1,مهاجرت

خوب امروز مهمون دارم .خبط کردم ودوباره مهمون دعوت کردم.آخه بگوچرا؟الان بچه هاباپدرشون خریدن.منم وسط یه خونه آشفته گفتم بنویسم

 

ادامه مطلب ...

انسان دوپا

وقتی که دمشق آزادشد تواتاق نشسته بودم و ازتوگوشی وقایع رومیخوندم وگریه میکردم بامزه اومد وباهمون زبون بچگونش گفت:چی ناراحتت کرده؟گفتم سوریه .

گفت سوریه ناراحتت کرده؟کمی نگران نگاهم کرد وبعد مشغول بازیش شد.

کمی بعد دوباره برگشت تواتاق ودید دارم میخندم گفت:سوریه خوشحالت کرد؟گفتم آره.


هعییی به قول سمیرا توزخم کاری آدم اگه نمیره چه چیزاکه نمیبینه.

ازدیروز وامروز هم که اخباراون زندان مخوفش،اگه به این انسان دوپا که ادعای اشرف مخلوقات بودن داره  رو  بدی و قانون روازش بگیری چه جنایت هاکه نمیکنه.هعییی میشه ساعتها درموردش حرف زد.


خوب بگذریم.

دیروز اولین برف اومد البته برف ما مناطق محروم،، برف آب بلکه بیشتربارون بود.ولی عجیب که بارندگی بااینکه شب قبلشم اومده بود،آلودگی روازبین نبرد.

این کلاس آنلاین بااینکه معلم دخترخیلی زحمتشوکشید،به دل ماننشست یعنی خیلی دنگ وفنگ داشت،از۸ونیم تا۱۱ونیم،بعدهی پرسش وپاسخ.

روزاول وتانیمه روز دوم دخترحضورپرشوری داشت ولی ناگهان گفت ولش کن جوابم ندادم مهم نیست واینطورشدکه ما ساعت۱۱نشده توپارک بودیم وکلاس آنلاین هم درحال برگزاری،روز سوم هم که کلا گفت ولش کن بذارغیبت بخورم.

ازاین روی نگران فرداهستم که انگاربازقراره آنلاین باشه وماهم طفلی گریزپا داریم.

مضاف براون که بامزه هم این وسط سنگ اندازی هامیکردومیخواست گوشی روبگیره وفرارکنه وچه وچه..

حالاترس بزرگ من اینکه هفته بعدهم آنلاین باشه ،البته دمای هوا درهفته بعد دربعضی روزها نهایتابه۴درجه یعنی دمای یخ زدن آب میرسه وماچطور ازخونه خارج شیم وتامدرسه بریم وبرگردیم(اگه آنلاین نباشه)نمیدونم.


دیگه اینکه خیلی دلم میخواد درمورد دومطلب یکی فرزند دوم ویکی هم مهاجرت معکوس(الان تووبلاگ الف پلف خوندم دوباره یادم اومد)بنویسم ولی میترسم به دل خیلیا نشینه ومنو بابت تبلیغ ومثال برای مهاجرت های معکوس،قضاوت کنن وفکرکنن چون خودم رفتم ونتونستم وبرگشتم دارم اینا رو مینویسم که البته شایدم درست فکرکنن.

ازشانسم دوستم که رفته بودکانادابرگشته،خواهرای اون یکی همکارم که یکی کانادایکی ترکیه رفته بودن برگشتن ومثال زیاد دارم.یه دونه زندگی نامه هم دم دست دارم،یه کم اون وسطش سوزناکه نمیدونم بنویسم یانه،واسه همین دوستمه که اتفاقا مهاجرت کاناداهم کردوبرگشت.

همینا دیگه.


آقا ماکارونی روچه کنیم،عشق بچه هاماکارونی خوردن بود.


آخ دوباره یاد زندان سوریه آتیشم زد.

چندوقته

چندوقته احساس بدی به خودم پیداکردم.احساس میکنم خیلی ساده ام ودیگران فکرمیکنندمیتونندازسادگیم سو استفاده کنند.

دوستان خوبی هم پیدانمیکنم ودوستیهام زودتموم میشن.مثلا باخانوم کرد ودخترش قطع رابطه ایم.بایه مادرهم تومدرسه دوست شده بودم که دخترامون هم کلاس بودن،ازاونم خوشم نیومد.

