سلام
نمیخوام حال بدمو اینجا بنویسم .ولی خیلی وقته درگیرمریضی واتفاقات بچه هاهستم.
هنوزم گاهی سرفه دارن.یا اسهال یا اتفاقات دیگه.اون روز شال وکلاه کردیم وبعدکلی بریم یانریم دکتر،، رفتیم ومتاسفانه فهمیدم که دکتربچه ها دوماهه تصادف کرده وبستریه،مگه دکتراهم تصادف میکنن وبستری میشن؟
حالاباید بگردمو وتوکاغذام شماره موبایل خانوم دکترو پیداکنم که خیلی دکترخوب ومهربون وباوجدان کاری بود وحالشو بپرسم.نگرانش شدم.نکنه جدی باشه؟
آخرین بارها بهم گفته بود بچه هام قصد مهاجرت دارن خودمم توجوونی آلمان بودم (نمیدونم اینجانوشته بودم یانه)
حالاهم هرچی بهشون میگم رفتن فایده ای نداره قبول نمیکنن وبعدآه کشیده بود.یعنی بعد رفتن بچه هاش اینطوری شده یااصلا اونا نرفتن؟
راستش تاقبل اون من فکرمیکردم این خانوم دکتر،نهایت بچه های نوجوون داشته باشه .نگو احتمالا زودازدواج کرده یاخوب مونده.
خلاصه بگذریم.
بعدازاونجا،رفتیم بیمارستان نزدیک خونه بخش کودکان.اول که همون اول کاری یه جسد وآمبولانس دیدم بماند.
بعدم که رفتیم ویک ربعیم نشستیم،رفتم ازپرستارپرسیدم چقدردیگه نوبتمون میشه که گفت مریضای سالن بغلی رودیدی؟که دیدم اوهههههه بجزسالن ما توسالن بغلم مریض نشسته،دیگه رفتم قبضمو باطل کردم ومستقیم رفتم داروخونه یه سری داروگرفتم.
دیدید میخواستم ببرمشون دکتر،قسمت نشد.
همه هم که نه ولی دروغ نگم اکثرا سرفه های خشک داشتن.
این وسط دخترکوچولو هم حین بازی درزمین بازی نزدیک خونمون، باچونه خورد زمین ولبش لای دندونهاش گیرکردوخیلی خون ریزی کرد ازبالا هم لثه ی بالا خیلی خون اومد،خداروشکر دندونی نشکست وطوری که چککردم لق هم نشد ولی یه دندون بودکه خیلی وقت بودکنده بودیمو وجاش درنیومده بودکه این حادثه باعث بیرون اومدن اون شد.
جداازخونریزی زیاد،شوک این اتفاق منو گرفت هنوزم نمیتونم بگم آروم شدم.آرام بخش خوردم وچه وچه ولی خوب نشدم.
هنوزم میگم نکنه واسه لثه اش اتفاقی افتاده هرچندکه میتونه ،شکرخداراحت غذابخوره.
این وسط باخانوم خراسانی هم دوست شدم که فکرکنم قبلا گفتم.
هرچی خودش آروم ومتین ،دخترش شیطون وپرانرژی.
دخترش ورزشکارحرفه ای هم هست وبرای مسابقات تیم ملی یک رشته ای داره تمرین میکنه.بااینکه سنشم اینقدرکمه.خلاصه ازدیوارصاف،به معنی واقعی کلمه بالامیره.
چندباری باهم معاشرت کردیم ومتاسفانه دخترم ازدخترایشون اصلاخوشش نیومد.دیگه دیروز باخجالت زیااااد بهش گفتم اگه بشه باهم برنگردیم،چون خونه هامون تویه خیابونه وخیلی روزاباهم برمیگشتیم خونه.مثلا دخترش خیلی شوخی های دستی میکنه یالگد میزنه ومیگه شوخی بود.البته من میفهمم که مدل شوخیش اینطوریه.ولی مقایسش کنید بادختر آروم وکم حرف وبانظم وترتیب من.
