پاییزامسال

میخوام امسال پاییز نگیردم.به چیزای خوب گذشته فکرمیکنم مثلا به سالهای اول دانشجویی،به هوایی که هنوزنه گرمه ونه سردومیشه توش قدم زد دل خوش میکنم.

به پیاده روی وخرید توخیابون ولی عصرفکرمیکنم.

به بارون توشهرای دیگه فکرمیکنم.

کلاس ورزش رودوباره ثبت نام کردم هرچندکه مثل مرگ،برام رفتن وانجام دادنش وسط این همه کارسخته.

دوسه باریم کیک پختم که اونم شروعش سخت بود ولی نتیجه خوشحالمون کرد.

بامزه اوایل هفته پیش بالاخره اسهالش خوب شد وازدیروزبااجازتون آب ریزش پیداکرد.نمیدونم چه کنم؟دیگه مهدنبرمش؟

اینا نسل بتا هستن آخه.طاقت توخونه موندن وبازی های معمول یا حتی کارتون دیدن ندارن.

مدام حوصلشون سرمیره .

فعلاکه راضیش کردم وامروز نرفت.بلکه تافردا خوب شده باشه.

ازگروه جدید مادران مدرسه بگم.به قول نقی دوست دارم دست بندازم ودهن خودمو پاره کنم.واقعا واقعا وازته دل، دلم میسوزه که چقدر بعضیا دارن بچه هاشونو بدتربیت میکنن(مثلا ماخوبیم واونابد)اونم بچه هایی که الان مثل یه گیاه یانهال،تربیت پذیرن همین الان وتواین سالهای هفت وهشت سالگی چقدرخوب میشه پرورششون داد.

ولی متاسفانه بعضی پدرومادرها فقط دارن مصرف کننده ی بی تربیت ،پرورش میدن.

روانشناسی زرد هم دراین راه بهشون کمک میکنه.هرکی تاییدت نمیکنه حذف کن.هرچی حالتو خوب نمیکنه حذف کن.لعنتیا آخه این چیزاروازکجا آوردید؟

بچه های مثل گل رو که میتونن هرکدوم ستاره ای بشن دارید یه آدم متوسط حتی کمترازاین میکنید.

مثلا همین خانومی که بچش لگدمیزنه ماکه باهاش رابطمونو نزدیک به صفرکردیم.ولی اگه فقط یک تذکر به بچش میداد یا چندتذکرحتی،شاید اوضاع خیلی بهترمیشد.

درجواب سوال غیرمستقیم من میگه :بچم خوش انرژیه ،چه کارش کنم؟


خوب بگذریم بازبرم به گذشته ببینم توپاییزچه کاری خوشحالم میکرد؟

سفر به شمال ودیدن خاله ها ومهمونی بااونها.

خاله هااون وقتا انقدرپیرومریض نبودن.البته هنوزم همگی علی رغم مشکلات زندگی،خوش خنده وشوخ ومهمون پذیرن(میدونیدکه شمالیها به ترک دیوارم میخندن )

ولی خوب سنی ازشون گذشته.

آره رفتن به شمال تو غیرفصل مسافرتیشم، خیلی خوشحالم میکرد.انزلی گردی بادخترداییم که اون وقتا مجرد وساکن همونجابود.بازارهای مختلف رفتن.اسکله رفتن.سینما و رستوران های ساده اطرافش.

سرکارم،مهرماه ،ماه کم کاری ما بود.

راستی ازکارگفتم.چقدر خوشحالم که سرکارنمیرم.روم به دیوار،استراحت بهم مزه کرده.دوتابچه روکجابذارم وبرم؟(بهونه ام).

خداییش توذهنم میگم چه عددی باید بگیرم که به تنهاموندن دودخترم بیارزه؟

هرچندکه برهه تاریخی!! دوسال پایانی کارم هستم وحتما باید بیمه ام رد شه.

وجاییم که بهم قول داده بود فقط سه ماه ردکردوگفت دیگه نمیتونم ولی خوب چه عددی بگم که بیارزه.حالا بماندکه سه سال واندی کارنکردم واول حتمابایداطلاعاتمو به روزکنم ودوره ای چیزی مخصوصا برای کارهای مالیاتی ببینم.




