکنه من وبچه ها باعث حتی کمی،شادی اون شده باشیم.


درآخر:

خبردارید امسال نمایشگاه لوازم تحریربرگزارمیشه یانه؟



هفتم شهریور

احساس خوبی دارم.باورکنید ازدیدن سریال های ساده کره ایه.

پرازنور ورنگ و غذاهای به ظاهرخوشمزست وپرازوفاداری.حداقل اونهایی که من دیدم.

چه خوب اگه همه مینشستن وسریالهای ساده کره ای میدیدن.

یه کاموای کلفت ومیل بافتنی شماره 4,5هم گرفتم که یه پانچو ببافم.کاموای قرمز روشن وسبزکله غازی.

اینو واسه اعصابم واینکه کمترگوشی دست بگیرم شروع کردم.کلا دوتاکلاف خریدم و بعیدمیدونم بس باشه ولی فعلا باهاش سرگرمم.

شهریوراومده وتوایجادحال خوبم بی تاثیرنیست.روزهاکوتاه تروخنک ترن.

اگه مدارسم حضوری شن که عالی میشه.

سیاست همش مارومیترسونه،اما نمیشه که زندگی نکرد.پس بیایم همه رودایورت کنیم.

تاکی زندگی نکنیم؟

خیلی وقته گرفتاریم.تحریم.کرونا،بدبختی وبی اعصابی.جنگ،دیگه باید زد تو خط بی خیالی


کمترازیک ماه دیگه تولدمه‌امسال به همه ،یعنی به خانواده خودم هی تولدمو یادآوری می کنم.خودمم میخوام برای خودم یه پازل حداقل۴۰۰تکه بخرم.

خیلی هم دلم میخواد یه فرصتی پیش بیاددوباره برم دانشگاه وآبخیزداری بخونم.خودم یه تنه میخوام مشکل بی آبی و عدم مدیریت بحران آب رودست بگیرم.


دخترا شیرینی واعتبارزندگی ما ان انگار.

اون روز دخترروگذاشتم کلاس ژیمناستیک وخودم رفتم دمپایی روفرشی بخرم.

یه جایی بود دوتا خانواده که هرکدوم دوتا بچه کوچیک داشتن اومده بودن.فروشنده ها مشغول اونابودن.من یه گوشه بودم وداشتم  دمپایی های مختلفو تست می کردم.هیچکی نیومد بگه خرت به چند؟

باخودم گفتم ما هم بابچه هامون میریم این ور واونور وبه اعتباراونا همه همیشه تحویلمون میگیرن یا حداقل باهامون خوش اخلاقن .


چندوقت پیش پدرم گفت برای دخترمیخوام لوازم تحریربخرم.ولی دخترم میگه امسال منوببرید نمایشگاه خودم ببینم وخریدکنم.همینوبه پدرم گفتم اونم گفت پس من پولشو برات میفرستم.۳تومن میزنم به کارتت.

منم به همسرگفتم بابامیخواد۳تومن بزنه به کارتم بیا به جاش برای بچه هاسرسره بخریم.که خریدیم.وآوردنو و..

بعدپدرم هنوزپول نزدهالان فراموش کرده؟

عیب نداره پول یارانمون بودکه جمع شده بود.

دیگه چی؟ازاهالی محل بگم

تو اربعین باخانوم گل فروش تبادل نذری کردیم.یه کمی صمیمی ترشدیم.

بعد یه روزبرام تو ایتا یه غذافرستادوگفت اینومیتونی برام درست کنی؟پام دردمیکنه ونمیتونم برم خرید،کنجکاوم که تستش کنم.

اسم غذا حیس بود.باخرماوکشک وروغن حیوانی.غذای عربی بود.


منم گفتم باشه بذاربرم سفربرگشتم موادشومیخرم ودرست میکنم.بعد خیلی پیگیربودخیلی بهم یادآوری میکردکه حیس من چی شد؟دیگه من هرروز یاد حیس بودم تا پریروز موادوخریدمو درست کردموبردم براش. انقد خوشحال شد.۳۰۰چوبم بهم داد.ولی من ۱۰۰تاشو برداشتم اونم برای اینکه ناراحت نشه.واقعا هم همونقدر شده بود تقریبا.چون جای روغن حیوانی کره ریختم.

یه کمم خودم تست کردم.سوخت موشک بود.خیلی مقوی بودبه نظرم.


اول فکرمیکردم خیلی سن داره ولی الان میبینم زیر۷۰ساله ،ولی خیلی تنهاست،یه دکترنمیره.کمرش کمی خم شده وپاش داغونه.فقط یه دخترداره که دیربه دیربهش سرمیزنه‌.

خوب چرایه دکترنمیری؟چندبارتاحالابهش گفتم.احساس میکنم یکی ازخانواده باید هلش بده.اینجاست که تعداد فرزندان بیشتروکمکی که میتونن بکنن خودشو نشون میده.البته شاید..

بگذریم.

ساعت کلاس ژیمناستیکو عوض کردمو دیگه اون یکی حاج خانومو نمیبینم ونمیتونم برسونمش،اسنپم انقد گرون شده.دلم میسوزه.البته به جاش یه دختردیگه رومیرسونم.دخترسوپری محل رو!بادخترم همکلاسیه.به سوپری که گفتم دخترتونو میرسونم گفت باشه دستت دردنکنه.خوب حداقل یه شماره تلفن ازم میگرفتی.حتی اسممو نمیدونه.فقط چهره ای میشناسه.

اگه دخترشوبدزدم چی؟


فعلا همینا

هفته خوبی پیش روتون باشه.

سوم شهریور

وای بیخواب شدم باز،خدابه فردام رحم کنه.