این ازاین.
راستی من امسال به همه گفتم برای تولدم پول بدن که بذارم روپولهایی که همسرداده وپولهایی که پارسال داده بلکه بالاخره بعد یک سال واندی بتونم دستبند روبخرم.
همسرم به مادروخواهرش که همیشه لباس میخرن اینو گفت .اوناهم قبول کردن.
دیشب برای شب نشینی اومدن خونمون وکادوی تولدمم دادن،مادرشوهرم پول دادوخواهرشوهرم چی؟؟آفرین. لباس
زیاده عرضی نیست.
پست بعدی روبهتربنویسم.بشوره ببره
دخترم امروزم مدرسه نرفت.یعنی حاضرشد وتادم درشم رفت ولی چون دلدرد داشت باگریه برگشت.دیروزم به علتی غایب بود.خیلی مدرسه ودرسو دوست داره.باگریه میگفت الان معلمم درموردم چی فکرمیکنه.
الانم بهش قول دادم اگه حالش بهترشد ببرمش،ولی فعلاکه درخواب نازه.
همسرم روز اول باشگاهشه.هنوزم برنگشته.مشکل همسراینه که کارها روکمی طول میده تاانجام بده الان تایم باشگاه تموم شده وباید بیاددوش بگیره وبره سرکارکه اولین روزکاری نیروی جدیدشه وقرارآموزش داره ولی یا الان داره بامربیش حرف میزنه یابادوستش که باهم رفتن.
کلا مثل من که خیلی آن تایمم وبه مرتب ومنظم وبه موقع بودن همه چیز درآن واحدفکرمیکنم نیست.
بامزه هم قراره بره مهدو عصرهم جشن روزکودک دارن که خواهرشم دعوت کرده.غذاهم طبق برنامه مهدباید امروز استانبولی ببره که باسختی پاشدم وبراش پختم ولی نرفته میدونم که نمیخوره وبرمیگردونه.
کلافقط چیزایی روکه دوست داره میخوره واگه باب دلش نباشه شده که تا دوروزم به خودش گرسنگی میده.حالایه تیکه کوکو هم گذاشتم رواستانبولی که حداقل اونو بخوره چون کوکو دوست داره.دفه پیشم همین کاروکردم.الان مربیش باخودش فکرمیکنه ایناهمیشه بااستانبولیشون کوکو میخورن.حتما یه رسم خانوادگیه براشون
.
یکی دوساعت بعد:
دختربلندشدوبهتربود وبردمش مدرسه،بامزه روهم گذاشتم مهد.برگشتنی هم داروی سرفه براش گرفتم.هرکی که سرمابخوره بامزه ازش میگیره ،دخترکوچولوهم قدیم همین طوری بود.درکل فکرکنم باید انقدرتوبچگی سرمابخورن که سیستم دفاعی بدنشون قوی بشه.الان مثلا دختربزرگه یک سال شایدم بیشتره که اینطوری دیگه نیست.وگرنه اونم ماروبیچاره کرده بود.الانم بامزه خوبه ولی گاهی سرفه خشک داره مخصوصا وقت خواب.
راستش وقت پیاده شدن ازماشین کمی دعواش کردم که الان ناراحتم .چون کفشاشومیکنه .منم جای بدپارک کردم اومدم بغلش کنم ببرم دیدم کفش نداره ،الهی، الان عذاب وجدان دارم.درجبران اومدم خونه به همسرتوپیدم که توباید زودتربرمیگشتی که یکی ازایناروتو ببری ومن خسته شدم.ایشون ساعت۱۰برگشته بودن.:/
امسال زیاد پاییزمنو نگرفته،درواقع وقت نکردم که گرفته بشم ،بعدم خوشحالم که ازاون تابستون العطش با کلی قطعی آب وبرق گذرکردیم.
هواهم معتدل،انقدرکه درختای توحیاط وتوکوچه ،بعضا دوباره برگای جدید،مثل اول بهاردرآوردن.
