۱۷شهریور

سلام.روزبه خیر. به به چه روزخوبی آفتاب کم جون وبادملایم.

مردم ازسفربرگشته و دوهفته تا پایان تابستان.

ماهم رفتیم و برگشتیم وخداروشکرخوب بود ولی ۷ساعت راه رفت و۷ساعت برگشت بابچه های کوچیک توماشین خیلی سخت بود.

مخصوصااگه یه بچه ای توماشین بالاهم بیاره.

یعنی کپی بچگی های خودم.یادمه من پنج شش ساله بودم وبهم قرص ماشین میدادن ولی به بچه دوساله فکرنکنم بشه قرص داد.

خلاصه که توراه خیلی اذیت شدیم ولی مابین سفرخوب بود.جای شماسبز

کمی هواشرجی بود.گرمم بود.ولی فامیلو بعدچندسال دیدم.

چه غذاهای خوشمزه ای خوردم‌.بامزه هم باهمه دوست میشد .برخلاف دخترکوچولو که خجالت میکشید.

منطقه آزادتجاری هم برای اولین باررفتیم(جای خجالت داره که تازه اولین بارمون بود.)

چه شیک وباکلاس بود.

یه شبم توخونه متروکه شده خاله خوابیدیم که اونقدراهم بدنبود.البته اکه گرمای خونه رودرنظرنگیریم.چون کولرنداشت تلویزیونشم دیگه کارنمیکرد.پنکه سقفی بود توخونه ای که مدتهاخالی مونده وگرماخورده .دیگه ببین چی میشه.

خلاصه بگذریم.به قول دخترخاله بزرگم تابچه کوچیک داری بهتره بشینی خونت وهیچ جانری وگرنه دستت همش به بچه بنده

راستی بچه دخترخاله کوچیکه هم ۳۱مرداد به دنیا اومد.مثل بچه اول نصفه شب وناگهانی.به قول خودش :شب زاست

این یکی هم دوکیلو وخورده ای .بازدخترخالم ازدسترس خارج شده.سربچه اول هم تایکی دوسال نه درست وحسابی موبایلشو جواب میدادنه تلفن خونه نه رفت وآمدخاصی میکرد.به قول خودش غرق دربچه داری میشد وواقعاهم میشد.عاشق بچست وبچه براش اولویت اوله.

الانم تا روززایمان هم تلفناشو جواب دادبعداون دیگه تعطیل،


درمورد خانوم همسایه هم بگم وبرم که رو دلم مونده

روزاربعین ما یه نذری کوچیک داشتیم.درشونو زدم ونذری رودادم.بامزه بامن بود.دخترکوچولوهم باباباش رفته بودغذاپخش کنه.

کلی حال واحوال کردو گفت بذارم بامزه باهاش بره توخونه بهش شکلات بده تا باهاش آشتی کنه چون یه دفه چندوقت پیش دیده بودشو بی هوا لپ بامزه رومحکم فشارداده بودو اون گریه کرده بودبه قول خودش میخواست ازدلش دربیاره

خلاصه من گفتم غذادستمه ومیخوام برم به همسایه هابدم یه وقت دیگه ولی دست بامزه روگرفت برد توخونه 

یه کم وایستادم بعدصداکردم گفتم خانوم همسایه بچه رومیارید؟میخوام برم غذاپخش کنم جواب نداد.

برعکس ازپشت بادستش زد درم کیپ کرد.درزدم جواب نداد.

منم گفتم تواین فاصله برم غذای طبقه دومی هاروبدم.رفتم دادم دوباره در زدم گفتم بامزه بیابیرون .خانوم بچه روبیارید.سکوت مطلق

ترسیده بودم گفتم به همسرزنگ بزنم.بگم بیاد بچه روبگیره!

بعدگفتم بذارطبقه سومی هاروهم غذابدم ودوباره بیام دربزنم.

به سومی هاکه نذری دادم وبرگشتم دیدم بامزه روآورده دم در یه دستبند اهورامزدا بسته به بازوش ،چندتاشکلات هم دستشه.