مادرم اومده پیشمون والان روکاناپه خوابه.آنژیو قلب کرده وبعدشم فنرزده.این باربراش سخت انجام شد.راستش ترسیدم.ولی خداروشکرابن بارم به خیرگذشت.

من مسافرت بودم که این اتفاق براش افتاد.رفته بودچکاپ دوره ای تو بیمارستان،که همون جانگهش داشتن وبستریش کردن.

خداروشکرکه شبکه بهداشتمون ازخیلی کشورهابهتره.

باردومه که فنرمیذاره تویکی ازرگهای قلبش

من بهش خیلی انتقادهادارم توزندگیم ولی اون روزیه آن فکرکردم اگه نباشه چی؟وچقدردنیای بدون اون ترسناک بود.

خدابه همه پدرومادرها عمرطولانی ،پرازسلامت بده.

دیگه چی؟رفتیم سفروبرگشتیم،جای شما سبز

بچه هاخوشحال شدن.به من سخت میگذره،چون همون روستا وویلا رفتیم‌چون ویلاخالیه،خیلی هربارتمیزکاری میخواد،صفرتاصدهمه چی باخودمونه.

این باربرق وآبم میرفت .نه که هواشرجی بود ،هلاک میشدم.خیلی قطعی برقش ازتهران سخت تربود.

بامزه یکی دوروز قبل سفر،اگه کاری میکردیم که مطابق میلش نبود تهدیدمون میکردومیگفت:اگه دخترخوبی نباشید شمارونمیبرم مسافرت.انگارکه اون قراره ماروببره.

چندوقت هم هست که معنی قصه روفهمیده وبیچارم میکنه.همش میگه یه کوچولو،اندازه انگشت من،ببین چقدرکوچولوئه،همین قدریه قصه برام بگو.بعدکه شروع میکنم که همشم باید قصه یه گربه ویه دخترکوچولو باشه،دیگه ول نمیکنه وباید چهارپنج تابگم.

یه باربه شوخی قصه یه گربه خیلی چاق که خیلیییی غذامیخوردوازچاقی نمیتونست راه بره  روبراش گفتم ،اسم‌گربهه روهم گفتم حاج جعفر(گربه های قبلی به درخواست خودش همشون اسمشون ملوسک بودن)حالا خوشش اومده وتوخونه راه میره ومیگه حاج جعفر،زودباش قصه حاج جعفرو بگو!

ازاینهاکه بگذریم،روزهای روحی سختی روگذروندم.راستش جدیدا خواهرشوهرم انگارداره اذیتمون میکنه یاصبرمن کم شده ونمیتونم همه چیزو دایورت کنم.

ایشون چندهفته پیش یه خونه اطراف تهران خریدکه برای خرید این خونه همه کمکش کردن،برادرش ازخارج پول فرستاد،مادرش طلاهاشو فروخت،حتی فکرکنم همسرمن هم پول دادکه البته گردن نمیگیره.خودش که صاحب ملک بود،خیلی کم طلافروخت.بازکمی پول کم آوردن که همسرم ماشین خواهرشوهروفروخت که یه پراید داغون بود.علت داغونیشم این بودکه یک سال بودکناردیوارخونشون پارک شده بودوازش استفاده نکرده بودوخوب ماشینم که یه جابمونه وحتی استارت نخوره میخوادچی بشه.

چندباریم که رانندگی کرده بود یه بارسپر روزده بود یه باردر رو.خلاصه پرازخط وخش.

علت رانندگی نکردنش هم به گفته خودش این بودکه میگفت دکترم گفته رانندگی برات ضررداره!برای کبدت بده.بایداین ماشینوعوض کنی ویه ماشین اتومات بخری.انی وی

ماشینو فروختن.خونه روخریدن.صفرتاصدشم همسرمن رفت.

ازگشتن دنبال خونه تاهمه چی

حالا بماندکه خاطرات قدیمی من زنده شدکه وقتی محردبودم وخونه خریدم همه ی کارهاشوخودم کردم ازجمع کردن پول تاگشتن ،تاگرفتن وام تاخرید.تازه بعدخرید،خواهروبرادرام فهمیدن.

باخودم میگفتن پس چراهیچکس به من کمک نکرد؟این توناخودآگاهم هی تکرارمیشد.

خلاصه ازوقتی ماشینشو فروخته.که همین ماشینم اینابراش خریده بودن وخودش یک ریال پول نذاشته بود،هرهفته به بهونه ای زنگ میزنه ومیگه میام ماشینتونو بگیرم ،ببرم فلان کاروکنم.آخه من خیلی ماشین لازمم!

هرجایی که بااسنپ نمیشه رفت،بایدباماشین شخصی برم.


خداییش بگم یه بارکلابهش قرض دادیم .که همونم برف پاک کن ماشینو خراب کرد،یه خطم روی یکی ازدرها افتاده بود.عروسکشم خراب شده بود.

ولی بازباپررویی،هفته بعدشم زنگ میزنه.بعدی هم همین طور.حتی همسریه  باربهش گفته بود،خانومم هرروز چندجا باماشین می‌ره،گفته بود من برای زنت اسنپ میگیرم،بهش بگو ماشینو میام میگیرم ازش.


ولی یه اعصاب خوردی جدید واسه ما اضافه کرده.متاسفانه ازاول امسال خیلی اخلاقش بدترشده وچندین دعوا باما واون یکی برادروحتی دوستانش کرده.درآستانه ۴۰سالگیه ومجرد.شاید تنهایی بهش فشارآورده.ولی من دلم نمیخواد جمع خانوادگیمون توش هیچ بحثی باشه .اگه بذاره.


چقدرماشین ماشین کردم.

تودام سریال های کره ای افتادم هههه