باران

خداروشکرکه دیروز ودیشب بارون خوبی بارید،اونقدر بودکه توکوچه آب جمع شه.راضیم

مرسی خدا،مگه تو به دادمون برسی

بیخوابی

شیرقهوه خوردمو خوابم نمیبره.خیلیم چایی خوردم.البته فکرنکنید این چیزا بهم کارگره.اگه خوابم بیاداین چیزاحریفم نیست.بیشترقهوه چون باعث تحریک معده م شده ،بی خوابم‌کرده.

این مدت مریضی یه کم وزن وسایزکم کردم.البته ناخودآگاه بود.چون واقعا اشتها نداشتم وحالت تهوع هم داشتم.باورتون میشه بامزه تازه امروز آب ریزشش،هرچندکه مختصربود،قطع شده؟

اگه عمری باشه،سال دیگه حتمابرای خودمو بامزه،واکسن آنفولانزا میزنم.

حال روحیم بهتره وچندروزیه تمیزکاری عمقی!میکنم.

مثل پارسال مجازی شدن اذیتمون نمیکنه وبچه هاباهم بهترسازگارشدن.

درسهای کلاس دوم هم آسونن ومثل کلاس اول بچه گیج نمیشه.البته مهدبامزه گفته میتونیددیگه بچه هاروبیارید.هم خوشحالم،هم مثل چی میترسم که نکنه بره وخدای نکردههه زبونم لالللدوباره مریض شه.

راستش اینبار زیادازمجازی شدن ناراحت نشدم ،انگاردیگه جون رفت وآمدنداشتم.بالاخره این تکنولوژی یه جایی باید به کارآدم بیاد(اردشیر رستمی).

دیگه اینکه جاری جان اومده ایران وبازم اول کاری رفتن مشهد.ایشالله که بازمثل پارسال،سرمانخورن.آخه آدم ازجای گرم یهو میره یه جای سرد؟اونم بالباسای نامناسب؟عکس تو هواپیماشون که لباس های گرمی نداشت.ایشالله که پوشیدن(مشخصه فکرانتقال مریضی ازبچه هاشون به بچه هامونم؟ :)))

بعدم چندروزی تهران میمونن.معلومه که خطرجنگ کم رنگ شده وگرنه جاری عمرا پاشونمیذاشت ایران.

دیگه چی؟خانوم مهدیس تووبلاگشون ازدیدن شبکه های مستند نوشتن،منم یادیه برنامه مستند ،بیوگرافی افتادم که چندسال پیش دیدم.شایدم اینجانوشته باشم،حافظه م یاری نمیکنه حالا اگه تکراری بودشما ببخشید. 

ادامه مطلب ...

گزارش کار

سه هفته پیش ،فکرکنم بعد مدتها فکروتصمیم وبرنامه ریزی,رفتم به محله قدیمی مون توجنوب شهرسربزنم.

اولاکه خیلی دور بود.بعدم توفکرمن این بودکه چندساعتی گردش وتجدیدخاطرم طول میکشه وهمسربایداون روز سرکارنره تابتونه بچه هاروازمدرسه ومهد بگیره.

خلاصه بالاخره یک روزاین اتفاق افتادومن حدودای 11اسنپ گرفتم به اون سمت،11و10دقیقه رسیدم واینطوری بگم12ونیم برگشته بودم خونه خودم.تازه نیم ساعت مونده بود دخترکوچولو تعطیل شه.

نمیدونم تواین 14,15سالی که اونجا نرفته بودم چرافقط خوبی مردمش وآرامش  منطقه توذهنم بود.وقتی رسیدم.حسابی خورد توذوقم.

مردم،قطعا خوب بودن ولی محیط چقدرفقیرانه،دریک کلام درب وداغون بود.بعداین همه سال چیزی تغییرنکرده بود،جزمختصری ساختمانهای تجاری که نوسازشد ه بودند،همه چیزنه تنها بهترنشده بودکه بدترهم شده بودن.