درمورد خانوم کرد که مااغلب بچه هامونو بعدمدرسه میبردیم زمین بازی وبازی میکردن.بابت اون ماشینم همون حدوداپارک میکردیم.

یه روزهمسردختررو برگردونده بودازمدرسه،دخترهم اون روزمدال زیبانویسی گرفته بودوخیلی ذوقشو داشت.وقتی نزدیک پارک کردن بود.همسرودخترازتوماشین خانوم کردو دخترشومیبینن دخترم باذوق پیاده میشه که مدالو به اونانشون بده،بدون توجه به ماشینا ازخیابون گذشته بوده ورفته بوده نزدیک اونا.اما همسرمیگفت خانوم روشو کرداون وروانگارندیده دست بچشو گرفت ورفت.

همسربعدم کلی دخترمو دعواکردکه چراازخیابون بی احتیاط رد شده.(ایناروتلفنی برای من تعریف کرد)منم هی میگفتم نه امکان نداره اون خانوم خوبیه،آخه گاهی عینک میزنه حتما عینکشو نزده بوده و دختروتشخیص نداده.خلاصه ازاونجایی که دخترکوچولو اصرار داشت مدالشو به دوستش نشون بده من بابامزه اومدم بیرون وبه خانومه زنگ زدم که اگه میشه بیاید بیرون کمی بچه هاباهم بازی کنند.

اونم گفت باشه اومد وگفتم همسرم میگه اومدن دنبالتون ولی شماانگارمتوجه نشدید.اونم گفت چرا همسرتونو دیدم ولی خوب یه سلام کردن چه فایده ای داره ماکه باهم غریبه ایم!(مگه میخواستی چه کارکنی،چطورمن اگه همسرتوروببینم وایمیستم سلام وحال واحوال،تو ولی گازشومیگیری ومیری)چون چندجلسه قبل همسرامونم باهم آشناشده بودن.

خلاصه اون روز گذشت ولی من ته دلم خوشم نیومد.وقتی هم برگشتم خونه همسرکلی نصیحتم کردکه دوستی بااینابه دردنمیخوره ومنم هی میگفتم توکلا بدبینی.

چندروزبعدخانومه زنگ زد میاید محل بازی؟که گفتم هواخیلی سرده ایشالله چندروزدیگه.اونم گفت باشه مثلا فردا،گفتم آره

دیگه فرداشم نرفتیم‌ البته.گذشت وچندروزپیشا من این ورخیابون بودم .اون ودخترش اون ورخیابون.من دست تکون دادم وسلام کردم.اون بایه دلخوری زیاد روشو برگردوند وبی محل رفت.انقدرناراحت شدم.سنگ رویخ شدم.خو چرا؟

شایدم اون روزمابایدمیرفتیم.اما هواسرد بود،بعدم گفتم درحدحفظ ظاهرم شده یه سلام وعلیکی باهم حفظ کنیم.که نکرد.

حالامن اصلاچراکسی که به نظرم مشکل افسردگی داره روبه خودم جذب کردم؟

مورد بعدی یه دختری بوداوایل شروع مدارس خیلی گریه میکرد وتوکلاسشون نمیموند.مادرش ماروروزثبت نام دیده بود وفامیلی مایادش مونده بود .ازتو نرم افزارشادبهم پیام داد که اگه بشه بچه هامون باهم دوست شن که دخترمن سرکلاس بندشه.من به دخترم گفتم وکلی هم باهاش صحبت کردم که این کاروبکنه.چون دختراون خانوم میگفت تومدرسه دوستی نداره ،میخوادبرگرده خونشون.کمی گذشت ودخترش به مدرسه عادت کردماهم کم کم باهم دوستی کوچیکی پیداکردیم.بعدم یه روزاومد گفت پر،یودم عقب افتاده شماکه دوتابچه کوچیک دارید چطوره اوضاع راضی هستید یانه واین حرفا که صحبت کردیم حالابماندکه آخرشم پریود شد.

دیگه تا باماصمیمی شد نه یه روزنه دو روزنه سه روز،دم تعطیلی مدرسه زنگ میزد که بی زحمت بچه منم ازمدرسه بگیرونگه دارمن جایی گیرم تامن برسم.باراول ودوم باروی خوش قبول کردم ولی خیلیم دیرمی اومد.درحدی که داشتن مثلا درمدرسه رومیبستن دیگه.