راستی بی ربط اما چه خوب که توغزه صلح شد.ازاون روز خوشحالم‌.امیدوارم اوکراینم روی صلح روببینه وقدرت دنیاهم دست آدمای معلوم الحال جنگ طلب نباشه.


خدامیبینه وجبران میکنه

خوب اومدم چیزی بنویسم چیزی که فکرکنم چندسال پیش،تووبلاگ قبلیمم نوشته بودم این خاطره رو.گفتم بنویسم بلکه باعث دلگرمی آدمهابه خوب بودن بشه.امیدوارم قضاوت نشم که سعی درخوب نشون دادن خودم دارم  .

ادامه مطلب ...

20مهرماه

سلام

نمیخوام حال بدمو اینجا بنویسم .ولی خیلی وقته درگیرمریضی واتفاقات بچه هاهستم.

هنوزم گاهی سرفه دارن.یا اسهال یا اتفاقات دیگه.اون روز شال وکلاه کردیم وبعدکلی بریم یانریم دکتر،، رفتیم ومتاسفانه فهمیدم که دکتربچه ها دوماهه تصادف کرده وبستریه،مگه دکتراهم تصادف میکنن وبستری میشن‌؟

حالاباید بگردمو وتوکاغذام شماره موبایل خانوم دکترو پیداکنم که خیلی دکترخوب ومهربون وباوجدان کاری بود وحالشو بپرسم.نگرانش شدم.نکنه جدی باشه؟


آخرین بارها بهم گفته بود بچه هام قصد مهاجرت دارن خودمم توجوونی آلمان بودم (نمیدونم اینجانوشته بودم یانه)

حالاهم هرچی بهشون میگم رفتن فایده ای نداره قبول نمیکنن وبعدآه کشیده بود.یعنی بعد رفتن بچه هاش اینطوری شده یااصلا اونا نرفتن؟


راستش تاقبل اون من فکرمیکردم این خانوم دکتر،نهایت بچه های نوجوون داشته باشه .نگو احتمالا زودازدواج کرده یاخوب مونده.

خلاصه بگذریم.

بعدازاونجا،رفتیم  بیمارستان نزدیک خونه بخش کودکان.اول که همون اول کاری یه جسد وآمبولانس دیدم بماند.

بعدم که رفتیم ویک ربعیم نشستیم،رفتم ازپرستارپرسیدم چقدردیگه نوبتمون میشه که گفت مریضای سالن بغلی رودیدی؟که دیدم اوهههههه بجزسالن ما توسالن بغلم مریض نشسته،دیگه رفتم قبضمو باطل کردم ومستقیم رفتم داروخونه یه سری داروگرفتم.

دیدید میخواستم ببرمشون دکتر،قسمت نشد.

همه هم که نه ولی دروغ نگم اکثرا سرفه های خشک داشتن.

این وسط دخترکوچولو هم حین بازی درزمین بازی نزدیک خونمون، باچونه خورد زمین ولبش لای دندونهاش گیرکردوخیلی خون ریزی کرد ازبالا هم لثه ی بالا خیلی خون اومد،خداروشکر دندونی نشکست وطوری که چک‌کردم لق هم نشد ولی یه دندون بودکه خیلی وقت بودکنده بودیمو وجاش درنیومده بودکه این حادثه باعث بیرون اومدن اون شد.

جداازخونریزی زیاد،شوک این اتفاق منو گرفت هنوزم نمیتونم بگم آروم شدم.آرام بخش خوردم وچه وچه ولی خوب نشدم.

هنوزم میگم نکنه واسه لثه اش اتفاقی افتاده هرچندکه میتونه ،شکرخداراحت غذابخوره.

این وسط باخانوم خراسانی هم دوست شدم که فکرکنم قبلا گفتم.

هرچی خودش آروم ومتین ،دخترش شیطون وپرانرژی.

دخترش ورزشکارحرفه ای هم هست وبرای مسابقات تیم ملی یک رشته ای داره تمرین میکنه.بااینکه سنشم اینقدرکمه.خلاصه ازدیوارصاف،به معنی واقعی کلمه بالامیره.

چندباری باهم معاشرت کردیم ومتاسفانه دخترم ازدخترایشون اصلاخوشش نیومد.دیگه دیروز باخجالت زیااااد بهش گفتم اگه بشه باهم برنگردیم،چون خونه هامون تویه خیابونه وخیلی روزاباهم برمیگشتیم خونه.مثلا دخترش خیلی شوخی های دستی میکنه یالگد میزنه ومیگه شوخی بود.البته من میفهمم که مدل شوخیش اینطوریه.ولی مقایسش کنید بادختر آروم وکم حرف وبانظم وترتیب من.