ولی بارون نمیاد.ما بارون میخوایممممممم.
یه کم برای خودم ناراحتم ،خیلی بشوروبساب میکنم.پوست دستم نازک شده وباکوچک ترین ضربه،زخم میشه.چه کنم؟مثل مادرم بیخیالی طی کنم وحتی یه آشپزی ساده نکنم؟مثل خواهرم تمام وقت کارکنم وباپول برای بچه هاجبران کنم؟
انگارآدم می افته تویه مسیری که باید بری فعلا .
صبح آرزوکردم که یه مستخدم داشتیم که ظرفارومیشست وغذاهای خوشمزه میپخت وخونه روتمیزمیکرد.
مثل خونه پولداریا
آخه چطورکسی روبرای کمک بیارم؟
منی که دروهله اول بدم میاد غریبه واردخونم بشه(حتی تمیزکارشب عیدم کنسل کردم)دروهله دوم باید پولامو مدیریت کنم.نمیگم پول ندارم.دارم خداروشکر.هیچ وقت توزندگی، بی پول مطلق نبودم.همیشه خواستم وخدارسونده یاکائنات یاهرچی اسمشو بذاری.
ازترس های من:همسایه بغل دستیم.زندگی عجیبی داره.زنه چندروز چندروز توخونه میمونهگاهی زن وشوهرانقدرشدید باهم دعوامیکنن. و کتک کاری زیاد که میگم خدای نکرده یکیشون چیزش میشه وحتی به ذهنم میرسه به اورژانس اجتماعی زنگ بزنم.
راستشو بگم ازپارسال که دیدم تو لرستان.یه زن وشوهرتنها،همسایه شونو که معلم وموفق بود به همراه چهاربچه اش ،کشتن(پسرخانواده نجات پیداکرد).وانگیزه قتل ها،حسادت اعلام شده بود.منم ازهمسایه م ترسیدم.حتی گاهی که میرم بیرون به دخترکوچولو میگم اگه کسی درزد،چهارپایه بذاروازچشمی نگاه کن،اگه همسایه بغلی بود،درو بازنکن.
شایدترسم مسخره باشه ولی خوب دیگه ازپارسال دارمش.
دخترروبردم مدرسه ،امروز،روزمن بودکه ببرمش.جشنواره ی غذای سالم هم داشتن.
توروزای قبلی هم هرروز جشنی یابرنامه ای داشتن.خداکنه همیشه روال مدرسه این باشه.هرروزکه نمیشه ولی باشه تو کارشون.پارسالم بدعمل نکردن.
یه جشن صد هم دارن.جشن یادگرفتن عدد۱۰۰.
واسه خودشون جشن اختراع میکنن.تازه من فکرمیکردم پارسال ۱۰۰رویادگرفتن .نگوتا۹۹خوندن.
امسالم نی کا توکلاس دخترمه.همون دوست پارکی که ازدوسه سالگی باهم دوست بودن.هرچندکه الان دیگه دوست نیستن ولی نی کا رو دوست دارم وخوشم میادبادخترم باشه.فرصت نمیکنم وندیدم که ازمادرش بپرسم دکتراشو تموم کرد یانه.
درمورد دوستم که پارسال ازدواج کردمیخوام بگم اگه فرصت بشه.
اول درمورد بالارفتن سن ازدواج بگم.
اولاکه خودمم دیرازدواج کردم:۳۵سالگی
بعضی ازدوستامم بدون هیچ مشکل خاصی هنوزازدواج نکردن.
تازه این مشکل جهانیه.تو کل دنیا اینطوری شده.حالا چرا؟یه بخشیش مشخصه،یه بخشش برای من حداقل نامشخص.
مثلا خواهرای جاریم که خارجیه،دوتاشون ازدواج نکردن وهردو۴۰رو رد کردن.
توفیلما وسریالای خارجی(مدیونید فکرکنید کره ای منظورمه خخخ)خیلیا بالای۳۰ومجردن.