بعداین روزهاهم سرد،من که یک روزدرمیون ماشین میبردم هرروزباماشین میرفتم وتالحظه تعطیلی مدرسه با بامزه توماشین میموند یم که مثلا سردش نشه،بعد بابت دیراومدن اون خانوم همینطوری توحیاط سردمدرسه منتظرمیموندیم.

اصلا هم معلوم نبود کجاست؟یه بارکه ساعت ۱و۱۰دقیقه بهش زنگ زدم که کی میای؟صداش خیلی خونسردتویه محیط خیلی ساکت بود.گفت دیگه بیام آره.

آخه توکجایی لعنتی؟

دیگه چهارشنبه ای ازساعت۱۲وبیست دقیقه گوشیمو درحالت پروازکردم نگو ۴بارزنگ زده ازدوشماره مختلف،لامصب بازمیخواست آویزون ماشه،دیده که من جواب ندادم.زنگ زده به آبدارچی گفته بچمو نگه دارتامن بیام(نوکربابات غلام سیاه)

خلاصه نزدیک ساعت۱من دیگه تلفنشو جواب دادم گفت بی زحمت فقط دست بچمو بذارتودست آبدارچی،لازم نیست نگهش داری من برم ازاون تحویلش بگیرم.

خو آبدارچیم خودش یکی ازسرویس های مدرسست,دیگه نمیدونم چه شد.

نمیدونم سرکاررفته وبه مانمیگه یاچیزدیگه که یهو اینطوری میکنه‌ولی کلافکرمیکنم شبیه اسکول هام وهمه احساس میکنن میتونن ازم سواستفاده کنن.


 

روزمره

ساعت 9صبحه ودیشب همگی تونستیم بعد چندشب زود وخوب بخوابیم والان خواب آلودنیستم.

بااینکه امروز نوبت من بوددختروببرم مدرسه(یک روزدرهفته،صبحهامن میبرمش).

وزودترپاشدم وزدیم بیرون.توراه باهم آوازمیخونیم،زیر درخت توتی بودش یه عنکبوتی،یا بازتلفن زنگ میزنه توگوشم آهنگ میزنه.یابایدقصه بگم.خدایا کی میشه ازدست این قصه گویی راحت شم.

دوهفته پیش بازیه دیدارباروانشناس مدعو مدرسه داشتیم که الان بیش ازدوهفتست دارم قصه آقای روانشناس وخانوادش رومیگم،اینکه اومدم خونه وگفتم آقای روانشناس سه تا دخترداره ودخترم فهمیدودیگه ول نکرد.ماجرای مدرسه رفتنا،مهدرفتنا،واکسن زدنا،مادربزرگ بچه ها،چطورخونشونو تمیزمیکنن؟چندروزیه بارحمام میرن؟کدومشون بیشترکارمیکنه؟مامانشون سرکارمیره یانه؟اوه اگه زندگینامه خیالی کامل آقای روانشناس رومیخواید بیاید پیش من

امروز البته باماشین رفتیم .لامصب چه سرده،سردباباد برفی

امروز درمورد تصمیم به حموم نرفتن مادرآقای روانشناس بود.چون توقصه دیروز گفتم که عادت داشته روزی دوبارحموم بره وهمه بهش گفتن زیاده .دیگه تصمیم گرفته حموم نره تابوی گربه مرده بگیره،حالاچرا؟معلوم نیست


ولی جداازخوشیا که ایشالله قسمت همه بچه دوستا بشه،دوباره چندروزه درگیرمریضی دوتاشونم.مخصوصا بامزه که هربارشدید مریض میشه،واصلا طاقت مریضی نداره ودیروزم که آب ریزش داشت دادمیزد منو ببرید خانوم دوتور(دکتر)خوبم کنه.خیلی هم لپشو میگرفت ومیگفت دردمیکنه.فکرکنم دندونای عقبیش دارن درمیان.خلاصه که دوسه روزه خیلی اذیتم.ازاون ورهروقت بچه هامریض میشن همسرمیگه منم مریضم.یعنی منم که مریض بشم اون میگه اتفاقا منم مریضم.اغلب واقعی هم هست.


دیگه چی؟دیشب همت کردم که پاشم ونون خامه ای که درس هفته پیشمون بود رودرست کنم.چقدرم من ودختر زحمت کشیدیم.ولی نگو دستورپخت غلط بوده به جای نصف قاشق چای خوری نمک،باید یه ریزه نمک بریزیم.هیچی دیگه بعدحدود یک ساعت ونیم ،یه نون خامه ای شورتحویل گرفتیم.حالابماندکه پف زیادیم نکردکه بعدمن دوباره جزوموخوندم دیدم یه سری اشتباهات کردم.ولی خیلی بوی نون خامه ای واقعی میداد.