یک جمله توذهنم میچرخید اینکه: هیچ خیری درفقرنیست.

خیلی حالم گرفته شد.اصلا جایی برای گشتن نبودبه نظرم.

پاساژی هم که قبلا برای خریدمیرفتم حالا تقریبا اکثرمغازه هاش تغییرکرده بودن.

لباس ها ازمحله ماگرون تر!به زحمت گشتم ویک دستشویی عمومی پیداکردم.بعد توی ایستگاه اتوبوس نشستم وکمی فکرکردم وبعداسنپ زدم وچون ماشینی تاییدنکرد،بایک تاکسی به مبلغ۲۰۰تومن برگشتم.تازه به بچه ها قول داده بودم کلی براشون خریدکنم که واقعا چیزخاصی پیدانکردم.

ازوقتی برگشتم سردرد داشتم نمیدونم هوای اونجا آلوده تربود یا مرور بعضی خاطرات اینقدراذیتم کرد.بعدچندروز هم مریضی سخت گرفتم.

خلاصه به نتیجه رسیدم که کاش خاطراتمو همون طورفریزشده نگه میداشتم ونمیرفتم دوباره به اونجاسربزنم.


والبته خداروشکرکردم که فرصت تغییروپیشرفت به من داد.


تو همون روزها،بعد کلی بالاوپایین کردن برای پیداکردن یه کارمفید،تصمیم گرفتم ازاونجاکه تونقاشی تارنگ وروغن رفتم،این بار اکرلیک رو امتحان کنم،آموزشگاه هم پیداکردم.اما هزینه کلاس زیاد بود وفعلا رقمش متوقفم کرده.آیا میشه بااین نقاشی پول هم درآورد؟


سختی

خیلی روزای سختی روگذروندم.حتی آرزوی مرگ‌کردم.

مریضی های متعدد،تب های بالا.اول دخترکوچولو دوروز ودوشب تب نزدیک ۴۰درجه.بعدتازه مریضی معمولیش وبی حالیش شروع شد.بعد خودم به همین منوال،همین که کمی جون گرفتیم.بامزه با همین فرمون اومدجلو وهنوزم خوب نشده.وهمسرهم درادامه.

دیگه جونی ندارم.هردوشونم دکتربردم وداروهای مفصل گرفتم وباسختی بهشون دادم.

اگه حساب کنی بچه ها ازقبل ازشهریور مریضن.خداییش خیلی سخته.اینکه پروسه درمان یکی روتکمیل کنی و دقیقا روز سلامت اون ،دومی تازه شروع مریضیش باشه واین سیکل هی بچرخه.

احساس میکنم خسته وفرسوده شدم.

تازه یه روزهم که مریض بودم.ماشین روانداختم تو جوب.بعدهمسراومد ودرش آورد البته به کمک چندین مردجنگی!ودو ونیم ملیونم خرج صاف کردن نمیدونم چی چیش شدکه کج شده بود.


بعد..توکلی بوق وکرنا که قراره بارون بیاد.اون بارون بود؟خداقهرش نگیره ولی چارقطره بارون که فقط به برگ درختا رسید وخیلی جاها به زمین حتی ،نرسید.

و ترس ازبی آبی پیش رو .من وبچه های کوچکی که دارم وآینده نامعلوم.


البته قطعا خوبی وخبرهای خوب هم هست.

هعیییی

فعلا همینا ولی...

منوببخشید.

دوست عزیز

خیلی دلم پیش پونیوی عزیزه:

https://poniyo.blogsky.com/

شاید ایشون منو نشناسه ولی من مدتها خواننده خاموشش بودم.

شهریورم توحرم امام رضا(ع)باورکنید اول ازهمه وبیشترازهمه برای شوهر ایشون دعاکردم.

خدابهشون شفا،آرامش واون زندگی معمولی که داشتنو برگردونه.

شماهم لطفا براشون دعاکنید.

تاآدم چنین مشکلاتی میبینه نوشتنش نمیاد.