خوب هم نیازجسمیه هم روحی،چه بایدکرد؟دیگه شده دیگه.
برای من به شخصه دیگه اون اواخرتحمل مجردی خیلی سخت شده بود.مخصوصاکه همه اطرافم متاهل بودن.بجزدوست صمیمیم که هنوزم مجرده البته.
حالا باز، باز دلیل نمیشه آدم به هرقیمتی ازدواج کنه یا هرازدواجی روادامه بده.
توروخدا اگه مجردید این نکته رولحاظ کنید.میدونم خیلی سخته ولی خوب شاید برای رشد روحی شما همین لازم باشه.
ورزش کنید یه رشته یاکارجدید روشروع کنید.بازم میدونم سخته ولی خوب ازبه فنا رفتن بهتره.
دوستم که میدونید پارسال ودر۴۲سالگی ازدواج کرد.والا ازنظرروحی مشکلی نداشت.فقط حرف مردم وفامیل سنتیش که چرا موندی وازدواج نکردی اذیتش میکرد.البته حتما خودشم زندگی مستقل وسروسامون گرفتن میخواسته.
خلاصه گذشت وماعروسیش رفتیم وپاگشاشم کردم ،به شرحی که رفت:
دیراومدن و..
راستش ایشون ازاولم کم حرف و سرش توکارخودش بود.البته اگه حرف میزد خیلی تندتند حرف میزدوگه گاه تندوتیز.
اون سری توخونمون دیدم مثل بچه هاخودشو لوس میکنه وبچگونه حرف میزنه .گفتم خو تازه عروسه .
چندماهی گذشت وهمیشه هم من حالشو میپرسیدم واونم جواب میداد.
یک بار سمت اونا توتابستون ،قطعی آب۲۰ساعته اتفاق افتادکه من سریع توواتسپ براش پیام دادم خوبید؟دچارمشکل نشدید ؟
که گفت نه ما جزهمون۲ساعت معمول همه،قطعی آب نداشتیم.منم تعجب کردم چطور؟همه ی اون منطقه ۲۰ساعت قطعی آب داشتن اینا دوساعت.
بعدپرسید چه خبر؟منم گفتم سلامتی ،تو چطوری؟اوضاع زندگی مشترک چطوره؟راستی کار پاره وقت سبک اگه سراغ داشتی بهم بگو
دیگه هیچ جوابی نداد.فکرکنید وسط مکالمه.
دوروز گذشت و پیام های من خونده نشده مونده بود.
منم ناراحت شدم وپاکشون کردم.گفتم حالا من صمیمیت خاصیم بااین ندارم که ولش کن.
یهو فردای پاک کردن پیام ها دیدم دوسه تا ویس پروپیمون چنددقیقه ای برام فرستاده که فاطمه تو انگارهنوزبه ثبات روحی نرسیدی!مگه تو دختر۱۴ساله ای که پیام میدی وپاک میکنی؟اگه قراره دوستیمونو تموم کنی بگو تاالان من تکلیف خودمو بدونم وانرژی نذارم واسه این رابطه!!
حالا قیافه من شبیه سیامک انصاری روبه دوربین شده بود.
چی میگی تو؟
خلاصه خیلی باهم صحبت کردیم که شرحش طولانی میشه .
فهمیدم که اینقدرطی این یک سال تحت فشارروانی همسرش بوده که اعصابش درب وداغون شده.
اون روزم تحت نظارت شوهرش داشته به پیام اول من جواب میداده وچون باشوهرش باید جواباروهماهنگ کنه وایستاده بوده یه روزی ازسرکارجوابمو بده تابتونه راحت صحبت کنه.میگه پیام هاتم ازنوتیف بالای گوشی خوندم ولی نمیتونستم عکس العمل نشون بدم.
حالامن ازکجاباید بفهمم که اون ازنوتیف موبایل پیام هاروخونده ولی قراره تویه فرصت مناسب جواب بده اونم جوابای ساده ای مثل اینکه توچه خبر واینا رو.