گفتم کجابودید؟خیلی درزدم هیچی نگفت وخداحافظی کردودرو بست.

آهان دستبندم گفت ازسفرمشهدخریده.دستبنده روکه کندم انداختم دور

ولی نمیدونم بابچه داشت چه کارمیکرد،چراجوابمونمیداد.خونه یه وجبه حتماصدامومیشنید.

به بامزه میگم داشت ازت عکس میگرفت؟میگه آره آره

ولی بامزه بیشترجواباش آره آرست.

توخونش  یه تابلوی بزرگ مریلین مونرو درحال کشیدن سیگار روی دیواربود.بقیه وسایل خیلی ساده ومختصر.

نمیدونم چه میکرد ولی ازاون روز،ازدستش خشمگینم،شایدم زیادی حساسم


سریال ارباب حلقه هاروشروع کردم

که هنوز

میخوایم بریم شمال ،به قول دختر،شمال دور،به گیلان میگه چون خیلی دورتره ازمازندرانه.

به همسرگفتم چمدون اصلیمو ازبالای کمدبیار،گفت خیلی بزرگه نمیخوادواینا.گفتم نه بیار،هم وسایل خودمومیذارم هم وسایل شما رو.

آورد..غم دنیا نشست تودلم‌.خیلی ازخاطرات تلخم زنده شد.

چمدونی که باهاش میرفتم امارات بود.چقدروقتی میخواستم برگردم اونجا پرش میکردم هرچیز مرتبط وغیرمرتبطی روتوش میریختم.چقدروزنش میکردم.چقدراضطراب،سردرگمی،ناامیدی ،احساس شکست ،احساس حماقت،احساس پیروزی حتی،داشتم اون روزها

حتی بوی همون موادضدعفونی مخصوص اون کشورم میده.

اون وقتا وقتی می اومدم ایران،تاج خوشبختی رو ،روسرمردمش میدیدم.اغراق نباشه.ولی خوب امکاناتی که برای مردم ما عادی وحتی حق طلبی شده،اونجا باید باقیمت گزاف میخریدیم.

توفکرم وقتی برگشتم ازسفر،چمدونه رو ردکنم‌.نمیخوام همش چشمش بهش بیفته.البته میتونم همون بالای کمدبذارمش بمونه.

یادمه باخودم قرارگذاشته بودم اگه برگردم،ازتک تک لحظه هام لذت ببرم وفقط برای خودم وخانواده چهارنفری مون انرژی بذارم.نباید یادم بره.



چندروزفشرده


چندروزفشرده مهمونی رفتن و دادن روگذروندیم

پنجشنبه بعدچندسال توخونه دوست میدون خراسونیم قرارمهمونی دوستان دانشگاه بود.

حقیقت اگه فقط منو دوستمم بودیم کفایت میکرد .بابقیه زیادحال نمیکردم.مخصوصاکه سرتولد بچه دومم هم نیومدن.منم که کینه ایییی

حالافکرنکنیدچرااینقدرگیرمیدم به این مراسمات.آخه مثلا خونه یکیشون شهرری بود ومن برای هرمناسبتی که داشت رفتم وکادو بردم و..تازه شهرری که رفتنش خیلی سخته وآدم جاییش روبلدنیست.خوب منم میتونستم بگم سختمه ونرم‌.

حالابگذریم.تازه مادرمم دعوت بود.چون مامان دوستم باهاش دوسته.خلاصه هماهنگ کن که بامامان بری،فکرکه بچه هاروببرم یانبرم.سوغاتی چطوری جورکنم چون تقریباهرچی داشتمو تاحالا داده بودم رفته بود.

خلاصه تصمیم گرفتم همگی باهم بریم.وقت رفتن مامی گفت کفش پاشنه بلندبپوش(تنهاکفش پاشنه بلندی که دارم)اماگفتم نه صندل راحت بپوشم که برم تومیدون خراسون بگردم.یادش بخیرزمان دانشجویی چقدرازاونجاردمیشدم.یه پاساژی داره طبقه اولش طلافروشیه.زیرزمین لباس فروشی طبقه بالاش مانتوفروشی ،انقدرخوبه ،به نظرم قیمتاشونم مناسبه همه چی،تازه بیرونشم بازسیسمونی فروشی وطلافروشی های بی کارمزد.