این ازاین.

راستی من امسال به همه گفتم برای تولدم پول بدن که بذارم روپولهایی که همسرداده وپولهایی که پارسال داده بلکه بالاخره بعد یک سال واندی بتونم دستبند روبخرم.

همسرم به مادروخواهرش که همیشه لباس میخرن اینو گفت .اوناهم قبول کردن.

دیشب برای شب نشینی اومدن خونمون وکادوی تولدمم دادن،مادرشوهرم پول دادوخواهرشوهرم چی؟؟آفرین. لباس


زیاده عرضی نیست.

پست بعدی روبهتربنویسم.بشوره ببره

13مهر

دخترم امروزم مدرسه نرفت.یعنی حاضرشد وتادم درشم رفت ولی چون دلدرد داشت باگریه برگشت.دیروزم به علتی غایب بود‌.خیلی مدرسه ودرسو دوست داره‌.باگریه میگفت الان معلمم درموردم چی فکرمیکنه.

الانم بهش قول دادم اگه حالش بهترشد ببرمش،ولی فعلاکه درخواب نازه.

همسرم روز اول باشگاهشه.هنوزم برنگشته.مشکل همسراینه که کارها روکمی طول میده تاانجام بده الان تایم باشگاه تموم شده وباید بیاددوش بگیره وبره سرکارکه اولین روزکاری نیروی جدیدشه وقرارآموزش داره ولی یا الان داره بامربیش حرف میزنه یابادوستش که باهم رفتن.

کلا مثل من که خیلی آن تایمم وبه مرتب ومنظم وبه موقع بودن همه چیز درآن واحدفکرمیکنم نیست.

بامزه هم قراره بره مهدو عصرهم جشن روزکودک دارن که خواهرشم دعوت کرده.غذاهم طبق برنامه مهدباید امروز استانبولی ببره که باسختی پاشدم وبراش پختم ولی نرفته میدونم که نمیخوره وبرمیگردونه.

کلافقط چیزایی روکه دوست داره میخوره واگه باب دلش نباشه شده که تا دوروزم به خودش گرسنگی میده.حالایه تیکه کوکو هم گذاشتم رواستانبولی که حداقل اونو بخوره چون کوکو دوست داره.دفه پیشم همین کاروکردم.الان مربیش باخودش فکرمیکنه ایناهمیشه بااستانبولیشون کوکو میخورن.حتما یه رسم خانوادگیه براشون.

یکی دوساعت بعد:

دختربلندشدوبهتربود وبردمش مدرسه،بامزه روهم گذاشتم مهد.برگشتنی هم داروی سرفه براش گرفتم.هرکی که سرمابخوره بامزه ازش میگیره ،دخترکوچولوهم قدیم همین طوری بود.درکل فکرکنم باید انقدرتوبچگی سرمابخورن که سیستم دفاعی بدنشون قوی بشه.الان مثلا دختربزرگه یک سال شایدم بیشتره که اینطوری دیگه نیست.وگرنه اونم ماروبیچاره کرده بود.الانم بامزه خوبه ولی گاهی سرفه خشک داره مخصوصا وقت خواب.

راستش وقت پیاده شدن ازماشین کمی دعواش کردم که الان ناراحتم .چون کفشاشو‌میکنه .منم جای بدپارک کردم اومدم بغلش کنم ببرم دیدم کفش نداره ،الهی، الان عذاب وجدان دارم.درجبران اومدم خونه به همسرتوپیدم که توباید زودتربرمیگشتی که یکی ازایناروتو ببری ومن خسته شدم.ایشون ساعت۱۰برگشته بودن.:/

امسال زیاد پاییزمنو نگرفته،درواقع وقت نکردم که گرفته بشم ،بعدم خوشحالم که ازاون تابستون العطش با کلی قطعی آب وبرق گذرکردیم.

هواهم معتدل،انقدرکه درختای توحیاط وتوکوچه ،بعضا دوباره برگای جدید،مثل اول بهاردرآوردن.

ولی بارون نمیاد.ما بارون میخوایممممممم.