این چه زندگی ای برای خودش ساخته آخه،میگه شوهرم گفته توزیادجدی هستی وباید بچه گونه حرف بزنی.فقط تودلم خداروشکرکردم که هنوزبچه دارنشدن وایشالله که فعلاهم نشن
تازه میگه مکالماتت بامادروخاله وبقیه روهم یاباید درحضورمن انجام بدی یا شرح کاملشو بهم بدی.یاخودم گوشیتو چک کنم.
حالا خداییش این آدم مجردمیموند بهترنبود؟
هرچندکه من بهش گفتم سال اول ازدواجتون بوده و سال پرچالشی روگذروندید حالاایشالله کم کم بهترمیشه ولی چی بگم .
خوشم نیومدکلا.
کاش یه کم قدرخودمونو بیشتربدونیم.مخاطبش خودم هم هستم.
چه روزهای سختی روازنظرروحی گذروندم.تغییرفصل بود یا نزدیکی به تولدم ،یاهردو..باعث شد حالم خوب نباشه.بیقرار،ناراحت،عصبی
ازشماچه پنهون،هفته پیش شنیدن داستان مکانیسم ماشه هم تاثیرداشت.
نظرشخصیمو میگم:سه تاکشوراروپایی مثل سه تافرصت طلب بهمون حمله کردن تاتواین بخوروببر،بی نصیب نمونن.خیلی بدم اومد.خیلی دل چرکین شدم.
تاحالا هم به بهونه تحریم آمریکا تقریباهیچ همکاری باهامون نداشتن،تازه الانم تهدیدمیکنن که چنین میکنیم وچنان.
میدونید من به واسطه کارتوصنعت نفت و هلدینگ های مختلف،با این اروپایی ها،حتی هندی ها کارکردم نمیدونید چه موجوداتی میشن اگه بدونن تحت فشاریاتحریمید.بچه های مارو،حتی متخصص هامونو اذیت میکردن.تحقیرمیکردن.
اماهمین ها، اگه بدونن مشکلی نیست ،اتفاقاخیلی محترم هم میشن.
چی بگم؟تا کجا مردممون اذیت بشن؟
بگذریم که توهمین بگذریمم خیلی حرفه
فصل عوض شد.حال من بهترشد.
آهان بگم این وسط یه بسته پستی هم داشتم که گم شده بود.تلفن هامون وبه الطبع اون اینترنتمونم چندروزی قطع بود.
خلاصه همه چی حل شد،تلفن وصل شد،بچه هاتونستن بااینترنت کارتونشونو ببین.بسته پستی هم دیروزبهم گفتن پیداشده.هرچندکه هنوز به دستم نرسیده.
تولدمم دیروز بود.
شکرخداکه۴۳سالگی روهم دیدم.
خیلی حال متغیری داشتم.دلگیری،خوشحالی.فقطم همسرم تحویلم گرفت.تولدخوب چهارنفره ای برامگرفت.بقیه درحد یه زنگی(پدرم زنگم نزد)
میخواستیم برای تولدم طلابخریم.طلا شد گرمی ۱۰تومن.شایداونم تودلگیریم تاثیرداشت.
فعلا منصرف شدم.پولی که بهم دادهمینطوری رومیزناهارخوری باقی مونده.
ازاینم بگذریم.
خوشحالم بابت نعمت زندگی،زور زندگی ازهمه چی بیشتره.
میدونم که نهایتش همه چی درست میشه.زورما،اززور همه چی بیشتره.
دخترکوچولو یه دستبند مهره ای درست کردوبهم داد.بامزه هم شاکی میگفت باید به اونم کادوبدیم.
وقتی بچه هارورستوران بردیم خیلی خوشحال شدن.خیلیییی.
خوشحالم بابت نعمت سلامتی،
دخترکوچولو کلاس دوم رفت.چهرش داره کم کم ازاون حالت بچگی درمیاد.خدایا چه زودگذشت.
