دوباره فردامهمون دعوت کردم.تازه واسه هفته بعدم احتمالا دختردایی ودخترخالمو باخانوادشون بگم بیان.این جمعه هم دوستمون که چندباری رفتیم خونشون و گفتم بیان.دیگه مجبوربودم مجبوررر،وگرنه میدونیدکه نظرم درمورد مهمونی دادن چیه.
هفته پیشم که خواهرم اینجا بود.
کمی دارم به خودم میرسم.فقط کمی،مثلا ماسک موی خوب خریدم. برای اولین بار،چون قبلا موهام خوش حالت بودن ولی دوبی رفتن وبرگشتن نابودشون کرد.اونجاتوشرجی ،موهای حالت دارم فرو وز واصلایه چیزی شدن،گفتم وقتی برگردم درست میشه .مثل شمال رفتن که موها تغییرحالت میدن ووقتی برمیگردی درست میشن،ولی این باردیگه نشدکه نشد.
هر روز خداروشکرمیکنم که برگشتم.من گل سرسبد خجالت آوری برای مهاجرین هستم.همه میرن وسختی هاروتحمل میکنن ویه زندگی جدیدمیسازن وچه وچه .ولی من سرسال نشده برگشتم وتازه خیلیم شادوخوشنودم.
دیگه اینکه همسایه دیواربه دیوارمون،زن دوم سیده،یعنی خودشو اینطورمعرفی کرد.ازاین فیلمای اینستارودیدیدکه خانومه میگه من زن دوم حاجی هستم وزن اولو مسخره میکنه که اون قدیمیه و..یعنی کپی اوناست.
سید هم خوب خیلی پیره یعنی به نسبت خانومه.سید روخیلی کم توراه پله واین ور اون وردیده بودم.شیرین60سالی داشت،طبق سن اون فکرمیکردم خوب خانومشم تواین مایه ها باشه،سید کارمند اون ارگان خاص هم بود ومذهبی،سر تولد بچه ها تصمیم گرفتم کیک بزرگ تری بخرم تایه تکه مناسب هم به همسایه بدم واینطوری با حاج خانوم که این همه مدتتت اصلا ندیده بودمش آشناشم.
مهمونا توخونمون بودن که کیکو بردم .باتصوربازکردن در توسط یه خانم سن بالا ترجیحا تسبیح به دست،زنگو زدم.یه دختر فوق فوقش سی ساله نه اصلا توبگو چهل ساله،زیباااا،شیرازی،بالباسهایی که نگم.یه دستمال کوچولو هم دستش بود باورکنید داشت میرقصیدکه زنگ زدم(باتوجه به لباسهایی که پوشیده بود).حالا من شوکه.اونم همون اول بسم ا...میگه من زن دوم سیدم اونم بالهجه شیرازی بانمک.حالا
چه لزومی داشت اینو بگه.
دلم سوخت براش ولی
بعد اون فهمیدم که سیدهمیشه هم خونه نیست اینم طفلی یه کفش گذاشته پشت در یعنی مرد توخونه داره.
بیشتردلم واسه این چیزاش میسوزه.چه کاریه ازدواج با پیرمرد آخه
در قدم های بعدی شاید راز این ازدواج را برایت بگوید.دستت درد نکنه که کیک بردی.
اصلا هم کار خجالت آوری نکردی. دیگه به خودت نگیا. آدم در طول زندگی تصمیم های زیادی می گیره لازم نیست بقیه رو راضی کنه. خدا رو شکر که امکان برگشت داشتین و با افتخار به وطن تون که همیشه وطن هست برگشتین
خیلی کامنتت دلگرم کننده بود .ممنون عزیزم .گاهی فکرمیکنم که ضعیف بودم که برگشتم ولی اکثراوقات فکرم اینه که کاردرست برگشت بود
من با مهمون و مهمون داری به شدت غریبه ام یعنی دوستهای نزدیکم همیشه میدونستن چه عزایی میگیرم مهمون بیاد.
+ ولی نمیدونم چرا دل من نمیسوزه واسش :/
حالا بعدمتاهلی چقد بایدمهمونی بدی،راست میگی انتخاب خودش بوده
مهمون بازی خوش بگذره، درسته که سخته ولی فکر کن هم خونت تمیز مرتب میشه هم برا فرداش غذا داری
چه همسایه باحالی، چقدر رک و صادق بوده خودش گفته زندگیش چیه.
آره راست میگی،یهو همه چی رو ریخت رودایره