یه کم برای خودم ناراحتم ،خیلی بشوروبساب میکنم.پوست دستم نازک شده وباکوچک ترین ضربه،زخم میشه.چه کنم؟مثل مادرم بیخیالی طی کنم وحتی یه آشپزی ساده نکنم؟مثل خواهرم تمام وقت کارکنم وباپول برای بچه هاجبران کنم؟

انگارآدم می افته تویه مسیری که باید بری فعلا .

صبح آرزوکردم که یه مستخدم داشتیم که ظرفارومیشست وغذاهای خوشمزه میپخت وخونه روتمیزمیکرد.

مثل خونه پولداریا

آخه چطورکسی روبرای کمک بیارم؟

 منی که دروهله اول بدم میاد غریبه واردخونم بشه(حتی تمیزکارشب عیدم کنسل کردم)دروهله دوم باید پولامو مدیریت کنم.نمیگم پول ندارم.دارم خداروشکر.هیچ وقت توزندگی، بی پول مطلق نبودم.همیشه خواستم وخدارسونده یاکائنات یاهرچی اسمشو بذاری.


ازترس های من:همسایه بغل دستیم.زندگی عجیبی داره.زنه چندروز چندروز توخونه میمونه‌گاهی زن وشوهرانقدرشدید باهم دعوامیکنن. و کتک کاری زیاد که میگم خدای نکرده یکیشون چیزش میشه وحتی به ذهنم میرسه به اورژانس اجتماعی زنگ بزنم.

راستشو بگم ازپارسال که دیدم تو لرستان.یه زن وشوهرتنها،همسایه شونو که معلم وموفق بود  به همراه چهاربچه اش ،کشتن(پسرخانواده نجات پیداکرد).وانگیزه قتل ها،حسادت اعلام شده بود.منم ازهمسایه م ترسیدم.حتی گاهی که میرم بیرون به دخترکوچولو میگم اگه کسی درزد،چهارپایه بذاروازچشمی نگاه کن،اگه همسایه بغلی بود،درو بازنکن.

شایدترسم مسخره باشه ولی خوب دیگه ازپارسال دارمش.


7مهرماه

دخترروبردم مدرسه ،امروز،روزمن بودکه ببرمش.جشنواره ی غذای سالم هم داشتن.

توروزای قبلی هم هرروز جشنی یابرنامه ای داشتن.خداکنه همیشه روال مدرسه این باشه.هرروزکه نمیشه ولی باشه تو کارشون.پارسالم بدعمل نکردن.

یه جشن صد هم دارن.جشن یادگرفتن عدد۱۰۰.

واسه خودشون جشن اختراع میکنن.تازه من فکرمیکردم پارسال ۱۰۰رویادگرفتن .نگوتا۹۹خوندن.

امسالم نی کا توکلاس دخترمه.همون دوست پارکی که ازدوسه سالگی باهم دوست بودن.هرچندکه الان دیگه دوست نیستن ولی نی کا رو دوست دارم وخوشم میادبادخترم باشه.فرصت نمیکنم وندیدم که ازمادرش بپرسم دکتراشو تموم کرد یانه.


درمورد دوستم که پارسال ازدواج کردمیخوام بگم اگه فرصت بشه.

اول درمورد بالارفتن سن ازدواج بگم.

اولاکه خودمم دیرازدواج کردم:۳۵سالگی

 بعضی ازدوستامم بدون هیچ مشکل خاصی هنوزازدواج نکردن.

تازه این مشکل جهانیه.تو کل دنیا اینطوری شده.حالا چرا؟یه بخشیش مشخصه،یه بخشش برای من حداقل نامشخص.

مثلا خواهرای جاریم که خارجیه،دوتاشون ازدواج نکردن وهردو۴۰رو رد کردن.

توفیلما وسریالای خارجی(مدیونید فکرکنید کره ای منظورمه خخخ)خیلیا بالای۳۰ومجردن.

خوب هم نیازجسمیه هم روحی،چه بایدکرد؟دیگه شده دیگه.

برای من به شخصه دیگه اون اواخرتحمل مجردی خیلی سخت شده بود.مخصوصاکه همه اطرافم متاهل بودن.بجزدوست صمیمیم که هنوزم مجرده البته.

حالا باز، باز دلیل نمیشه آدم به هرقیمتی ازدواج کنه یا هرازدواجی روادامه بده.