ولی چه خیال باطلی.اصلانشدبرم بیرون.

دوستامو دیدم .خداروشکرهمه موفق،همه کاره ای شدن.خداروشکرکه نسل ما،حداقل هم دانشگاهی هامون همه به جاهایی رسیدن.

ولی خوب اصلا احساس میکردم حرف خاصی نداشتم باهاشون بزنم‌.حوصلمم خیلی سررفته بود.بچه هامم همین طور.اصلاانگاردنیام عوض شده بود.مثلا یکیشون رفته بود پیاده روی اربعین ومیگفت عربای عراقی چقدرباغیرتن،ولی عربای عربستان چقدربدن.اوف

میتونستم ساعتها باهاش صحبت کنم وبگم اینطورهست یانیست،یادرمورد اینکه هرکشورعربی مردمش چطورن وکم وبیش فهمیدم صحبت کنم ولی چون حال نداشتم فقط گفتم آهان وخلاص


دیگه چی؟جمعه هم قراربود دوستمون بیادخونمون.یعنی اولش قراربود مادرشوهروخواهرشوهربیان که پیام دادن که هردومریضن ماهم چون خریدامونوکرده بودیم زنگ زدیم دوستمون .ظهرجمعه خواهرشوهرم زنگ زدکه کسالت!برطرف شده ومابیایم که گفتیم مهمون داریم ولی بیاید.خلاصه هردوگروه اومدن وبه نظرم ترکیب دوگروه چیزجالبی نشدولی خدایی منم حال نداشتم هی مهمونی بگیرم .ترکیبی کارکردم رفت.غذاهم هویج پلو وسالادالویه بودکه گویا دوستان هویج پلو دوست نداشتن درحالی که ماخانوادگی عاشقشیم .شاهدشم یه قابلمه پرهویج پلوئه که هنوزتویخچاله.

راستش من به اول اسم همسردوستم آقا اضافه میکنم همسرهم دوستمو بااضافه کردن خانوم فلانی صدامیکنه ولی اونا مارو بااسم کوچیک بدون هیچ پسوندوپیشوندی صدامیکنن.تازه اون وقت که مادرشوهرمم بود دوستم میخواست صمیمی ترنشون بده.به اسم همسرم یه جان هم اضافه کرد وگفت بیاباهم سفره روبندازیم.(البته من بهشون گفته بودم سفره روبندازید)

ازاینم هیچ خوشم نیومد.مگه مااحترام نداریم؟خلاصه توفکرکم کردن  رابطه ام.

دیگه شنبه روگفتم استراحت کنم که مامان زنگ زدوگفت خانم شکری داره میادوگفته فاطمه وبچه هاشم بیان ببینم.سرزده.حیف که خانوم شکری روخیلی دوست دارم.یه پستم درموردش نوشته بودم.خلاصه دم غروب بامزه به بغل، رفتم دیدنش.زورم می اومد اسنپم بگیرم ،سواره پیاده رفتم .آخه خیلی اسنپ گرون شده.

طفلی چقدرپیرشده بود.موهاشم دیگه قرمزنبود.یه کیک دارچینیم پخته بود که دادبهم.

اوه بازم خیلی حرفامونده ولی بامزه بهم آویزونه ونمیذاره تایپ کنم

فعلا



فیلم

دوتافیلم دیدم ،به قول همسرازاون فیلماکه توش هیچ اتفاق خاصی نمی افته.

یکیش بهترین نیات ،محصول کشورسوئد۱۹۹۲,جایزه کن روداشت.به زبان سوئدی بود و زیرنویس فارسی داشت .خیلی دوسش داشتم .مخصوصاچقدراززبان سوئدی خوشم اومد.بعدتحقیق کردم دیدم ریشه هندواروپایی داره.حتی یکی دوکلمشون بامامشترک بود.انگارانگلیسی فشرده تودماغی حرف میزدن.