حالاامروزمیخوام تادختروهمسرنیستن بازیه تستی بزنم ایشالله که بادکنن نون خامه ای ها.بشه توشون خامه ریخت.دیشب که خامه هاروریختیم روشون خخخخ دخترهم ۲۰تومن دستمزدهمکاری گرفت.


دیگه چی؟دیروزبابت مریضی بامزه زنگ زدم مادرم سرظهربیاد،نگهش داره که من توسرمانبرمش بیرون دنبال دخترکوچولو.اومددستش دردنکنه.دم رفتن بهش گفتم فرداهم میای یامن بیام؟که سکوت کرد

نظم زندگیش ومعاشرتش بادوستاش به هم میریزه!! 

البته دیگه ازش انتظاریم نیست،بدوخوب چهارتا بچه بزرگ‌کرده باشوهری که یاجبهه بوده یانبوده.دیگه اعصابش نمیکشه .مضاف براینکه ازاولشم ازمسئولیت وکاراضافه فراری بود.




چهارشنبه بعدی

وقتایی که سرکارمیرفتم چهارشنبه هاروخیلی دوست داشتم چون ازفرداش تعطیل بودم.الانم بابت تموم شدن هفته مدرسه ی دخترکوچولودوستش دارم،دختر نوشتن کلمه مادر ومامان رویادگرفته وبابت همین دوباره یه جشن ریزی گرفتن و برای مادراهم بچه ها،هدیه کاردستی به کمک معلمشون تهیه کردن وامروزبهمون دادن.اون اولا برای یادگرفتن کلمه باباهم این کاروکردن.کلاخیلی جشن دارن شکرخدا.جشن آب،جشن قرآن،هدیه خوراکی وغیرخوراکی بابت یادگیری هرحرف.دیروزهم روز دسرهای کدو ولبو بودکه ما فقط خوردیم.مادرای هنرمندچه کیک ودسرهای خوشمزه ای باکدو پخته بودن وفرستاده بودن‌.آدم باورش نمیشه باکدوبشه اینطورهنرنمایی کرد.البته منم میخواستم مشارکت کنم درحددرست کردن ژله انار البتهکه نماینده مادراگفت قبلا چندتامادرکارای جشنو تقبل کردن.

خودنماینده هم بارداره.بچه سومشو.انقدرفعاله که خدابدونه،انقدرکه من کلاتاحالایک بارمستقیم بامعلم صحبت کردم‌.

بامزه هم دوسال وپنج ماهه شده هیچ نشانه ای ازکنارگذاشتن پوشک توش نمیبینم.دخترکوچولو این وقتا ازپوشک گرفته شده بود.این یکی روهرچی بهش میگیم فقط میخنده وفرارمیکنه.باصندلی مخصوصی که برای این کارم خریدیم ماشین بازی میکنه کلا احساس میکنم متوجه اصلانمیشه.

کلاس کیک پزی هم باشدت و حدت ادامه داره .کیک تولد و خامه کشی وشیرینی کره ای ونون خامه ای وحلوا رویادگرفتیم.شیرینی کره ای خیلی خوشمزه شد ولی لامصب توش حداقل  ۲۰۰گرم کره میخواست.تازه مثلا برای ۱۵عددشیرینی،هرچی رژیم بود به فنا داد.

معلممونم خیلی خوبه ولی خیلییی پرحرفه ،من باسختی وقت خالی میکنم برسم به کلاس ولی اون سرکلاس باخونسردی زیاد ازدخترش ومادرش و خواهرا،خواستگارا،طلاق های فامیل،ناظم مدرسه دخترو...میگه.البته میگم شاید زیادی تنهامونده که اینقدرلبریزشده ولی خوب اعصابم نمیکشه.

مخصوصاکه هربحثی بازمیکنه بچه ها کلی باهاش همراهی میکنن وکلاسو به دیگرسومیبرن.

فهمیدمم که همزن زیادمهم نیست مهم ترازاون فر یاتسترهست که ندارم.مثلا دختری که همه کیکاروتاحالاباموفقیت پخته وآورده کلایه همزن دستی داره.ولی فربرقی اخوان داره.


گیرجدیدمن:فربرقی اخوان یا داتیس میخوام.