توروخدا اگه مجردید این نکته رولحاظ کنید.میدونم خیلی سخته ولی خوب شاید برای رشد روحی شما همین لازم باشه.

ورزش کنید یه رشته یاکارجدید روشروع کنید.بازم میدونم سخته ولی خوب ازبه فنا رفتن بهتره.

دوستم که میدونید پارسال ودر۴۲سالگی ازدواج کرد.والا ازنظرروحی مشکلی نداشت.فقط حرف مردم وفامیل سنتیش که چرا موندی وازدواج نکردی اذیتش میکرد.البته حتما خودشم زندگی مستقل وسروسامون گرفتن میخواسته‌.

خلاصه گذشت وماعروسیش رفتیم وپاگشاشم کردم ،به شرحی که رفت:

دیراومدن و..

راستش ایشون ازاولم کم حرف و سرش توکارخودش بود.البته اگه حرف میزد خیلی تندتند حرف میزدوگه گاه تندوتیز.

اون سری توخونمون دیدم مثل بچه هاخودشو لوس میکنه وبچگونه حرف میزنه .گفتم خو تازه عروسه .

چندماهی گذشت وهمیشه هم من حالشو میپرسیدم واونم جواب میداد.

یک بار سمت اونا توتابستون ،قطعی آب۲۰ساعته اتفاق افتادکه من سریع توواتسپ براش پیام دادم خوبید؟دچارمشکل نشدید ؟

که گفت نه ما جزهمون۲ساعت معمول همه،قطعی آب نداشتیم.منم تعجب کردم چطور؟همه ی اون منطقه ۲۰ساعت قطعی آب داشتن اینا دوساعت.

بعدپرسید چه خبر؟منم گفتم سلامتی ،تو چطوری؟اوضاع زندگی مشترک چطوره؟راستی کار پاره وقت سبک اگه سراغ داشتی بهم بگو

دیگه هیچ جوابی نداد.فکرکنید وسط مکالمه.

دوروز گذشت و پیام های من خونده نشده مونده بود.

منم ناراحت شدم وپاکشون کردم.گفتم حالا من صمیمیت خاصیم بااین ندارم که ولش کن.

یهو فردای پاک کردن پیام ها دیدم دوسه تا ویس پروپیمون چنددقیقه ای برام فرستاده که فاطمه تو انگارهنوزبه ثبات روحی نرسیدی!مگه تو دختر۱۴ساله ای که پیام میدی وپاک میکنی؟اگه قراره دوستیمونو تموم کنی بگو تاالان من تکلیف خودمو بدونم وانرژی نذارم واسه این رابطه!!

حالا قیافه من شبیه سیامک انصاری روبه دوربین شده بود.

چی میگی تو؟

خلاصه خیلی باهم صحبت کردیم که شرحش طولانی میشه .

فهمیدم که اینقدرطی این یک سال تحت فشارروانی همسرش بوده که اعصابش درب وداغون شده.

اون روزم تحت نظارت شوهرش داشته به پیام اول من جواب میداده وچون باشوهرش باید جواباروهماهنگ کنه وایستاده بوده یه روزی ازسرکارجوابمو بده تابتونه راحت صحبت کنه.میگه پیام هاتم ازنوتیف بالای گوشی خوندم ولی نمیتونستم عکس العمل نشون بدم.

حالامن ازکجاباید بفهمم که اون ازنوتیف موبایل پیام هاروخونده ولی قراره تویه فرصت مناسب جواب بده اونم جوابای ساده ای مثل اینکه توچه خبر واینا رو.

این چه زندگی ای برای خودش ساخته آخه،میگه شوهرم گفته توزیادجدی هستی وباید بچه گونه حرف بزنی.فقط تودلم خداروشکرکردم که هنوزبچه دارنشدن وایشالله که فعلاهم نشن

تازه میگه مکالماتت بامادروخاله وبقیه روهم یاباید درحضورمن انجام بدی یا شرح کاملشو بهم بدی.یاخودم گوشیتو چک کنم.

حالا خداییش این آدم مجردمیموند بهترنبود؟

هرچندکه من بهش گفتم سال اول ازدواجتون بوده و سال پرچالشی روگذروندید حالاایشالله کم کم بهترمیشه ولی چی بگم .


خوشم نیومدکلا.

کاش یه کم قدرخودمونو بیشتربدونیم.مخاطبش خودم هم هستم.