راستی یه دوست خراسانی زیبا(خراسان شمالی)باچهره اصیل ایرانی هم پیداکردم.مادریکی ازهمکلاسی های دخترم.پارسال هم دورادور میدیدمش.
نمی دونید چه قد بلندو نجیب وزیباست (خوبه مردنشدم)مثل چهره این زن وشوهرای هخامنشی که قدیما توتقویم های دیواری بود.
خلاصه که ازبابت آشناییش خوشحالم.
سلاملیکم
یه روز نسبتا خنک شهریوری
3روزمونده تا بازگشایی مدارس
دخترکوچولو بالاخره موفق شد نمایشگاه لوازم تحریر بره که تومصلی برگزارمیشد.
خدامیدونه چقدرخوشحال بود وروابرا، که به جایی به اون بزرگی رفته واون همه غرفه دیده وصف وایستاده وخرید کرده و..
چون خیلی منظم ومرتب شده برای خودش یه لیست تهیه کردوهمسرمیگفت اونجالیستشو درآورد وطبق اون خرید میکرد.راستی پدرمم پول روزده بود ،نمیدونمگفتم یانه.
خلاصه طبق لیست،نسبتا چیزای معقولی خریده بود وبرای خواهرشم خریدکرده بود.
ازاون شب تاحالا هم داریم قصه رفتن به نمایشگاه میگیم.حتی برای بامزه.چون اونم دلش میخواست بره ولی بهش گفتم اگه بری خسته میشی وپاهات دردمیگیره.اونم بااینکه توچشماش خواستن بود قبول کرد ولی انگارخیلی تودلش مونده وشبا میگه قصه ملوسک (همون گربه موردعلاقش)روبگو که بامامانش رفته نمایشگاه لوازم تحریر! یا قصه ساراکوچولو که رفته وپاهاش دردگرفته.
دیشبم برادرکوچیکمو مهمون کردم.طبق معمول سختم بود.البته دروغ نگم این بارراحت تربود.چون مدتیه خونمون مرتب تره ولی خوب دیگه بازم مهمونی دادن ساده نیست.ولی دلم میخواست برادرزادمو که خیلی وقتا توخونه تنهاست ،چون مادرش بیشتروقتا شب کاره رو خوشحال کنم.
یک ماهیم هست که ورزش نمیرم.مربی و بچه هاوفضا رودوست دارم ولی ورزشاش خیلی سختن خدایی،من ایروبیک نوشته بودم ولی الان شده فانکشنال.خو بدنم نمیکشه ،ازطرفی به مربی قول دادم بعدیک ماه برگردم .حالا چه کنم؟
یه چیزیم بهتون معرفی کنم یعنی یه جایی رو .جای خوب ومفیدیه.
اونم مزرعه گردشگری احیای،آب وخاک
انگارچندجا زدن یکی توجاده قم،یکی توشهر ری
چندتا مهندس کشاورزین که مزرعه ای زدن که باسفارش شما اداره میشه یعنی مثلا یک بره میخری ازشون واونا طبق سفارش شما بزرگش میکنن وهزینه نگهداری ازتون میگیرن.باتغذیه مناسب
یا کندوی زنبورعسل میخری و هزینه نگهداری میدی ،سال بعدمیری وبرداشتش میکنی.
یادرخت پسته میخری باشرحی که رفت وسال بعدخودت میری محصولش رومیچینی.
آخرهفته هاهم میتونی بری به مزرعه سربزنی وگوسفندتو ببینی مثلا!
تازه گوسفندا سالی یه بچه میارن انگار،میتونی گله خودتو داشته باشی
یعنی عشق من این کارا
یعنی دلم میخوادبیکارباشم همش توچنین جاهایی بچرخم ودرختی بکارم یایه کاری برای آب یاخاک بکنم.
مخصوصا فکرکنم برای خانواده های بچه دارجای خوبی باشه.
اینم برای اینکه امروزتون بادیروزتون یکی نباشه