داستان فیلمم دوست داشتم.البته لامصب نزدیک ۳ساعت بود.طی دویاسه روزدیدمش،ولی بازجاداشت که طولانی ترباشه چون چندسال اززندگی رونشون میداد.

بعدیه چیزی هنرپیشه زن داستان خوب بودا ولی ازاون خوشگل ترخیلی هست مخصوصاکه تقریبا آرایشی نداشت وپیشونیش چین می افتاد و سنشم کم نبودولی توفیلم بهش میگفتن پرنسس بسیارزیبا.آخه کجاش زیبا بود؟نکنه توسوئد زن خوشگل کمیابه.یااحتمالا توداستان فیلم این بوده ودیگه زن زیبای خاصی پیدانکردن بیادبازی کنه.حالاداستانشو لو نمیدم یابدم؟


دومی هم خانم چاتر جی علیه دولت نروژ،محصول۲۰۲۳هند

این فیلم خیلی ناراحتم کرد.داستانش درموردزن وشوهرهندی که به نروژ مهاجرت میکنن وهمون جاهم دوبچه میارن.ولی اداره بهزیستی اونجابه بهونه های نه چندان قوی بچه های اینارو میدزدن ازشون وبه پرورشگاه میبرن و خانومه نزدیک ۳سال تلاش میکنه وبه هردری میزنه تابچه هاشو پس بگیره.دادگاه های مختلف اروپا و نروژو حتی هند

داستانشم واقعی بود.خیلی گریم گرفت چون به عینه دیدم چقدر هنوزم نژاد سفیدواروپایی به چشم تحقیربه رنگین پوستها نگاه میکنه واصلااوناروآدم حساب نمیکنه.چرایه آدم بایدواسه حق طبیعی خودش اینقدربجنگه؟

اتفاق توسال۲۰۱۱افتاده،انگارازاین پرونده هاتونروژ زیاده وخانواده های دیگه ای هم هستن که این اتفاق براشون افتاده واکثراهم نتونستن بچه هاشونو پس بگیرن.

کاش آدم وقتی به جایی مهاجرت میکنه همه جوانب مهاجرت روبررسی کنه.

گذشته ازاون چقدرنروژ قشنگ بود.

نروژی هاهم رفتن تولیست کشورهای نه چندان جالب درذهن من،کنارچینی ها

۱۲سال بردگی روهم دیدم اونوفکرکنم دیگه همه دیدن من تازه وقت کردم ببینم.

سریال خا تون روهم دیدم.دلم برای اشکان خطیبی مجددا سوخت.امیدوارم بتونه برگرده ایران

 

همینا دیگه

این قسمت :نگین

والا من حالم خیلی خوبه شکرخدا.یه پیک نیک اطراف تهرانم رفتیم که چون خیلی دوربودویه نمه صخره نوردیم داشت من وهمسرهنوزدردوران نقاهتیم!همسرازبس رانندگی کرده من انقد بچه به دوش ازکوه وکمرکشیدم بالا.البته دوستامونم کمک بودن ولی خوب مسوولیت باما بود.

بامزه هم اول کاری توماشین شکوفه زد،گلاب به روتون.لباسای خودشو بخشی ازلباسای من روبه فنادادوچقدرهمون اول سفری کهبشوروبساب کردیم.البته تقصیرباباش بودکه ناشتابهش یه لواشک پذیرایی داده بود!


دراین سفرمطمئن ترشدم که بامزه ازطبیعت خوشش نمیاد همونقدرکه دخترکوچولو عاشق طبیعت وسفره.اصلا بایه حال چندشی به این تغییرات روزمره  وآب رودخونه و..نگاه میکرد.دریاهم که میبرمش همین طوره وهمش میگه بریم بریم.حالاشایدم اقتضای سنشه.هرچندکه دخترکوچولو ازبدو تولد!عاشق سفرو طبیعت بود. 

ادامه مطلب ...